۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

اتاق جادو
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی.
بحر طويل ازابوالقاسم حالت

بهلول در حمام

بهلول در حمام

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمتکاران حمام به او اعتنا نكردند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه نزدند.با این حال،بهلول وقت خروج از حمام،ده دیناری که به همراه داشت،یک جا به حمامي داد.کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی كردند.
بهلول هفته دیگر به حمام رفت. این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو دادند و بسیار مواظبت نمودند. با این همه،بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.
حمامی متغیر گردیده، پرسید:سبب بخشش بی علت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟
بهلول گفت:مزد امروزِ حمام را، هفته قبل پرداختم و مزد آن روز را، امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید!


كريم خان ومردچاپلوس
كريم خان زنددرايام حكومت خودشخصابه شكايات مردم رسيدگي مي كردوبه همين جهت روزي چندساعت ازوقت خودرابه پذيرفتن مردم اختصاص مي دادوطي اين مدت ،هركسي حق داشت به حضوراوبرودومطلب مورد نظرش راباوي درميان بگذارد .
دريكي ازاين روزهاشخصي درحاليكه زارزار مي گريست به ديدن كريم خان آمدوبه محض ورود،خودراروي پاي وي انداخت وشروع به تملق گويي وچاپلوسي نمود .
كريم خان كه تصورمي كردمامورانش درحق اين مرد ظلمي كرده اندواوبراي دادخواهي آمده ،دلش به حال وي سوخت ودستورداداورا ببرندوآرام كنندوهنگامي كه تالم خاطرش فرونشست اورابه حضورببرند .
ساعتي بعد،هنگامي كه مردكمي آرام شده بوداورابه نزدكريم خان بردند .
كريم خان از وي خواست تادرددلش رابه زبان بياورد .
گفت:من ازمادرنابينامتولدشدم و عمري رادرتاريكي محض گذراندم تااينكه ديروزافتان وخيزان خودرابه آرامگاه پدرتان رساندم ودست توسل به سوي مزارشريف آن مرحوم درازكردم ودرحاليكه زار زارمي گريستم ازجناب ايشان تقاضاي شفاكردم وآنقدرگريستم كه دچارضعف شدم و بيهوش افتادم .
درعالم خواب مردي روحاني وجليل القدرراديدم كه بابالينم آمد .
دست برچشمانم گذاشت وگفت:"من ابوالوكيلكم ،توراشفادادم .
اينك برخيزوباخاطرآسوده به هرجاكه مايلي برو!" .
من وقتي ازخواب بيدارشدم ، چشمان خودرابينايافتم واحساس كردم همه چيزرامي بينم .
به همين جهت ازشدت خوشحالي مي گريستم واينك ازباب ستايش وقدرداني خدمت رسيده ام تابه خاطر داشتن چنين پدرباكرامتي به شماتبريك بگويم وبه پاس محبتي كه ايشان درحقم كرده درسلك فداييان شمادرآيم وآماده هرنوع خدمتگزاري وجان نثاري باشم .
كريم خان بعدازشنيدن حرفهاي آن مرددستورداداوراتنبيه كنند .
گروهي ازبزرگان باحيرت جلوآمدندوشروع به شفاعت كردندوآنگاه علت خشم وغضب كريم خان را پرسيدند .
كريم خان درپاسخ گفت:پدرمن تاوقتي زنده بوددرگردنه بيدسرخ ،الاغ دزدي مي كرد .
روزي هم كه مُرد،خلقِ خدا،خالق راشكركردندكه جان چنين مردي راگرفته است .

بعدازبه قدرت رسيدن من ،عده اي چاپلوس براي خوش آيندِمن برمحلِ دفن اومقبره اي ساختندوآن را"عيناق ابوالوكيل "ناميدندواكنون اين مردشيادسعي دارداوراصاحب 
كرامت معرفي كند .
هزار و يك حكايت تاريخي-محمود حكيمي

10روايت












امير و وزير

سالها قبل علی اصغر حکمت وزیر نامدار عصر پهلوی به خراسان رفته بود و در آنجا به همراهِ شوکت الملک امیرِ بیرجندو قائنات برای بازرسی به یکی از مدارس خراسان رفتند واین‌مدرسه به نام ابن یمین، شاعر معروف عصر سربداران،نامیده شده بود.
درکلاسِ درس،بچّه‌ها به سؤال وزیر و امیر پاسخ می‌دادند.امیر شوکت الملک به شوخی به یکی از بچّه‌ها می‌گوید:آیا می‌توانی بگویی چه حکمتی بوده است که این مدرسه را به نام ابن یمین نام‌گذارده اند وفی‌المثل به نام من یا آقای حکمت،وزیر معارف نام گذاری نکرده‌اند؟
شاگرد جواب داد:بله،برای اینکه ابن یمین،شاعر معروفی بوده است.
آقای حکمت ضمن اشاره ای به شرح احوال ابن یمین،رو به شاگرد کرده و با ملایمت به اومی‌گوید:محصّل عزیز آیا هیچ شعری از ابن یمین از حفظ داری که برای ما بخوانی؟
شاگرد خراسانی بلاتأمّل این قطعه را با صدای رسا و بلند شروع می کند به خواندن:
 اگر دو گاو به دست آوری و مزرعه ای
 یکی امیر و یکی را وزیر نام کنی
 و گر کفاف معاشت نمی شود حاصل
 روی و شامِ شبی از جهود وام کنی
 هزار بار از آن به که بامداد پگاه
 کمر ببندی و بر چون خودی سلام کنی
 سکوت حاضران را فرا گرفت. امیر شوکت الملک در حالی که لبخند می زد رو به آقای حکمت کرد و گفت: برای امیر که حکمتِ این نامگذاری روشن شد، جناب وزیر خود دانند.
و سپس حاضران لبخندزنان از کلاس خارج شدند.
باستاني پاريزي آسياي هفت سنگ