۱۳۹۲ آبان ۲۸, سهشنبه
ز میان رضایت نامه ها: صمد بهرنگي
در مدرسه ای در یکی از روستاهای اطراف تبریز، از شاگردان خواسته بودیم که از پدرشان رضایت نامه ای بگيرند و بیاورند از دویست نفر شاگرد، فقط یکی بود که پدرش از او راضی نبود دیگر شاگردان رضایت پدر و مادر خود را فراهم کرده بودند! اما در این میان جمله های خوشمزه و بی معنا نیز وجود داشت که چند تا از آنها را در زیر برایتان می نگارم:
1-«حضور مبارک مدیر آقای دبستان(!)محترمامعروض میدارم! که جعفر از حیث اخلاق ظاهر و باطنی؟ رضایت بخش است!».
2-«حضور آقای مدیر! دام شوکته!! بعدازابلاغ سلام؛ دیگر عباس در خانه بد نیست ولی دست چپ می نگارد!»
3- «آقای مدیر،ما از اخلاق این؟ راضی هستیم. اگر هرف! بگوئیم گوش میدهد، نماز می خواند، کار میکند.»
4-«محترما معروز! میدارم خیلی منون! شدم،هیچ رنجه نشدم- رزاید! دارم.»
5- « پس از تقدیم عرض سلام اکبر در خانه از او راضی هستم و هیچ شوخی نمی کند!!.»
6- «از محمود راضی هستند، دروغ نگوید، ببزرگان اهترام! نماید.اسم پدرش:حاجی یوسف.»
7- «حضور محترم آقای دانش آموز رسیده شرف افتتاح پذیرد! و اینجانب … از طرف بنده زاده کمال رضامندی و خشنودی داریم! عمرکم طویل،عدوکم ذلیل!»
8- «آقای آموزگار چهارم: غلامعلی شاگرد معدب! و از خود مواظبت می نماید. زیاده رحمت است!»
9- « چون محترما خواسته بود که از احوالات اینجانب بنده زاده با خبر باشید. الحمدالله خوب است!!.»
10-«اینجانب از درس و رفتار خانگی سعید رزایت! دارم.امضاء: پدر اینجانب!!»
(با اندكي تلخيص)
در مدرسه ای در یکی از روستاهای اطراف تبریز، از شاگردان خواسته بودیم که از پدرشان رضایت نامه ای بگيرند و بیاورند از دویست نفر شاگرد، فقط یکی بود که پدرش از او راضی نبود دیگر شاگردان رضایت پدر و مادر خود را فراهم کرده بودند! اما در این میان جمله های خوشمزه و بی معنا نیز وجود داشت که چند تا از آنها را در زیر برایتان می نگارم:
1-«حضور مبارک مدیر آقای دبستان(!)محترمامعروض میدارم! که جعفر از حیث اخلاق ظاهر و باطنی؟ رضایت بخش است!».
2-«حضور آقای مدیر! دام شوکته!! بعدازابلاغ سلام؛ دیگر عباس در خانه بد نیست ولی دست چپ می نگارد!»
3- «آقای مدیر،ما از اخلاق این؟ راضی هستیم. اگر هرف! بگوئیم گوش میدهد، نماز می خواند، کار میکند.»
4-«محترما معروز! میدارم خیلی منون! شدم،هیچ رنجه نشدم- رزاید! دارم.»
5- « پس از تقدیم عرض سلام اکبر در خانه از او راضی هستم و هیچ شوخی نمی کند!!.»
6- «از محمود راضی هستند، دروغ نگوید، ببزرگان اهترام! نماید.اسم پدرش:حاجی یوسف.»
7- «حضور محترم آقای دانش آموز رسیده شرف افتتاح پذیرد! و اینجانب … از طرف بنده زاده کمال رضامندی و خشنودی داریم! عمرکم طویل،عدوکم ذلیل!»
8- «آقای آموزگار چهارم: غلامعلی شاگرد معدب! و از خود مواظبت می نماید. زیاده رحمت است!»
9- « چون محترما خواسته بود که از احوالات اینجانب بنده زاده با خبر باشید. الحمدالله خوب است!!.»
10-«اینجانب از درس و رفتار خانگی سعید رزایت! دارم.امضاء: پدر اینجانب!!»
(با اندكي تلخيص)
توپ ميرزا
توپ میرزا
می گویند حاج میرزا آقاسی،وزیر محمد شاه قاجار به احداث قنات و ساخت توپ(البته از نوع جنگی آن) خیلی علاقه داشته است؛ و باز همان ها گفته اند که به دستور میرزا،توپی ساخته و قرار براین بوده که آزمایش بُرد و دقتِ توپ مزبور در مقابل دیدگانِ شاه به نمایش گذاشته شود.در روز موعود،شاه درمکانی که برایش در نظر گرفته شده قرار می گیرد و صدر اعظم یا همان حاج میرزای خودمان نیز برای ادای پاره ای توضیحات ملتزم وی می گردد.با اشاره حاجی،عمله و اکرهی توپ، به تکاپو افتاده و توپ را پر می کنند.حالادیگرهمه چیزمهیای شلیک است.حاجیتوضیحات لازم را خدمت اعلیحضرت عرض نموده ودر پایان از ایشان برای شلیک،رخصتمیطلبد.اعلیحضرت بادی به غبغب انداخته و با اشارهی سرِمبارک،اجازتمیفرمایند.حاجی نیز فرمایش اعلیحضرت را امر به ابلاغ می فرمایند و .... خلاصه توپ شلیک می شود.صدای دریدن و بریدن و شکستن و گسستن،با لهیب آتش و دود و گرد و غبار بسیاردر هم میآمیزد.چندی که می گذرد.گرد و غبار مینشیند و از پسِ آن جنازه توپ که ترکیده است به همراه جنازه های عملهي توپخانهي سلطانی نمایان میگردد. قیافه سلطان با ابروهای تا به تا که بالا و پایین ایستاده اند،نشان از سوالی همراه با توضیح بیشتر دارد. پردهی آخر نمایش را حاجی عهده دار است .با خنده ای نمکین دو سه گام به شاه نزدیک می شود،تعظیم کوتاهی میکند و عرض می نماید:"قربان التفات فرمودید؟تصدیق بفرمایید توپی که با خودی این چنین می کند با بیگانه چه خواهد کرد !"
می گویند حاج میرزا آقاسی،وزیر محمد شاه قاجار به احداث قنات و ساخت توپ(البته از نوع جنگی آن) خیلی علاقه داشته است؛ و باز همان ها گفته اند که به دستور میرزا،توپی ساخته و قرار براین بوده که آزمایش بُرد و دقتِ توپ مزبور در مقابل دیدگانِ شاه به نمایش گذاشته شود.در روز موعود،شاه درمکانی که برایش در نظر گرفته شده قرار می گیرد و صدر اعظم یا همان حاج میرزای خودمان نیز برای ادای پاره ای توضیحات ملتزم وی می گردد.با اشاره حاجی،عمله و اکرهی توپ، به تکاپو افتاده و توپ را پر می کنند.حالادیگرهمه چیزمهیای شلیک است.حاجیتوضیحات لازم را خدمت اعلیحضرت عرض نموده ودر پایان از ایشان برای شلیک،رخصتمیطلبد.اعلیحضرت بادی به غبغب انداخته و با اشارهی سرِمبارک،اجازتمیفرمایند.حاجی نیز فرمایش اعلیحضرت را امر به ابلاغ می فرمایند و .... خلاصه توپ شلیک می شود.صدای دریدن و بریدن و شکستن و گسستن،با لهیب آتش و دود و گرد و غبار بسیاردر هم میآمیزد.چندی که می گذرد.گرد و غبار مینشیند و از پسِ آن جنازه توپ که ترکیده است به همراه جنازه های عملهي توپخانهي سلطانی نمایان میگردد. قیافه سلطان با ابروهای تا به تا که بالا و پایین ایستاده اند،نشان از سوالی همراه با توضیح بیشتر دارد. پردهی آخر نمایش را حاجی عهده دار است .با خنده ای نمکین دو سه گام به شاه نزدیک می شود،تعظیم کوتاهی میکند و عرض می نماید:"قربان التفات فرمودید؟تصدیق بفرمایید توپی که با خودی این چنین می کند با بیگانه چه خواهد کرد !"
اصعمي گويد:مردي از باز ماندگان بني اميه در عهد هارون الرشيد بودو پيوسته به خدمت ِ او مي آمد.مردي خردمند،آهسته سخن و عاقل.رشيد او را نيكو مي داشت كه مردي كاردان و با تجربه بود.روزي از او سوال كرد نظرت در باره ما و بني اميه چيست؟آنها بزرگتر بودند يا ما؟مرد گفت:يا خليفه شما فاضل تر و با نسب ترو براي خلافت روي زمين سزاوارتر از بني اميه هستيد.رشيد گفت:ترا سوگند مي دهم كه راست بگويي و چاپلوسي نكني و سخن مزخرف نگويي.مردگفت: چون تكليف مي كني و مرا سوگند دادي،من بايد راست بگويم.شما با اين اصل بزرگ و لياقتِ خلافت مشكلي داريدوآن اينكه عجول و بي ثبات هستيد.مردانِ آزاده را نگاه نمي داريدو نهالي را كه خود كاشتيد،مي كنيدو پروردگانِ خود را برزمين مي زنيد،اما بني اميه بر مردان آزاده آن قدر تعصب داشتندكه بر ناموس خود.آنها نهال هاي خود را از آفات محفوظ ميداشتندو اگر همه ي خزانه و نفايس خود را به يك آزاد مرد مي دادند،ابايي نداشتند.مي دانم كه از اين سخنان من خشمگين مي شوي ولي بروز نميدهي.اي خليفه !مملكت را به مردانِ بزرگ مي توان نگاه داشت و دولت را با افراد كاردان و دانا مي توان برقرار داشت.پادشاهان به غلط گمان ميكننداگر مردان شايسته را ازكار بركنار كنند،كارهاي مملكت همچنان منتظم مي ماند و مي پندارندهر كس را به جايگاه رفيع رسانند و بعد از آن او را به مرتبه پستي نازل كنند از كفايتِ آنهاست.ايناشتباهي بزرگ است.وقتي شما خشمگين مي شويد،درختِ بزرگي را كه خودتان نشانده ايد،از بيخ مي كنيدو به جاي آنها نهالهاي نو مي كاريدو مي پنداريد،كار همچنان برقرارخواهد بودو اين اشتباهي بزرگ است.من بيش از اين نميگويم كه بردلِ خليفه گران مي آيد و اوبزرگتر از آن است كه اين سخنان بر وي پوشيده ماند.هارون جواب نداد و خاموش بودو فكرمي كرد.مرد اجازه خواست وبازگشت.چون بيرون رفت به من گفت:شنيدي كه اين مرد ِ روزگار ديده چه گفت؟من گفتم:يا خليفه اين مرد خِرف شده است.نمي فهمد چه مي گويد.رشيد گفت: اين سخن را نگو خِرف.تو و امثال ِ توهستي.اگر اين سخنان را قبلا شنيده بودم هرگز آلِ برمك را برنمي انداختم.آنگاه به من گفت:اگراين راز را كه به تو گفتم،از كسِ ديگري بشنوم، سرت را از تن جدا خواهم كردو صبر واغماض هارون از اين حكايت روشن مي شود كه گر چه سخنان درشت شنيد و بر دلش گران افتاد، اما آن را تحمل كردو به گوينده درشتي نكرد و آن نصايح را قبول كرد.
۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)

















