قربان "بابی" است
نویسنده ای قدیمی می گويد که درجوانی ودر زمان سلطنت ناصرالدين شاه هنگام سفر به كرمان در قهوه خانه ای توقف کردم و در آنجا پيرمرد بيماری را در سرداب دیدم .پیر مرد در انبار قهوه خانه در گوشه ای افتاده بود .قهوه چی از باب ترحم ، هرچندگاه يكبار به زيرزمين می رفت مقداری نان و كوزه آبی جلوی او می گذاشت و از انبار می آمد آن چنان كه گويی حيوانی را غذامی دهد .زخم هايی هولناك تمام سر و صورت و بدن مرد بيماررا فرا گرفته و او را ازصورت يك انسان خارج كرده بود .وضع او به قدری نفرت انگيز و درعين حال ترحم آور بود كه واقعا مثل "مرگ برای او عروسي است "درمورد وی مصداق كامل پيدا می كرد .هيچ كس او رانمی شناخت و از گذشته اش خبر نداشت .
چندماه بود كه در آن بيغوله افتاده بود و جان می كند .من از روی كنجكاوی به نزد وی رفته و از او خواستم سرگذشت خود را برايم بگويد .او باچشمان بی نور خود به من نگريست و آنگاه با صدايی كه گويی از اعماق چاهی بيرون مي آمدو انسان رابه لرزه در می آورد گفت: چهارده ، پانزده سال بيشتر نداشتم كه نزدعمويم كه يكی ازفراشان شاهی بود، شاگردِفراش شدم .طبق معمول می بايستی مدتی بدون حقوق كاركنيم تا پس از آشنايی به رموزكار ، مواجب برايم معين كنند .در همان ماههای اوليه محيطِ فاسد آنچنان مرابرای اخذ رشوه حريص كرد كه حدی نداشت ، ولی كسی هنوزبرايم تره خرد نمی كرد .يك روزماه رمضان ، نزديكِ افطار ازيكی ازكوچه های محله ي سنگلج می گذشتم .پيرمردی راديدم كه كاسه ای كوچك محتوای مقدار كمی روغن دريك دستش بودو در زير بغل ديگرش مقداري هيزم خشك گرفته و به سوی خانه خود می رفت .قيافه پيرمرد بقدری ساده و مظلوم بود،كه به نظرم رسيد، خواهم توانست به بهانه ای از او مبلغی رشوه دريافت كنم .
جلو رفتم و گفتم:عمو،دراين محل دزدی شده و بايد هر كس راكه مظنون هستيم جلب كنيم و به فراشخانه ببريم .زودباش بامن بيا!
پيرمرد نگاهی به من كرد و گفت:فرزند، به من مظنون شده ای ؟
گفتم:بلی بيا برويم .او ديگر چيزي نگفت و بامن به راه افتاد.من انتظار داشتم كه او به عجز و لابه بيفتدو با پرداخت مبلغی رشوه ازمن تقاضاي كمك كندولی او بدون آنكه حرفی بزند با من راه افتاد.
گفتم: اگردوريال بدهی آزادت می كنم .
گفت: من نه پولی دارم و نه كاری كرده ام.
مبلغ را به ده شاهی رسانيدم اثرنكرد .ديدم بی فايده است ولی رويم نمي شداو را همين طور ول كنم.
می خواستم خواهش كند تا آزادش كنم ولی هيچ حرفی نزد.
بالاخره به فراشخانه رسيديم و واردحياط شديم.خودم هم دچارترس شده بودم كه اگر پرسيدند اوچه كار كرده چه بگويم؟
ناگهان ديدم جنب وجوش غيرعادی به چشم می خوردو ناگهان چشمم به ناصرالدين شاه افتاد كه ازطرف مقابل می آمد و عده اي فراش نيزاطرافش بودند .معلوم شد براي سركشی آمده است .مثل بيدمي لرزيدم.
شاه جلوي من رسيد و نگاهي به من و پيرمرد كرد و گفت:پسر،اين مردچه كاركرده است؟
درحالی كه زبانم گرفته بود گفتم :قربان" بابی" است.
شاه همان طوركه مي رفت گفت:طنابش بيندازيد! طنابش بيندازيد! هنوزحرف شاه تمام نشده بود كه دو سه نفر از فراشهاجلو دويدند و طنابي به گردن پيرمرد انداختندو اورا روي زمين كشيدند و به طرف چاهي كه وسط حياط فراشخانه بود بردند و او را كه ديگرخفه شده بود به درون چاه انداختندو درچاه را گذاشتند و پی كارخودرفتند .هيچ كس به من حرفی نزد و سؤالی نكرد .ظرف چنددقيقه ،حياط خلوت شدو جزمن كسی باقی نماند و ديدم كاسه روغن ريخته و چوب ها و هيمه های اودر اطراف چاه افتاده است .حالی به من دست داد كه گفتنی نيست .پس ازمدتی بيمار شدم و از آن موقع تاحال كه سی سال می گذرد آواره ي كوه وبيابانم .چندسال است كه اين زخم ها تمام بدن مرا پركرده و شب وروزآرزوی مرگ مي كنم ،امااز مرگ خبری نيست .حرفهای آن مرد تمام شد و شروع كرد به گريستن و من مبهوت و حيران ازنزد او رفتم.
آري ،اين يكي ازنتايج تهمت است،به خصوص كه با اغراض شخصی توام باشد .
