۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

آ
ورده اند:در هنگامه جنگ جهانی دوم، چرچیل نخست وزیر انگلیس برای ایراد سخنرانی ،سوار یک تاكسي شد و به عمارت بی بی سی رفت.
وقتی از تاکسی پیاده شد به راننده گفت: نیم ساعت صبر کن تا من برگردم .
راننده که چرچیل را نمي شناخت، گفت: ببخشید آقا من می خواهم به خانه بروم تا بتوانم نطق چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از شنیدن این سخن به قدری خوشحال شد که یک اسکناس ده شلینگی که معادل دو برابر کرایه بود به وی انعام داد .
راننده تاکسی خوشحال شد و گفت: چرچیل کیه آقا، من صبر می کنم تا شما برگردید!





کودکِ ناصح
گویند:عارفِ بنام، امام حنیفه‌ي‌کوفی،روزی کودکی را دید که از راهی گِلناک می‌گذشت به او گفت:هشیار باش تا در گِل نیُفتی و آلوده نشوی. پسرک گفت:ای پیشوای مردمان، افتادنِ‌من سهل است که اگر اُفتم زود برخیزم و از افتادنم کس نرنجد و گزند نرسد.تو خود را بپای و نیکو پاس دار که اگربلغزی جمله مسلمانی که از پسِ‌توآیند،بلغزندو برخاستن ایشان سخت دشوار باشد. امام حنیفه ازگفته پرمعنی پسرک در عجب شد و زود بر منبر شد،به یاران و پیروان خویش گفت: اگردر مساله‌ای،رای ودلیلِ روشن‌تر و درست تر از آنچه گفتم،دریافتید بگویید،تا جمله ازآن پيروي کنیم و گمراه نشویم.

لباس دنيا و آخرت

پس از28 مرداد1332خورشيدي كه نويسنده ها و سياسيون متواري شده بودند،مدير روزنامه ي توفيق( محمدعلي خان)هم ظاهرا مدتي در خانه ي اين وآن مي خوابيد به اين اميد كه اوضاع و احوال عوض شودولي مدتي مي گذرد وچيزي عوض نمي‌شودوخلاصه ايشان هم از دربه دري خسته شده است.(خب مي بيند موجبات زحمت ِ دوستان را فراهم كرده است وچيزي هم درحالِ بهبودي نيست) خلاصه تلفن مي زندبه تيمسارفرهاد دادستان كه فرماندار نظامي بود، البته بعدا چون ديدندآدمِ قسي القلبي نيست، تيموربختيار راجاي اوگذاشتند.به هرصورت محمدعلي توفيق زنگ مي زند به تيمسار دادستان ومي گويد:
من توفيق هستم. 
تيمسارتشرمي زندكه"‌پدرسوخته توكجامخفي هستي؟
"محمدعلي توفيق مي گويد:"قربان!طوري نيست،چيزي نشده!
"تيمسارمي گويد:"چطورچيزي نشده تواهانت كرده اي!
"توفيق مي گويد:"حالا،خب،طوري نيست،شما هم اهانت كنيد!
"تيمسارمي گويد:"تو به اعليحضرت همايوني اهانت كرده اي!
"توفيق مي گويد:"خب ايشان هم به من اهانت كنند!
"مي گويد:" تو مكرر اهانت كرده اي!
"توفيق جواب مي دهد:"ايشان هم مكرر اهانت بفرمايند!
"تيمسار مي گويد:"آخه تو درجرايد اهانت كرده اي!
"توفيق مي‌گويد:"خب اعليحضرت هم دستور بدهنددرجرايد به من اهانت كنند!
"خلاصه در پايان توفيق مي گويد:"قربان!حالامي‌خواهم بيايم خدمت شما"
تيمسارمي گويد:"هرجا باشي،درهرسوراخ موشي كه باشي،گيرت مي آوريم ومي گيرمت" توفيق مي گويد:"من با پاي خودم مي‌خواهم بيايم خدمتتان،ولي نمي دانم با لباس اين دنيا بيايم يا با لباس آن دنيا!؟
"تيمسارمي گويد:"فعلا با لباس اين دنيا بياييد،اگر لباس آن دنيالازم بود خودمان برايت تهيه مي كنيم!" 

به نقل از نشريه مهرنامه شماره ي 31

بزرگترين آفت براي سعادتِ انسان


ابراهيم خواجه نوري درباره عادات واخلاق درويشان مي نويسد:
"برادرم مرحوم نظم الدوله كه خود از دراويش بود وبامرحوم ظهيرالدوله (قطب ومرشددراويش) دوستي داشت، مي گفت:وقتي صفي عليشاه به تهران آمد،عده زيادي ازمردم بطوري مجذوب اوشدندكه ناصرالدين شاه به وهم افتادونگران شدوظهيرالدوله راكه آن وقت ازاشرافِ درجه اول بودمامور ساخت درمحفلِ مرشدحاضرشودتاوضع راازنزديك ببيندوبه شاه گزارش دهد.
ظهيرالدوله پس ازچندي كه رفتارصفي عليشاه راديد و بياناتِ"پير"راشنيد، چنان مجذوب اوگشت كه بي اختيارتقاضاي ورود درسلكِ درويشان را از"پير"نمود.
صفي عليشاه گفت:براي شماكه بااين همه‌جلال وكالسكه وسواربه منزل من(درپامنار)آمده ايد،درويشي وچشم پوشي ازاين تجملات مشكل است.
اگرواقعامايل به ورود درسلك درويشانيد،بايدهم اكنون شرايطي راانجام دهيدكه هيچ تناسبي باوضع اشرافي شماندارد.
ظهيرالدوله گفت:ياپير!هرچه بفرماييدخواهم كرد.
پيرگفت: فورابايدكالسكه وسوارونوكرويساول رامرخص كني،بعداين لباس فاخررااز تن بيرون بياوري وفقط بايك پيراهن سفيددرويشي ،وسروپابرهنه ،اين كشكول رابه دست گيري وغزلخوانان دورشهربگردي وگدايي كني وحاصل گدايي رانزدمن بياوري ،چون مسلم مي دانم كه تابه اين وسيله، غرورواينهمه جاه وجلال وجبروت حضرت اقدسِ والاشكسته نشوددرويش نمي تواني شد،زيراشقي ترين وخونخوارترين دشمنان انسان وبزرگترين آفت سعادت بشر،غروراست وتاآن شكسته نشودآدم روي سعادت واقعي رانخواهدديد.
ظهيرالدوله به دستور"پير"پيراهن سفيدپوشيدو سروپاي برهنه يك روزتمام درحال غزل خواني گدايي كردوازآن روزبه بعدتاآخرِ عمردرسلك درويشان باقي بماندوحتي بعدازصفي عليشاه به مقام قطبي رسيد ..."
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي- محمود حكيمي –جلدسوم صفحه 195‎

بزرگترين آرزوي سقراط


پیش از آنكه سقراط را محاكمه كنند از وی پرسیدند:بزرگترین آرزویی كه در دل داری چیست؟
پاسخ داد:بزرگترین آرزوی من این است كه به بالاترین مقام آتن صعود كنم و با صدای بلند به مردم بگویم:ای دوستان چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سالهای زندگی خود را به جمع كردن ثروت و سیم و طلا می گذرانید در حالیكه آنگونه كه باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان كه مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید,همت نمی گمارید؟
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي- محمود حكيمي

هفت حكايت