۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

غلام سخن چين


غلامِ سخن چين
روزي مردي به بازار برده فروشي رفت تا غلامي بخرد. غلامي را عرضه كردندو گفتند اين غلام به انواع هنرها آراسته است، اما يك عيب دارد و آن اينكه سخن چين است. مرد گفت اين عيب بزرگي نيست وغلام را با آن عيب خريد.روزي غلام به زن ِخواجه گفت: اي بي‌بي،در مدتي كه اين خواجه مرا خريده،آنچه توازاحسان،در حق من كردي،از كسي نديده ام و رعايت حق تو بر من واجب است.مي خواهم ترا  بر سِري از اسرارِخواجه اطلاع دهم.به شرط آنكه مرا در روي خواجه شرمسار نكني.زن قبول كرد.غلام گفت:بدان كه خواجه از تو خسته و دلزده شده .مي خواهد ترا طلاق دهد و همسر ديگري اختيار كند.من تصميم گرفتم اين موضوع را به تو اطلاع دهم تا فكري به حال ِخودت بكني.زن از او تشكر كرد و منت دار او شدو گفت: درمان اين درد و تدبيرِ اين كار راهم تو مي داني؟ غلام گفت: من تدبيرِ اين كار را نمي‌دانم. اما در اين شهر عالم بي نظيري  هست كه ماه را از آسمان به زمين و،ماهي را از دريا بيرون مي آورد.جادويي مي داند كه مرد را بسته و شيفته ي زن مي سازد.روش او اينست كه با چندتارِ مو از گلوي مرد طلسمي مي سازد.اگر مي خواهي تيغ تيزي بياورم تا وقتي شوهرت در خواب است چند تارِمو از گلوي او بردار و به من بده تا بروم و از او درخواست كنم تاافسوني بسازد نا شوهرِ تو بدون ِ تو،يك لحظه هم نتواند زندگي كند.غلام براي او تيغِِ تيز بياورد. زن هم از او تشكر كرد.پس غلام به نزديك خواجه رفت و در خلوت به او گفت: من هرگز خواجه اي بهتر از تو نداشته ام و آنچه تو در حق ِ من كردي هيچ پدري در حق فرزندِ خود نكرده است و من بندگي تو را از آزادي بيشتر دوست دارم. بر من واجب است كه آنچه مي‌دانم به تو بگويم و خوبي هاي تو را جبران كنم.بدان كه همسر تو دل به بيگانگان داده و عاشق شده است و تيغِ تيزي آماده كرده تا تورا بكشد.اگر به اين گفته ي من شك داري به خانه برو و خود را به خواب بزن.تا راستي گفته‌ي من بر تو معلوم شود.ِمرد از اين گفته ،‌بسيار ناراحت شد.به خانه رفت و سر بر بالين گذاشت و خود را به خواب زد.زن با تيغِ تيز، به بالين او آمد مرد چون آن حال بديد.گمان برد كه غلام راست گفته است.از بستر بلند شد وتيغ رااز دست زن گرفت و او را هلاك كرد.بستگان ِ زن به خون‌خواهي او آمدند.مرد را گرفتند و به قصاص كشتندو با شوميِ آن سخن چين دو نفر كشته شدندو خانداني خراب شد.


صحبت خصوصي