هزار و يك حكايت تاريخي اثر محمود حكيمي با اندكي تلخيص
نویسنده ای قدیمی می گويد که درجوانی ودر زمان سلطنت ناصرالدين شاه هنگام سفر به كرمان در قهوه خانه ای توقف کردم و در آنجا پيرمرد بيماری را در سرداب دیدم .پیر مرد در انبار قهوه خانه در گوشه ای افتاده بود .قهوه چی از باب ترحم ، هرچندگاه يكبار به زيرزمين می رفت مقداری نان و كوزه آبی جلوی او می گذاشت و از انبار می آمد آن چنان كه گويی حيوانی را غذامی دهد .زخم هايی هولناك تمام سر و صورت و بدن مرد بيماررا فرا گرفته و او را ازصورت يك انسان خارج كرده بود .وضع او به قدری نفرت انگيز و درعين حال ترحم آور بود كه واقعا مثل "مرگ برای او عروسي است "درمورد وی مصداق كامل پيدا می كرد .هيچ كس او رانمی شناخت و از گذشته اش خبر نداشت .
چندماه بود كه در آن بيغوله افتاده بود و جان می كند .من از روی كنجكاوی به نزد وی رفته و از او خواستم سرگذشت خود را برايم بگويد .او باچشمان بی نور خود به من نگريست و آنگاه با صدايی كه گويی از اعماق چاهی بيرون مي آمدو انسان رابه لرزه در می آورد گفت: چهارده ، پانزده سال بيشتر نداشتم كه نزدعمويم كه يكی ازفراشان شاهی بود، شاگردِفراش شدم .طبق معمول می بايستی مدتی بدون حقوق كاركنيم تا پس از آشنايی به رموزكار ، مواجب برايم معين كنند .در همان ماههای اوليه محيطِ فاسد آنچنان مرابرای اخذ رشوه حريص كرد كه حدی نداشت ، ولی كسی هنوزبرايم تره خرد نمی كرد .يك روزماه رمضان ، نزديكِ افطار ازيكی ازكوچه های محله ي سنگلج می گذشتم .پيرمردی راديدم كه كاسه ای كوچك محتوای مقدار كمی روغن دريك دستش بودو در زير بغل ديگرش مقداري هيزم خشك گرفته و به سوی خانه خود می رفت .قيافه پيرمرد بقدری ساده و مظلوم بود،كه به نظرم رسيد، خواهم توانست به بهانه ای از او مبلغی رشوه دريافت كنم .
جلو رفتم و گفتم:عمو،دراين محل دزدی شده و بايد هر كس راكه مظنون هستيم جلب كنيم و به فراشخانه ببريم .زودباش بامن بيا!
پيرمرد نگاهی به من كرد و گفت:فرزند، به من مظنون شده ای ؟
گفتم:بلی بيا برويم .او ديگر چيزي نگفت و بامن به راه افتاد.من انتظار داشتم كه او به عجز و لابه بيفتدو با پرداخت مبلغی رشوه ازمن تقاضاي كمك كندولی او بدون آنكه حرفی بزند با من راه افتاد.
گفتم: اگردوريال بدهی آزادت می كنم .
گفت: من نه پولی دارم و نه كاری كرده ام.
مبلغ را به ده شاهی رسانيدم اثرنكرد .ديدم بی فايده است ولی رويم نمي شداو را همين طور ول كنم.
می خواستم خواهش كند تا آزادش كنم ولی هيچ حرفی نزد.
بالاخره به فراشخانه رسيديم و واردحياط شديم.خودم هم دچارترس شده بودم كه اگر پرسيدند اوچه كار كرده چه بگويم؟
ناگهان ديدم جنب وجوش غيرعادی به چشم می خوردو ناگهان چشمم به ناصرالدين شاه افتاد كه ازطرف مقابل می آمد و عده اي فراش نيزاطرافش بودند .معلوم شد براي سركشی آمده است .مثل بيدمي لرزيدم.
شاه جلوي من رسيد و نگاهي به من و پيرمرد كرد و گفت:پسر،اين مردچه كاركرده است؟
درحالی كه زبانم گرفته بود گفتم :قربان" بابی" است.
شاه همان طوركه مي رفت گفت:طنابش بيندازيد! طنابش بيندازيد! هنوزحرف شاه تمام نشده بود كه دو سه نفر از فراشهاجلو دويدند و طنابي به گردن پيرمرد انداختندو اورا روي زمين كشيدند و به طرف چاهي كه وسط حياط فراشخانه بود بردند و او را كه ديگرخفه شده بود به درون چاه انداختندو درچاه را گذاشتند و پی كارخودرفتند .هيچ كس به من حرفی نزد و سؤالی نكرد .ظرف چنددقيقه ،حياط خلوت شدو جزمن كسی باقی نماند و ديدم كاسه روغن ريخته و چوب ها و هيمه های اودر اطراف چاه افتاده است .حالی به من دست داد كه گفتنی نيست .پس ازمدتی بيمار شدم و از آن موقع تاحال كه سی سال می گذرد آواره ي كوه وبيابانم .چندسال است كه اين زخم ها تمام بدن مرا پركرده و شب وروزآرزوی مرگ مي كنم ،امااز مرگ خبری نيست .حرفهای آن مرد تمام شد و شروع كرد به گريستن و من مبهوت و حيران ازنزد او رفتم.
آري ،اين يكي ازنتايج تهمت است،به خصوص كه با اغراض شخصی توام باشد .
هزار و يك حكايت تاريخي اثر محمود حكيمي با اندكي تلخيص

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر