۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه


در احوال ابوسعيد آورده اندكه" شيخ ما گفت: وحی آمد به موسی (ع) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس را اختیار کنند.
صد کس اختیار کردند.
وحی آمد کزین صد کس یهترین اختیار کنید؛ ده تن اختیار کردند.
وحی آمد کزین ده، بهترین اختیار کنید؛ سه کس اختیار کردند.
وحی آمد کزین سه تن، یک تن اختیار کنید؛ چنین کردند.
وحی آمد این یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسرائیل را بیاورد.
او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می‌گشت مگر کسی طلب کند. روز چهارم به کویی فرو شد مردی بدید که به فساد و ناشایستگی شهره بود و انواع فسق و فجور در او موجود. چنان که انگشت نمای خلق شده بود. خواست که او را ببرد اندیشه‌ای به دلش افتاد که به ظاهر نباید حکم کرد. روا بود که او را قدری و پایگاهی بود. به قول مردمان او را حقیر و ناکس نتوان شمرد و این که خلق مرا برگزیدند، مغرور نتوان شد. چون هرچه کنم به گمان خواهد بود این گمان در حق خویش برم بهتر.
دستار در گردن خویش افکند و نزد موسی آمد و گفت: چندان که نگاه کردم هیچ کس را بدتر از خود ندیدم. وحی آمد به موسی که این مرد برترین مردمان است نه به آن که طاعتش بیش است، بلکه به آن که خویشتن را بدترین دانست."حاصل كلام اينكه اين جماعت خود را نمي ديدندو به قول سعدي"خدا بيني از خويشتن بين" نمي خواستند و به بهانه اينكه من مسلمانم و بهترين دين ها اسلام است و"هر كس جز اسلام ديني بپذيرد از او قبول نمي كنند"به پوستين مردم نمي افتادند و تفتيش عقايد نمي كردند.
از كتاب مباني عرفان و احوال عارفان- دكتر علي اصغر حلبي صفحه 56

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر