۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

حکایتی از سعدی



ندانم کجا دیده ام در کتاب        
 که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر به رخ همچو حور   
 چو خورشیدش از چهره می تافت نور
فرا رفت وگفت:ای عجب!این تویی؟!  
فرشته نباشد بدین نیکویی
تو کاین روی داری به حسنِ قمر    
چرا در جهانی به زشتی سمر؟!
چرا نقش بندت در ایوان شاه   
دژم روی کرده ست و زشت وسیاه؟!
شنید این سخن بخت برگشته دیو  
به زاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیک بخت آن نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است

۱۳۹۳ آبان ۸, پنجشنبه

فرزند تلخک

زن ِتلخک فرزندی زایید.
سلطان محمود او راپرسیدکه چه زاده است؟
تلخک گفت:از درویشان چه زایدجز دختری یا پسری؟
سلطان گفت:مگراز بزرگان چه زاید؟

تلخک گفت:ای خداوند،چیزی زائدبدکارِستمگرِخانه برانداز!

۱۳۹۳ آبان ۶, سه‌شنبه

داستان جغد

مرغان در حضور سليمان از جغد شكايت مي كنند كه در آباداني نمي آيد، طعام بني آدم نمي خورد،گوش دراز دارد،بر بام ها شيون مي كندو در گورستان جاي دارد.
 سليمان جغد را فرا مي خواندو مي گويد: مرغان از تو شكايت مي كنند.
جغد در پاسخ مي گويد:بلي،‌من در ميان ايشان نمي روم تا از بلاي حسد آنها در امان باشم،
طعام  بني آدم نمي خورم، زيرا طعام نخورده نيز مرا مي زنند و تحقير مي كنند.
 دوگوش دراز من براي شنيدن است كه آفتي ندارد.حال آنكه " گفتن" آفت زاست.
 شيون كردن من بربام ها به اين معناست كه به اين قصرهاي ناپايدار فريفته  نشويد.
 در گورستان مي روم تا به صاحبان قصر بگويم كه صاحب قبر شديد.
اين سخنان من راست است يا دروغ؟

سليمان مي گويد: به اين مرغ بسيار دانا آزار نرسانيد.


آستين نو،بخور پلو

روزي ملانصرالدين به مجلس ميهماني رفت.چون لباسش كهنه بود  او را تحويل نگرفتند.جاي او را در پايين مجلس قرار دادند و هركس وارد مي شد او را در بالا دست او مي نشاندند.ملا هيچ به روي خود نياورد و آن روز گذشت. روز ديگر در همين منزل مجددا مجلس سوري برپا بود.ملا با لباس هاي فاخر و تسبيح و عصاي قيمتي وارد شد. به مجردي كه از در در آمد،تمامي حضار در برابر پاي او بر خاستندو مقدمش را گرامي شمردند و چون خواست دم در نشيند همگي گفتند"نعوذبالله"و او را در صدر مجلس جاي دادند.همين كه موقع ناهاررسيدو بر سر سفره نشستند،قاب ِپلو را در برابر ملا گذاشتند،ملا استين خود را زير پلو مي كرد و مي گفت:آستين نو،بخور پلو!


۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

اميركبير

Photo

بردگي

Photo
Photo

قربان "بابی" است
نویسنده ای قدیمی می گويد که درجوانی ودر زمان سلطنت ناصرالدين شاه هنگام سفر به كرمان در قهوه خانه ای توقف کردم و در آنجا پيرمرد بيماری را در سرداب دیدم .پیر مرد در انبار قهوه خانه در گوشه ای افتاده بود .قهوه چی از باب ترحم ، هرچندگاه يكبار به زيرزمين می رفت مقداری نان و كوزه آبی جلوی او می گذاشت و از انبار می آمد آن چنان كه گويی حيوانی را غذامی دهد .زخم هايی هولناك تمام سر و صورت و بدن مرد بيماررا فرا گرفته و او را ازصورت يك انسان خارج كرده بود .وضع او به قدری نفرت انگيز و درعين حال ترحم آور بود كه واقعا مثل "مرگ برای او عروسي است "درمورد وی مصداق كامل پيدا می كرد .هيچ كس او رانمی شناخت و از گذشته اش خبر نداشت .
چندماه بود كه در آن بيغوله افتاده بود و جان می كند .من از روی كنجكاوی به نزد وی رفته و از او خواستم سرگذشت خود را برايم بگويد .او باچشمان بی نور خود به من نگريست و آنگاه با صدايی كه گويی از اعماق چاهی بيرون مي آمدو انسان رابه لرزه در می آورد گفت: چهارده ، پانزده سال بيشتر نداشتم كه نزدعمويم كه يكی ازفراشان شاهی بود، شاگردِفراش شدم .طبق معمول می بايستی مدتی بدون حقوق كاركنيم تا پس از آشنايی به رموزكار ، مواجب برايم معين كنند .در همان ماههای اوليه محيطِ فاسد آنچنان مرابرای اخذ رشوه حريص كرد كه حدی نداشت ، ولی كسی هنوزبرايم تره خرد نمی كرد .يك روزماه رمضان ، نزديكِ افطار ازيكی ازكوچه های محله ي سنگلج می گذشتم .پيرمردی راديدم كه كاسه ای كوچك محتوای مقدار كمی روغن دريك دستش بودو در زير بغل ديگرش مقداري هيزم خشك گرفته و به سوی خانه خود می رفت .قيافه پيرمرد بقدری ساده و مظلوم بود،كه به نظرم رسيد، خواهم توانست به بهانه ای از او مبلغی رشوه دريافت كنم .
جلو رفتم و گفتم:عمو،دراين محل دزدی شده و بايد هر كس راكه مظنون هستيم جلب كنيم و به فراشخانه ببريم .زودباش بامن بيا!
پيرمرد نگاهی به من كرد و گفت:فرزند، به من مظنون شده ای ؟
گفتم:بلی بيا برويم .او ديگر چيزي نگفت و بامن به راه افتاد.من انتظار داشتم كه او به عجز و لابه بيفتدو با پرداخت مبلغی رشوه ازمن تقاضاي كمك كندولی او بدون آنكه حرفی بزند با من راه افتاد.
گفتم: اگردوريال بدهی آزادت می كنم .
گفت: من نه پولی دارم و نه كاری كرده ام.
مبلغ را به ده شاهی رسانيدم اثرنكرد .ديدم بی فايده است ولی رويم نمي شداو را همين طور ول كنم.
می خواستم خواهش كند تا آزادش كنم ولی هيچ حرفی نزد.
بالاخره به فراشخانه رسيديم و واردحياط شديم.خودم هم دچارترس شده بودم كه اگر پرسيدند اوچه كار كرده چه بگويم؟
ناگهان ديدم جنب وجوش غيرعادی به چشم می خوردو ناگهان چشمم به ناصرالدين شاه افتاد كه ازطرف مقابل می آمد و عده اي فراش نيزاطرافش بودند .معلوم شد براي سركشی آمده است .مثل بيدمي لرزيدم.
شاه جلوي من رسيد و نگاهي به من و پيرمرد كرد و گفت:پسر،اين مردچه كاركرده است؟
درحالی كه زبانم گرفته بود گفتم :قربان" بابی" است.
شاه همان طوركه مي رفت گفت:طنابش بيندازيد! طنابش بيندازيد! هنوزحرف شاه تمام نشده بود كه دو سه نفر از فراشهاجلو دويدند و طنابي به گردن پيرمرد انداختندو اورا روي زمين كشيدند و به طرف چاهي كه وسط حياط فراشخانه بود بردند و او را كه ديگرخفه شده بود به درون چاه انداختندو درچاه را گذاشتند و پی كارخودرفتند .هيچ كس به من حرفی نزد و سؤالی نكرد .ظرف چنددقيقه ،حياط خلوت شدو جزمن كسی باقی نماند و ديدم كاسه روغن ريخته و چوب ها و هيمه های اودر اطراف چاه افتاده است .حالی به من دست داد كه گفتنی نيست .پس ازمدتی بيمار شدم و از آن موقع تاحال كه سی سال می گذرد آواره ي كوه وبيابانم .چندسال است كه اين زخم ها تمام بدن مرا پركرده و شب وروزآرزوی مرگ مي كنم ،امااز مرگ خبری نيست .حرفهای آن مرد تمام شد و شروع كرد به گريستن و من مبهوت و حيران ازنزد او رفتم.
آري ،اين يكي ازنتايج تهمت است،به خصوص كه با اغراض شخصی توام باشد .
هزار و يك حكايت تاريخي اثر محمود حكيمي با اندكي تلخيص

Photo: ‎قربان "بابی" است
نویسنده ای قدیمی می گويد که  درجوانی ودر زمان سلطنت ناصرالدين شاه هنگام سفر به كرمان در قهوه خانه ای توقف کردم و در آنجا پيرمرد بيماری را در سرداب دیدم .پیر مرد در انبار قهوه خانه در گوشه ای افتاده بود .قهوه چی از باب ترحم ، هرچندگاه يكبار به زيرزمين می رفت مقداری نان و كوزه آبی جلوی او می گذاشت و از انبار می آمد آن چنان كه گويی حيوانی را غذامی دهد .زخم هايی هولناك تمام سر و صورت و بدن مرد بيماررا فرا گرفته و او را ازصورت يك انسان خارج كرده بود .وضع او به قدری نفرت انگيز و درعين حال ترحم آور بود كه واقعا مثل "مرگ برای او عروسي است "درمورد وی مصداق كامل پيدا می كرد .هيچ كس او رانمی شناخت و از گذشته اش خبر نداشت .
چندماه بود كه در آن بيغوله افتاده بود و جان می كند .من از روی كنجكاوی به نزد وی رفته و از او خواستم سرگذشت خود را برايم بگويد .او باچشمان بی نور خود به من نگريست و آنگاه با صدايی كه گويی از اعماق چاهی بيرون مي آمدو انسان رابه لرزه در می آورد گفت: چهارده ، پانزده سال بيشتر نداشتم كه نزدعمويم كه يكی ازفراشان شاهی بود، شاگردِفراش شدم .طبق معمول می بايستی مدتی بدون حقوق كاركنيم تا پس از آشنايی به رموزكار ، مواجب برايم معين كنند .در همان ماههای اوليه محيطِ فاسد آنچنان مرابرای اخذ رشوه حريص كرد كه حدی نداشت ، ولی كسی هنوزبرايم تره خرد نمی كرد .يك روزماه رمضان ، نزديكِ افطار ازيكی ازكوچه های محله ي سنگلج می گذشتم .پيرمردی راديدم كه كاسه ای كوچك محتوای مقدار كمی روغن دريك دستش بودو در زير بغل ديگرش مقداري هيزم خشك گرفته و به سوی خانه خود می رفت .قيافه پيرمرد بقدری ساده و مظلوم  بود،كه به نظرم رسيد، خواهم توانست به بهانه ای از او مبلغی رشوه دريافت كنم .
جلو رفتم و گفتم:عمو،دراين محل دزدی شده و بايد هر كس راكه مظنون هستيم جلب كنيم و به فراشخانه ببريم .زودباش بامن بيا!
پيرمرد نگاهی به من كرد و گفت:فرزند، به من مظنون شده ای ؟
گفتم:بلی بيا برويم .او ديگر چيزي نگفت و بامن به راه افتاد.من انتظار داشتم كه او به عجز و لابه بيفتدو با پرداخت مبلغی رشوه ازمن تقاضاي كمك كندولی او بدون آنكه حرفی بزند با من راه افتاد.
گفتم: اگردوريال بدهی آزادت می كنم .
گفت: من نه پولی دارم و نه كاری كرده ام.
مبلغ را به ده شاهی رسانيدم اثرنكرد .ديدم بی فايده است ولی رويم نمي شداو را همين طور ول كنم.
می خواستم خواهش كند تا آزادش كنم ولی هيچ حرفی نزد.
بالاخره به فراشخانه رسيديم و واردحياط شديم.خودم هم دچارترس شده بودم كه اگر پرسيدند اوچه كار كرده چه بگويم؟
ناگهان ديدم جنب وجوش غيرعادی به چشم می خوردو ناگهان چشمم به ناصرالدين شاه افتاد كه ازطرف مقابل می آمد و عده اي فراش نيزاطرافش بودند .معلوم شد براي سركشی آمده است .مثل بيدمي لرزيدم.
شاه جلوي من رسيد و نگاهي به من و پيرمرد كرد و گفت:پسر،اين مردچه كاركرده است؟
درحالی كه زبانم گرفته بود گفتم :قربان" بابی" است.
شاه همان طوركه مي رفت گفت:طنابش بيندازيد! طنابش بيندازيد! هنوزحرف شاه تمام نشده بود كه دو سه نفر از فراشهاجلو دويدند و طنابي به گردن پيرمرد انداختندو اورا روي زمين كشيدند و به طرف چاهي كه وسط حياط فراشخانه بود بردند و او را كه ديگرخفه شده بود به درون چاه انداختندو درچاه را گذاشتند و پی كارخودرفتند .هيچ كس به من حرفی نزد و سؤالی نكرد .ظرف چنددقيقه ،حياط خلوت شدو جزمن كسی باقی نماند و ديدم كاسه روغن ريخته و چوب ها و هيمه های اودر اطراف چاه افتاده است .حالی به من دست داد كه گفتنی نيست .پس ازمدتی بيمار شدم و از آن موقع تاحال كه سی سال می گذرد آواره ي كوه وبيابانم .چندسال است كه اين زخم ها تمام بدن مرا پركرده و شب وروزآرزوی مرگ مي كنم ،امااز مرگ خبری نيست .حرفهای آن مرد تمام شد و شروع كرد به گريستن و من مبهوت و حيران ازنزد او رفتم.
آري ،اين يكي ازنتايج تهمت است،به خصوص كه با اغراض شخصی توام باشد .
هزار و يك حكايت تاريخي اثر محمود حكيمي با اندكي تلخيص‎
 

مرزِ دانايي
درباره‌‌ي ابوريحانِ بيروني فيلسوف،دانشور،رياضي‌دان‌ودانشمندِقرن‌پنجم‌گفته‌اند:يكي‌از يارانش
بر وي وارد شد.درحالي كه بيروني سخت بيمار بود.
بيروني از دوستش در موردپاسخِ مساله‌اي‌سوال كرد.دوستش‌گفت:دراين حال وقت پاسخ به اين سوال نيست.بيروني گفت:اي‌دوست‌دنيارا رها كن كه من به اوداناترم!
بهترنيست‌پاسخ اين مساله را بدانم و بميرم؟
دوستش‌مي‌گويد:من پاسخ مساله را به اوگفتم و بيرون‌آمدم، همان دم صداي گريه‌ي اهل‌خانه‌ي او به گوشم رسيدودريافتم كه مرده است.
***
اين مقدمه را گفتم براي آنكه بگويم ما واژه‌ي Graduate را درست ترجمه نكرديم.
"فارغ التحصيل"يعني بي تفاوت به دانشIndiffrent to education
بهتر است سخن خود را با ابياتِ معروفِ فردوسي بزرگ تمام‌كنم كه مي فرمايد:
مياساي زآموختن يك زمان
ز دانش ميفكن دل اندر گُمان
چو گويي كه وامِ خردتوختم
همه آنچه بايستم آموختم،
يكي نغز بازي كند روزگار
كه بنشاندت پيشِ آموزگار
به نقل از كتاب كشكول ِ جديد اثر:دكتر علي اصغر حلبي (با اندكي تغيير و تلخيص)

Photo: ‎مرزِ دانايي
درباره‌‌ي ابوريحانِ بيروني فيلسوف،دانشور،رياضي‌دان‌ودانشمندِقرن‌پنجم‌گفته‌اند:يكي‌از يارانش
 بر وي وارد شد.درحالي كه بيروني سخت بيمار بود.
بيروني از دوستش در موردپاسخِ مساله‌اي‌سوال كرد.دوستش‌گفت:دراين حال وقت پاسخ به اين سوال نيست.بيروني گفت:اي‌دوست‌دنيارا رها كن كه من به اوداناترم!
بهترنيست‌پاسخ اين مساله را بدانم و بميرم؟
دوستش‌مي‌گويد:من پاسخ مساله را به اوگفتم و بيرون‌آمدم، همان دم صداي گريه‌ي اهل‌خانه‌ي او به گوشم رسيدودريافتم كه مرده است.
***
 اين مقدمه را گفتم براي آنكه بگويم ما واژه‌ي Graduate را درست ترجمه نكرديم.
"فارغ التحصيل"يعني بي تفاوت به دانشIndiffrent to education 
بهتر است سخن خود را با ابياتِ معروفِ فردوسي بزرگ تمام‌كنم كه مي فرمايد:   
مياساي زآموختن يك زمان        
 ز دانش ميفكن دل اندر گُمان
چو گويي كه وامِ خردتوختم
همه آنچه بايستم آموختم،
يكي نغز بازي كند روزگار
كه بنشاندت پيشِ آموزگار
 به نقل از كتاب كشكول ِ جديد اثر:دكتر علي اصغر حلبي (با اندكي تغيير و تلخيص)‎
 

انتخاب صدراعظم
با استخاره ي سيد بحريني
امين السلطان صدراعظم ثروت اندوز و هوسران ناصرالدين شاه،پس از كشته شدن شاه در حضرت عبدالعظيم، همچنان مقام خود را حفظ كردو در عصر مظفرالدين شاه هم جز مدتي كوتاه، صدراعظم باقي ماندو لقب "اتابك اعظم " را از او دريافت كرد.با آغازتحولاتي كه در عصر مظفرالين شاه پديد آمد،پادشاه اتابك اعظم را از كار بركنار ساخت.با بركناري امين السلطان،طرفداران او از جمله معيرالممالك به دست و پا افتادند،‌تا بار ديگر او را بر تخت صدارت بنشانند و سرانجام مظفرالدين شاه اظهار تمايل كرد،كه از طريق استخاره اقدام به انتخاب صدراعظم كند.بقيه ي داستان را از زبان دوستعلي خان معيرالممالك،‌داماد امين السلطان بشنويد:
" حکیم الملک و معیرالممالک قبلا سيد بحرینی را که در مزاج شاه نفوذی بسزا داشت و شاه را به اوعقیدتی خاص بود دیده و ترتیب استخاره را چنین داده بودند که حکیم الملک پشت صندلی شاه بایستد، تا اسمی که شاه لای قرآن می گذارد،ببیند.سید بحرینی هم حین انجام تشریفات استخاره به او بنگرد و از اشارۀ ي مثبت یا منفی او تکلیف را بداند.
روز موعود فرا رسید و مجلس استخاره در نارنجستان بلور که بنائی مستقل و زیبا و در جنوب غربی دیوانخانه واقع بود منعقد گردید.
...شاه بالای صندلی قرار گرفت و گفت تا آقای بحرینی را به حضور بخوانند.او که مردی کوتاه قد و سمین(چاق) بود و چشمانی ریز و درخشان و چهرهای سبزه متمایل به زرد داشت،بسم اللّه گویان و ذکرکنان با ترتیبی خاص به حضور آمد. شاه به او گفت: «آقا، بیائید روبروی من بنشینید که امر مهمی در پیش است و از خداوند راه می خواهیم.»
سید بحرینی برابر شاه روی قالیچه به زمین نشست. شاه یکی از سه نام منتخب را (نظام الملک - مشیر الدوله - امین السلطان) که بر ورقهای جداگانه نوشته و به پشت روی میز گذاشته شده بود برداشته ،میان اوراق قرآن قرار داد و به دست آقا سپرد. سید بحرینی با آداب تمام قرآن را بوسیده ،به خواندن اوراد لازم پرداخت و در پایان ذکر، سر را به آسمان بلند کرده سوی حکیم الملک نگریست و او سر را به علامت نفی بالا برد. آقا قرآن را گشود و پس از مطالعه سر برآورده عرض کرد: آیه ي نهی است و راه نمی دهد». شاه ورقه ي دوم را لای کلام اللّه نهاد و باز اشاره ي حکیم الملک کار خود را کرده، آیۀ نهی آمد. بار سوم که نام امینالسلطان میان اوراق مقدس رفت، سرحکیمالملک به علامت اثبات به زیر آمد و آقای بحرینی گفت: قربان،آیۀ امر است و بهتر از اين نمی شود. شاه بدون آنکه سخنی گوید اوراق را در هم ریخت و بار دیگر نام امینالسلطان را از میان آنها برداشته، لای قرآن نهاد. این مرتبه نیز اشارۀ حکیمالملک فهماند که باید آیۀ امر بیاید و چنین شد. شاه نفسی برآورده، گفت:معلوم می شود که خداوند اینطور خواسته که باز او بیاید.
فیالمجلس امر کرد تا صدر اعظم معزول را از گوشه ي عزلت قم بار دیگر به صدارت بخوانند.
هزار و يك حكايت تاريخي(جلد دوم)-محمود حكيمي
Photo
Photo

گویند:جامی شاعر(وفات898ه .ق .)این اشعار فردوسی را به عبدالله هاتفی خواهرزاده خویش داد و آزمایش خواست:
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش بر نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر ببار آورد
همان میوه ي تلخ بار آورد
هاتفی گفت:
اگر بیضه‌ي زاغِ ظلمت سرشت
نهی زیرِ طاووسِ باغِ بهشت
به هنگام آن بیضه پروردنش
زِانجیرِ جنت دهی ارزنش
دهی آبش از چشمه سلسبیل
بدان بیضه دم در دمد جبرئیل
شود عاقبت بیضه‌ي زاغ ،زاغ
کشد رنجِ بیهوده طاووسِ باغ
جامی گفت:نیک گفته ای،ولی درهر بيت یک بیضه گذاشته ای!

Photo: ‎گویند:جامی شاعر(وفات898ه .ق .)این اشعار فردوسی را به عبدالله هاتفی خواهرزاده خویش داد و آزمایش خواست:
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش بر نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر ببار آورد
همان میوه ي تلخ بار آورد
هاتفی گفت:
اگر بیضه‌ي زاغِ ظلمت سرشت
نهی زیرِ طاووسِ باغِ بهشت
به هنگام آن بیضه پروردنش
زِانجیرِ جنت دهی ارزنش
دهی آبش از چشمه سلسبیل
بدان بیضه دم در دمد جبرئیل
شود عاقبت بیضه‌ي زاغ ،زاغ
کشد رنجِ بیهوده طاووسِ باغ
جامی گفت:نیک گفته ای،ولی درهر بيت یک بیضه گذاشته ای!‎
 
Photo

هر كو به سلامت است و ناني دارد
وز بهرنشستن،آشياني دارد
نه خادم ِكس بود،نه مخدوم ِ كسي
گو شاد بزي كه خوش جهاني دارد

(مرزبان نامه)

Photo: ‎هر كو به سلامت است و ناني دارد
وز بهرنشستن،آشياني دارد
نه خادم ِكس بود،نه مخدوم ِ كسي
گو شاد بزي كه خوش جهاني دارد

(مرزبان نامه)‎
 

مهترِ بازاريان
... سلیمان روزی تمنا کرد و گفت: بار خدایا جن و انس و طیور و وحوش به فرمان من کردی ، چه بود اگر ابلیس را نیز به فرمان من کنی تا او را در بند کنم ؟ گفت ای سلیمان این تمنا مکن که در آن مصلحت نیست،گفت: بار خدایا، اگر هم دو روز باشد، این مرادِ من بده.گفت: دادم. سلیمان ابلیس را در بندکرد.معاشِ سلیمان با آن همه ملک و مملکت از دست رنجِ خویش بود، هر روز زنبیلی ببافتی و به دو قرص نان بدادی و در مسجد با درویشی به هم بخوردی و گفتی : "مسکین جالس مسکینا." آن روز که ابلیس را در بند کرد،زنبیل به بازار فرستاد و کس نخرید که در بازار آن روز هیچ معاملت و تجارت نبود و مردم همه به عبادت مشغول بودند،آن روز سلیمان هیچ طعامی نخورد،دیگر روز همچنان بر عادت زنبیل بافت وکس نخرید،سلیمان گفت : بار خدایا گرسنه ام و کس زنبیل نمی خرد،فرمان آمد که ای سلیمان نمی‌دانی که تو چون مهترِ بازاریان در بندکنی،در ِمعاملت بر خلق فرو بسته شود و مصلحت خلق نباشد،او معمارِ دنیاست و مشارک خلق در اموال و اولاد! ....
(کشف الاسرار ، رشید الدین ابولفضل میبدی )
Photo
Photo

درختكاري

درختکاری
کسی که درخت می کارد، راستی می افشاند.
زرتشت

Photo: ‎درختکاری
کسی که درخت می کارد، راستی می افشاند.
زرتشت‎
 
قنات حاج ميرزا آقاسي
حاج میرزاآقاسی“ صدراعظم ”محمدشاه قاجار“ در حفر قنات و تهیهٔ توپ، بسیار تلاش می کرد. او در وقت فراغت، به سراغ مقنیان می رفت و آنان را در حفر قنات تشویق می کرد. داستان توپ او را قبلا نقل كرديم حال بشنويد حكايت حفر قتات را..
روزی ”حاج میرزا آقاسی“ برای بازدید یکی از قنات ها رفته بود تا از عمق چاه و میزان آب آن، آگاهی حاصل کند.
سرمقنی به او اظهار داشت تاکنون به آبی نرسیده ایم و فکر نمی کنم در این چاه رگهٔ آبی وجود داشته باشد. حاجی گفت: ”به کار خود ادامه بدهید و ناامید نباشید“. چند روز بعد، دوباره حاجی به سراغ آن چاه رفت و از نتیجهٔ حفاری سؤال کرد. سرمقنی که به حُسن تشخیص خود اطمینان داشت، در جواب حاجی گفت: ”همان طور که پیش از این هم گفتم، کندن این چاه در این محل، بی حاصل است و به آب نخواهیم رسید“.
دفعهٔ سوم که حاجی برای بازدید رفت و از مقنی سؤال کرد، باز مقنی سربلند کرد و گفت: ”حضرت صدراعظم! باز تکرار می کنم: این چاه، آب ندارد و ما داریم برای کبوترهای خدا لانه می سازیم. صلاح در این است که از ادامهٔ حفاری در این منطقه خودداری شود“، اما گوش صدراعظم بدهکار نبود؛ با شنیدن این جمله از مقنی، ”میرزا آقاسی“ از کوره در رفت و فریاد زد: ”به تو چه مربوط است که این زمین آب دارد یا ندارد؟ اگر برای من آب نداشته باشد، برای تو که نان دارد"!

نگذاشت به مُلك شاه،حاجى دِرمى
شد صرفِ قنات و توپ،هر بيش و كمى
نه خاطرِ دوست را از آن آب، نَمى
نه بيضه ي خصم را از آن توپ،غمى

Photo: ‎قنات حاج ميرزا آقاسي
حاج میرزاآقاسی“ صدراعظم ”محمدشاه قاجار“ در حفر قنات و تهیهٔ توپ، بسیار تلاش می کرد. او در وقت فراغت، به سراغ مقنیان می رفت و آنان را در حفر قنات تشویق می کرد. داستان توپ او را قبلا نقل كرديم حال بشنويد حكايت حفر قتات را..
روزی ”حاج میرزا آقاسی“ برای بازدید یکی از قنات ها رفته بود تا از عمق چاه و میزان آب آن، آگاهی حاصل کند.
سرمقنی به او اظهار داشت تاکنون به آبی نرسیده ایم و فکر نمی کنم در این چاه رگهٔ آبی وجود داشته باشد. حاجی گفت: ”به کار خود ادامه بدهید و ناامید نباشید“. چند روز بعد، دوباره حاجی به سراغ آن چاه رفت و از نتیجهٔ حفاری سؤال کرد. سرمقنی که به حُسن تشخیص خود اطمینان داشت، در جواب حاجی گفت: ”همان طور که پیش از این هم گفتم، کندن این چاه در این محل، بی حاصل است و به آب نخواهیم رسید“.
دفعهٔ سوم که حاجی برای بازدید رفت و از مقنی سؤال کرد، باز مقنی سربلند کرد و گفت: ”حضرت صدراعظم! باز تکرار می کنم: این چاه، آب ندارد و ما داریم برای کبوترهای خدا لانه می سازیم. صلاح در این است که از ادامهٔ حفاری در این منطقه خودداری شود“، اما گوش صدراعظم بدهکار نبود؛ با شنیدن این جمله از مقنی، ”میرزا آقاسی“ از کوره در رفت و فریاد زد: ”به تو چه مربوط است که این زمین آب دارد یا ندارد؟ اگر برای من آب نداشته باشد، برای تو که نان دارد"!

نگذاشت به مُلك شاه،حاجى دِرمى 
شد صرفِ قنات و توپ،هر بيش و كمى
نه خاطرِ دوست را از آن آب، نَمى 
نه بيضه ي خصم را از آن توپ،غمى‎
 
Photo

عبرت از سرنوشت ديگران

عبرت از سرنوشت ديگران
ابو ایوب از مقربان وندیمان منصور خلیقه بود، هر گاه منصور او را طلبیدی رنگش زرد شده و لرزه بر اندامش افتادی. روزی محرمی او را در خلوت گفت تو مقرب و مصاحب خلیفهای و پیش او کسی به قرب تو نیست سبب چیست که هرگاه از پی تو میفرستد متغیر میشوی و از بیم او دست و پا گم میکنی؟
ابوایوب در جواب آن محرم گفت که: بازی از خروسی پرسید که تو از خردی در خانه بنی آدمی و ایشان به دست خود آب و دانه تو مهیا میکنند و برای تو پهلوی خانه خود خانه میسازند، جهت چیست که هر گاه بر سر تو میآیند و میخواهند که تو را بگیرند غوغا و فتنه می انگیزی و ازین خانه بدان خانه و ازین بام بر آن بام میگریزی.
من مرغی وحشیام که در کوهسار بزرگ میشوم، چون مردم مرا صید کنند، بر سر دست ایشان آرام گیرم و چون مرا از پی صید فرستند با آنکه فارغالبال پرواز مینمایم صید را گرفته به خدمت باز میآیم و هرگز عربده و غوغا نمیکنم. خروس گفت ای باز هرگز هیچ جا دیدهای و یا از هیچ کس شنیده که بازی را بر سر سیخ کشیده باشند و بر آتش گردانیده؟ گفت: نی.
خروس گفت تا من درین خانهام و نیک از بد باز میدانم صد خروس را دیدهام که سر بریدهاند و بال و پرکنده، شکم آن را شکافته بر سیخ کشیدهاند و کباب کرده، گوشت او را خوردهاند و از هم گذرانیده.(هضم كرده اند)نوحه و فریاد مرا جهت این است و از این جهت خاطرم مجروح و دلم اندوهگین است.
هزار و يك حكايت تاريخي- جلد2-صفحه24
Photo
Photo

در احوال ابوسعيد آورده اندكه" شيخ ما گفت: وحی آمد به موسی (ع) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس را اختیار کنند.
صد کس اختیار کردند.
وحی آمد کزین صد کس یهترین اختیار کنید؛ ده تن اختیار کردند.
وحی آمد کزین ده، بهترین اختیار کنید؛ سه کس اختیار کردند.
وحی آمد کزین سه تن، یک تن اختیار کنید؛ چنین کردند.
وحی آمد این یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسرائیل را بیاورد.
او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می‌گشت مگر کسی طلب کند. روز چهارم به کویی فرو شد مردی بدید که به فساد و ناشایستگی شهره بود و انواع فسق و فجور در او موجود. چنان که انگشت نمای خلق شده بود. خواست که او را ببرد اندیشه‌ای به دلش افتاد که به ظاهر نباید حکم کرد. روا بود که او را قدری و پایگاهی بود. به قول مردمان او را حقیر و ناکس نتوان شمرد و این که خلق مرا برگزیدند، مغرور نتوان شد. چون هرچه کنم به گمان خواهد بود این گمان در حق خویش برم بهتر.
دستار در گردن خویش افکند و نزد موسی آمد و گفت: چندان که نگاه کردم هیچ کس را بدتر از خود ندیدم. وحی آمد به موسی که این مرد برترین مردمان است نه به آن که طاعتش بیش است، بلکه به آن که خویشتن را بدترین دانست."حاصل كلام اينكه اين جماعت خود را نمي ديدندو به قول سعدي"خدا بيني از خويشتن بين" نمي خواستند و به بهانه اينكه من مسلمانم و بهترين دين ها اسلام است و"هر كس جز اسلام ديني بپذيرد از او قبول نمي كنند"به پوستين مردم نمي افتادند و تفتيش عقايد نمي كردند.
از كتاب مباني عرفان و احوال عارفان- دكتر علي اصغر حلبي صفحه 56

نوروز

بحر طویل نوروز / زنده یاد ابوالقاسم حالت
رفقا خاطر خود شاد بدارید و ، ره غم مسپارید و، گل و لاله بیارید و ، به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و ، نوروز در آمد ز در و ، کرد طبیعت هنر و ، ابر برآورد سر و ، ریخت ز باران گهر و ، سبز شد از نو شجر و ، داد نوید ثمر و ، گشت جنان جلوه گر و ، یافت جهان زیب و فر و ، لطف و صفایی دگر و ، کرد غم از دل به در و ، می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان ، که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان ، بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان، ز گل و لاله و ریحان ، و ز باریدن باران، شده چون روضه ی رضوان ، همه پُر لاله ی نُعمان ، همه پر نرگس فتّان ، همه پر گوهر و مرجان . غرض ای نور دل و جان، منشین زار و پریشان ، که شوی سخت پشیمان، چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .
همه جا زمزمه‌ی سال جدید است، همه را شوق شدید است، سخن گردش عید است، گل سرخ است و سپید است که بر خاک پدید است، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است، ز هر سوی نوید است که بر خلق رسیده است، ولی من ز رخم رنگ پریده است، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است، به یک سوی فریده است، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که ز هر باب، فتد دل به تب و تاب، شب از چشم پرد خواب، ولی سال نوین با همه‌ی خرج تراشی که کند، مایه‌ی شادی است، سرآغاز بهار است و زمانی خوش و خرم که به هر سوی و به هر کوی، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه‌ی نو در بر و از صبح الی شام، به صد شوق نهی گام، در خانه‌ی اقوام، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد، چنان شاخه‌ی شمشاد، عمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نسازند ز غم یاد و نباشند به فریاد. اگر بچه و گر تازه جوانند، پی عیش روانند، وگر پیر زنانند، چو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند. به هر حال بود عید نشاط‌ آور نوروز بدان سان فرح‌اندوز و طرب‌ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را…

Photo: ‎بحر طویل نوروز /  زنده یاد ابوالقاسم حالت
رفقا خاطر خود شاد بدارید و ، ره غم مسپارید و، گل و لاله بیارید و ، به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و ، نوروز در آمد ز در و ، کرد طبیعت هنر و ، ابر برآورد سر و ، ریخت ز باران گهر و ، سبز شد از نو شجر و ، داد نوید ثمر و ، گشت جنان جلوه گر و ، یافت جهان زیب و فر و ، لطف و صفایی دگر و ، کرد غم از دل به در و ، می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان ، که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان ، بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان، ز گل و لاله و ریحان ، و ز باریدن باران، شده چون روضه ی رضوان ، همه پُر لاله ی نُعمان ، همه پر نرگس فتّان ، همه پر گوهر و مرجان . غرض ای نور دل و جان، منشین زار و پریشان ، که شوی سخت پشیمان، چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .
همه جا زمزمه‌ی سال جدید است، همه را شوق شدید است، سخن گردش عید است، گل سرخ است و سپید است که بر خاک پدید است، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است، ز هر سوی نوید است که بر خلق رسیده است، ولی من ز رخم رنگ پریده است، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است، به یک سوی فریده است، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که ز هر باب، فتد دل به تب و تاب، شب از چشم پرد خواب، ولی سال نوین با همه‌ی خرج تراشی که کند، مایه‌ی شادی است، سرآغاز بهار است و زمانی خوش و خرم که به هر سوی و به هر کوی، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه‌ی نو در بر و از صبح الی شام، به صد شوق نهی گام، در خانه‌ی اقوام، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد، چنان شاخه‌ی شمشاد، عمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نسازند ز غم یاد و نباشند به فریاد. اگر بچه و گر تازه جوانند، پی عیش روانند، وگر پیر زنانند، چو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند. به هر حال بود عید نشاط‌ آور نوروز بدان سان فرح‌اندوز و طرب‌ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را…‎
 
Photo

پادشاه عجم را وفات آمد،ازوي پسري ماند،دوساله،وزيران گفتند:كه اين را بر تخت بايد نشاند،با بزرگمهر تدبير كردند.وي گفت:صواب آمد،اماببايد آزمود تا حسش درست است وبدان اميد توان داشت ؟
بفرمود تا بر وي مغنيان غنا مي كردند،وي اندر آن ميان به طرب آمد و ذست و پاي زدن گرفت،
بزرگمهر گفت: او را به ملك اميدواري هست!
...و هر كه گويد مرا به الحان و اصوات و مزاميرخوش نيست،
يا دروغ مي گويد
يا نفاق مي كند
و يا حس نداردو از جمله ي مردمان و ستوران بيرون باشد.

كشف المحجوب-هجويري
به نقل از كتاب مباني عرفان و احوال عارفان
علي اصغر حلبي
غنا:نغمه، آواز طرب انگيز
مغني: مطرب ، آواز خوان
مزامير: ني ها، الات موسيقي بادي
الحان: نغمه هاي دل انگيز
ستور:چهار پا، حيوان باركش

Photo: ‎پادشاه عجم را وفات آمد،ازوي پسري ماند،دوساله،وزيران گفتند:كه اين را بر تخت بايد نشاند،با بزرگمهر تدبير كردند.وي گفت:صواب آمد،اماببايد آزمود تا حسش درست است وبدان اميد توان داشت ؟
بفرمود تا بر وي مغنيان غنا مي كردند،وي اندر آن ميان به طرب آمد و ذست و پاي زدن گرفت،
بزرگمهر گفت: او را به ملك اميدواري هست!
...و هر كه گويد مرا به الحان و اصوات و مزاميرخوش نيست،
يا دروغ مي گويد
يا نفاق مي كند
و يا حس نداردو از جمله ي  مردمان و ستوران بيرون باشد.

كشف المحجوب-هجويري
به نقل از كتاب مباني عرفان و احوال عارفان
علي اصغر حلبي
غنا:نغمه، آواز طرب انگيز
مغني: مطرب ، آواز خوان
مزامير: ني ها، الات موسيقي بادي
الحان: نغمه هاي دل انگيز
ستور:چهار پا، حيوان باركش‎
 
روزى ناصرالدين شاه از اعتمادالسلطنه پرسيد: در مملكت ما چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتمادالسلطنه بى درنگ گفت: قربان, پزشك! ناصرالدين شاه با تعجب پرسيد: چرا؟ گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى رسانم.
چند روز بعد دستمالى زير چانه اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان نشان داد كه دندانش درد مى كند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان, دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شلغم جوشيده روى محل پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد, هليله بادام است. خلاصه, هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان, دندان من درد نمى كند; تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم, تإييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي

Photo: ‎روزى ناصرالدين شاه از اعتمادالسلطنه پرسيد: در مملكت ما چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتمادالسلطنه بى درنگ گفت: قربان, پزشك! ناصرالدين شاه با تعجب پرسيد: چرا؟ گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى رسانم.
چند روز بعد دستمالى زير چانه اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان نشان داد كه دندانش درد مى كند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان, دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شلغم جوشيده روى محل پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد, هليله بادام است. خلاصه, هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان, دندان من درد نمى كند; تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم, تإييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي‎
 

باز هم دقت نكرديد!


«كلود برنار، دانشمند بزرگ فرانسوی، اغلب هنگام تدریس، دانشجویان خود را به خاطر بی دقتی در مشاهده و كسب تجربه های علمی سرزنش می كرد.
برنار یك روز ظرفی پر از یك ماده شیمیایی بسیار بدمزه را برداشت و به دانشجویان گفت: باید در مشاهده و كسب تجربه، حتی از چشیدن برخی مواد شیمیایی هم خودداری نكرد. سپس انگشتی در ظرف محتوی ماده بدمزه كرد؛ انگشت را در دهان گذاشت و ظرف را به طرف دانشجویان رد كرد.
وقتی همه دانشجویان این تجربه را انجام دادند، كلود برنار گفت: یكبار دیگر هم در اثر بی دقتی، اصل موضوع را متوجه نشدید. من انگشت دوم را در ظرف بردم و انگشت سوم را در دهان گذاشتم!»
محمود حكيمي-هزار و يك حكايت تاريخي

Photo: ‎باز هم دقت نكرديد!
«كلود برنار، دانشمند بزرگ فرانسوی، اغلب هنگام تدریس، دانشجویان خود را به خاطر بی دقتی در مشاهده و كسب تجربه های علمی سرزنش می كرد.
برنار یك روز ظرفی پر از یك ماده شیمیایی بسیار بدمزه را برداشت و به دانشجویان گفت: باید در مشاهده و كسب تجربه، حتی از چشیدن برخی مواد شیمیایی هم خودداری نكرد. سپس انگشتی در ظرف محتوی ماده بدمزه كرد؛ انگشت را در دهان گذاشت و ظرف را به طرف دانشجویان رد كرد.
وقتی همه دانشجویان این تجربه را انجام دادند، كلود برنار گفت: یكبار دیگر هم در اثر بی دقتی، اصل موضوع را متوجه نشدید. من انگشت دوم را در ظرف بردم و انگشت سوم را در دهان گذاشتم!»
محمود حكيمي-هزار و يك حكايت تاريخي‎
Photo

سلطنت فقر
چون شقيق قصد كعبه كردو به بغداد رسيد،هارون الرشيد او را بخواند.چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون او را گفت:تو شقيق زاهدي؟
گفت:شقيق منم ،اما زاهد نِيَم.
هارون گفت:مرا پندي ده
...
شقيق گفت:اگر در بيابان تشنه شوي چنانكه به هلاك نزديك باشي و آن ساعت شربتي آب، يابي به چند خري؟
هارون گفت: به هر جند كه خواهند.
شقيق گفت:اگر نفروشندالا به نيمه ي ملك؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:اگر تو آن آب بخوري و از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود، يكي گويد من تو را علاج كنم اما نيمه ي ديگر ملك تو بستانم،چه كني؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:پس چه نازي به ملكي كه قيمتش يك شربت آب است كه بخوري و از تو بيرون آيد؟!
شقيق بلخي 194 ه. ق

Photo: ‎سلطنت فقر
چون شقيق قصد كعبه كردو به بغداد رسيد،هارون الرشيد او را بخواند.چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون او را گفت:تو شقيق زاهدي؟
گفت:شقيق منم ،اما زاهد نِيَم.
هارون گفت:مرا پندي ده
...
شقيق گفت:اگر در بيابان تشنه شوي چنانكه به هلاك نزديك باشي و آن ساعت شربتي آب، يابي به چند خري؟
هارون گفت: به هر جند كه خواهند.
شقيق گفت:اگر نفروشندالا به نيمه ي ملك؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:اگر تو آن آب بخوري و از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود، يكي گويد من تو را علاج كنم اما نيمه ي ديگر ملك تو بستانم،چه كني؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:پس چه نازي به ملكي كه قيمتش يك شربت آب است كه بخوري و از تو بيرون آيد؟!
شقيق بلخي 194 ه. ق‎

خواستم از خادمِ مطبخ حساب
بره‌ای کاوکُشت و از سرمایه برد
گفت:بَر رسمِ وفا و سودِ توست
حشوِ آن همسایه‌ي بی مایه برد
پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت
شیردان را گُنده پیرِدایه برد 
گفتمش :دل را کجا بردی که نیست؟
گفت:دل را دخترِ همسایه برد!
ازكتاب خواندني هاي ادب فارسي
دكتر علي اصغر حلبي
Photo: ‎خواستم از خادمِ مطبخ حساب 
بره‌ای کاوکُشت و از سرمایه برد 
گفت:بَر رسمِ وفا و سودِ توست    
حشوِ آن همسایه‌ي بی مایه برد 
پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت     
شیردان را گُنده پیرِدایه برد 
گفتمش :دل را کجا بردی که نیست؟
گفت:دل را دخترِ همسایه برد! 
ازكتاب خواندني هاي ادب فارسي
دكتر علي اصغر حلبي‎



ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود.حمامي خوش و دمساز.
پيرگفت: حمامي بسيار خوش است.هم دلگشا و هم دلكش.
ابوسعيد گفت:آيا مي داني چرا اين حمام اينقدر خوش است؟
پيرگفت: مي دانم.اجازه مي دهي بگويم؟
ابوسعيد: گفت: بفرما.
پيرگفت:چون بزرگي چون تو در اين حمام است.
ابوسعيدگفت: حال كه صحبت مرا به ميان آوردي، پاسخ بهتري مي خواهم.
پيرگفت: پاسخ را شما بيان كن.
ابوسعيد گفت:حمامي خوش است
براي انكه از جمله ي متاع اين دنياي دون سطلي و لُنگي با ماست ،
آن هم مالِ ما نيست،عاريتي( امانت) است!
***
حالا اصل حكايت را از زبان زيباي عطار بشنويد:

بوسعيد مهنه شيخ محترم
بود در حمام با پيري بهم

سخت حمامي خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود

پير گفت اي شيخ، حمامي خوشست
وز خوشي هم دلگشا هم دلکشست

شيخ گفتش هيچ داني خوش چراست؟
گفت مي دانم بگويم با تو راست؟

چون درين حمام شيخي چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شيخ گفتش زين بهت خواهم بيان
پاي من چون آوريدي در ميان

پير گفتش تو بگو شيخا جواب
کانچه تو گوئي جز آن نبود صواب

گفت حماميست خوش از حد برون
کز متاع جمله ي دنياي دون

نيست جز سطل و ازاري با تو چيز
وانگهي آن هر دو نيست آنِ تو نيز

Photo: ‎ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود.حمامي خوش و دمساز.
پيرگفت: حمامي بسيار خوش است.هم دلگشا و هم دلكش.
ابوسعيد گفت:آيا مي داني چرا اين حمام اينقدر خوش است؟
پيرگفت: مي دانم.اجازه مي دهي بگويم؟
ابوسعيد: گفت: بفرما.
پيرگفت:چون بزرگي چون تو در اين حمام است. 
ابوسعيدگفت: حال كه صحبت مرا  به ميان آوردي، پاسخ بهتري مي خواهم.
 پيرگفت: پاسخ را شما بيان كن.
ابوسعيد گفت:حمامي خوش است 
براي انكه از جمله ي متاع اين دنياي دون  سطلي و لُنگي با ماست ،
آن هم مالِ ما نيست،عاريتي( امانت) است! 
***
حالا اصل حكايت را از زبان زيباي عطار بشنويد:

بوسعيد مهنه شيخ محترم
بود در حمام با پيري بهم

سخت حمامي خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود

پير گفت اي شيخ، حمامي خوشست
وز خوشي هم دلگشا هم دلکشست

شيخ گفتش هيچ داني خوش چراست؟
گفت مي دانم بگويم با تو راست؟

چون درين حمام شيخي چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شيخ گفتش زين بهت خواهم بيان
پاي من چون آوريدي در ميان

پير گفتش تو بگو شيخا جواب
کانچه تو گوئي جز آن نبود صواب

گفت حماميست خوش از حد برون
کز متاع جمله ي دنياي دون

نيست جز سطل و ازاري با تو چيز
وانگهي آن هر دو نيست آنِ تو نيز‎
 
Photo
واعظی بر منبر سخن می گفت.
کسی از مجلسیان سخت گریه می کرد.
واعظ گفت:ای مجلسیان صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه به سوز می کند.
مرد برخاست،گفت:مولانا،بزکی سرخ داشتم،ریشش به ریش تو می مانست که سقط شد.
هر گاه تو ریش می جنبانی،مرا از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.!
عبيد زاكاني


Photo

جامعه مردگان


«يكي از دوستان ما كه مرد نكته‌سنجي است، يك تعبير بسيار لطيف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي، مي‌گفت: من يك درسي از قديم آموخته‌ام و جامعه را روي منطق ماشين دودي مي‌شناسم. وقتي بچّه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آنوقتها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران ـ شاه عبدالعظيم بود. من مي‌ديدم قطار وقتي كه در ايستگاه ايستاده بچّه‌ها دورش جمع مي‌شوند و آن را تماشا مي‌كنند و به زبان حال مي‌گويند ببين چه موجود عجيبي است. معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود با يك نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‌كردند تا كم‌كم ساعت حركت قطار مي‌شد و قطار راه مي‌افتاد. همين كه راه مي‌افتاد، بچّه‌ها مي‌دويدند سنگ برمي‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‌دادند. من تعجّب مي‌كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي‌زنند، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجابْ بيشتر در وقتي است كه حركت مي‌كند. اين معمّا برايم بود تا وقتي بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم اين قانون كلّي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است مورد احترام است، تا ساكت است مورد تعظيم احترام است؛ امّا همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‌كند بلكه سنگ است كه به طرف او پرتاب مي‌شود. و اين نشانة يك جامعة مرده است. ولي يك جامعة زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلّم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بي‌خبرتر. پس اينها علائم حيات و موت است.»

هزار و يك حكايت تاريخي - محمود حكيمي

Photo: ‎جامعه مردگان
«يكي از دوستان ما كه مرد نكته‌سنجي است، يك تعبير بسيار لطيف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي، مي‌گفت: من يك درسي از قديم آموخته‌ام و جامعه را روي منطق ماشين دودي مي‌شناسم. وقتي بچّه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آنوقتها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران ـ شاه عبدالعظيم بود. من مي‌ديدم قطار وقتي كه در ايستگاه ايستاده بچّه‌ها دورش جمع مي‌شوند و آن را تماشا مي‌كنند و به زبان حال مي‌گويند ببين چه موجود عجيبي است. معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود با يك نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‌كردند تا كم‌كم ساعت حركت قطار مي‌شد و قطار راه مي‌افتاد. همين كه راه مي‌افتاد، بچّه‌ها مي‌دويدند سنگ برمي‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‌دادند. من تعجّب مي‌كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي‌زنند، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجابْ بيشتر در وقتي است كه حركت مي‌كند. اين معمّا برايم بود تا وقتي بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم اين قانون كلّي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است مورد احترام است، تا ساكت است مورد تعظيم احترام است؛ امّا همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‌كند بلكه سنگ است كه به طرف او پرتاب مي‌شود. و اين نشانة يك جامعة مرده است. ولي يك جامعة زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلّم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بي‌خبرتر. پس اينها علائم حيات و موت است.» 

هزار و يك حكايت تاريخي - محمود حكيمي‎
 
خواسته: زر و مال
***
نرگس: گلي كه درزمستان مي رويد
***
گل: درادب فارسي به معني مطلق همان گلِ سرخ( محمدي) است كه در ارديبهشت مي روید و از آن گلاب تهيه مي كنند.هر جا منظور شاعر گلِ ديگري باشد،از آن نام مي برد مثلا لاله،سنبل،سوسن،نسرين نرگس و ....
***
نرگس و گل محمدي همزمان و در يك جا نمي رويند.
اينها را گفتم تا اين شعر زيبا را برايتان روايت كنم.

***
دانش و خواسته است، نرگس و گل
که يه يک جاي نشكفند به هم
هر که را دانش است خواسته نيست
و آنکه را خواسته است، دانش کم
شهيد بلخي

Photo: ‎خواسته: زر و مال
***
نرگس: گلي كه درزمستان مي رويد
***
گل: درادب فارسي به معني مطلق همان گلِ سرخ( محمدي) است كه در ارديبهشت مي روید و از آن گلاب تهيه مي كنند.هر جا منظور شاعر گلِ ديگري باشد،از آن نام مي برد مثلا لاله،سنبل،سوسن،نسرين نرگس و ....
***
نرگس و گل محمدي همزمان و در يك جا نمي رويند.
اينها را گفتم تا اين شعر زيبا را برايتان روايت كنم.

***
دانش و خواسته است، نرگس و گل
که يه يک جاي نشكفند به هم
هر که را دانش است خواسته نيست
و آنکه را خواسته است، دانش کم
شهيد بلخي‎

Photo
شیوه های طنز پردازی
توضیح واضحات:
دانی کف دست از چه بی موست؟
زیرا کف دست مو ندارد!
***
در خراسان خروس ، مرغ نر است
کوه قاف از نخود، بزرگتر است
سبزه سبز است و،آسمان آبی است
آبِ شط العرب، همیشه تر است
دو برادر، زیک پدر مادر
پسرِ اولی بزرگتر است!
***
نقیضه
شاعر، کلام شاعر دیگری را نقض می کند. اگر شاعر نقیصه ساز قسمتی از اثر اصلی را بیاورد به آن نقیصه ی تضمینی می گویند.
آن قصر که جمشید در اوجام گرفت
بگذاشت به بانک رهنی و وام گرفت
آن گاه بساخت روی آن یک طبقه
آن را به اجاره داد و آرام گرفت(بهاالدین خرمشاهی)

Photo: ‎شیوه های طنز پردازی
توضیح واضحات:
دانی کف دست از چه بی موست؟
زیرا کف دست مو ندارد!
***
در خراسان خروس ، مرغ نر است
کوه قاف از نخود، بزرگتر است
سبزه سبز است و،آسمان آبی است
آبِ شط العرب، همیشه تر است
دو برادر، زیک پدر مادر
پسرِ اولی بزرگتر است!
***
نقیضه
شاعر، کلام شاعر دیگری را نقض می کند. اگر شاعر نقیصه ساز قسمتی از اثر اصلی را بیاورد به آن نقیصه ی تضمینی می گویند.
آن قصر که جمشید در اوجام گرفت
بگذاشت به بانک رهنی و وام گرفت
آن گاه بساخت روی آن یک طبقه
آن را به اجاره داد و آرام گرفت(بهاالدین خرمشاهی)‎