خواستم از خادمِ مطبخ حساب
برهای کاوکُشت و از سرمایه برد
گفت:بَر رسمِ وفا و سودِ توست
حشوِ آن همسایهي بی مایه برد
پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت
شیردان را گُنده پیرِدایه برد
گفتمش :دل را کجا بردی که نیست؟
گفت:دل را دخترِ همسایه برد!
ازكتاب خواندني هاي ادب فارسي
دكتر علي اصغر حلبي
برهای کاوکُشت و از سرمایه برد
گفت:بَر رسمِ وفا و سودِ توست
حشوِ آن همسایهي بی مایه برد
پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت
شیردان را گُنده پیرِدایه برد
گفتمش :دل را کجا بردی که نیست؟
گفت:دل را دخترِ همسایه برد!
ازكتاب خواندني هاي ادب فارسي
دكتر علي اصغر حلبي

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر