۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

درخت افكن


هر كه در اين سراي در آيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد


هوشياري سبكتكين


خواب دراز


مار غاصب و موش
در كتابهاي هندي آمده است كه روزي ماري برديواري مي رفت.ناگهان خانه موشي را ديد كه در آن ديوار ساخته بود .سوراخ آن خانه بر ديوار باغ پادشاه و راههاي ورود و خروج به دقت پرداخته بود.مار از اين خانه خوشش آمد.كمين كرد و به محض آنكه موش از خانه بيرون آمد ، مار به درون سوراخ رفت ودر آن ساكن شد.موش وقتي فهميد دشمني قوي درخانه‌ي او مستقر شده است از ناراحتي بيقرار شدوچون امكان مقاومت نداشت،به ناچارنزدِ رييس موشها رفت و ماجرا را با او درميان گذاشت.رييس گفت آيا نشنيده اي هرگاه كسي در لانه اي ساكن باشد، نبايدپاي از آن بيرون بگذارد؟تو نبايد از آن خانه بيرون مي رفتي.حالا كه خانه ات را رها كردي و دشمن آن را به دست آورده،جزتسليم چاره اي نداري.خانه ديگري بساز وانديشه بازپس گرفتن آن خانه را رها كن.
موش گفت:اعتقاد من به سياست وزيركي تو بيش ازاينها بود.ما چندين سال است كه به تو خدمت مي كنيم و به توماليات مي دهيم و هدف ما  ازاين كاراين بوده كه اگر گرفتاري براي ما پيش آيد به قوه تدبيروكفايت وشهامت تو،حق ِخودرا از دشمن بگيريم.بزرگان گفته اند"ماليات به اندازه ي حمايتي است كه مردم از پادشاه دريافت مي كنند."حالا كه ازتو نا اميد شدم،من هرگز به اين خفت و خواري تن درنمي دهم واين ننگ راتحمل نمي كنم وبا حيله ماررادفع مي كنم.پس منتظر شد تا مارازسوراخ بيرون آمدوبه باغ پادشاه رفت وزير درخت گلي خوابيد. موش آمد و در باغ  گشت تا باغبان را ديد كه لب حوض خوابيده است.با قدرت روي شكم او پريد.چنانكه باغبان از خواب بيدارشدو دنبال موش دويد.موش به طرف درختِ گل رفت و نزديك ماررسيد،سپس از پيش او فرار كردوقتي باغبان ماررا ديد بيلي برسراو زدوماررا كشت.موش با خوشحالي روي به خانه اش آورد.دشمن شكست خورد و رنج دل از او دورشد.

فايده اين حكايت آن است كه اگر مشكلي را با حيله بتوان حل كرد، نبايد دست به دامان لشگر و خزانه شدو تا هنگامي كه بتوان دشمن را با دشمن شكست داد،نبايد به دوستان زحمت داد.چنانكه گفته اند:"به دست كسان مار بايد گرفت."

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه





داستان امیر بلخ


آورده اندكه در ايامِ گذشته، در سرزمينِ بلخ اميري بود، عادل، فاضل و با جاه و جلال.امير قصدِ حجاز كردو روي به كعبه آوردو حج بگزارد. در وقتِ مراجعت روزي در باديه،كجاوه‌اي ديدكه پرده اي روي آن را پوشانده بود.ناگاه بادآمدو ازروي كجاوه،پرده برگرفت.امير نگاه كرد.زيبارويي ديد كه در كجاوه نشسته، چون آفتاب،از پشتِ ابر روي بنمود.چون نگاهِ امير،بر روي آن بي نظيرافتاد،دلش در غرقابِ عشقِ اوگرفتار شدو مهرِآن دلفروز بر دلش آتش زد وآن زن،زنِ مغازه داري از فروشندگانِ معروفِ بغداد بود كه براي ايامِ حج آمده بود. اميرعاشقِ اين زن شد و از خواب و خوراك اُفتاد.قافله‌ي بغداد رسيدو امير هر چه نشان ازآن دلدارطلبيد،نشانه اي باز نيافت.بيچاره،بي دل و حيران در بغداد ماند.وقتي قافله‌ي خراسان به راه افتاد، امير هرچه خواست برگردد، دلش بار نداد،كه دلدارش را در بغداد بگذاردو بدونِ او به زادگاه برگردد.همان جا اقامت كردو بيشتر به دكان آن فروشنده مي‌رفت كه شوهرِمعشوقِ او بود.اما هردو از اين موضوع بي‌خبر بودند.اميرگاهگاه از ملك و دولتِ خود،با فروشنده صحبت مي‌كرد وگاهي بر او احساني مي كرد.تا دوستي بينِ آنها مستحكم شد.روزي فروشنده از امير پرسيد:علتِ توقفِ شما در بغداد چيست؟ چون در خراسان،ملك و دولتِ شما برقرار است.اميرگفت:قصه‌ي من دراز است و احوالِ پرفراز و نشيبي دارم.فروشنده،اصرار كردكه كمي از موضوع را برايم بگو.امير ماجرا را تعريف كرد.آن فروشنده،دانست كه آن زن،زنِ‌او بوده است.فروشنده به او گفت:‌خدا اين انديشه را از تو دور كند.الان فهميدم‌كه‌آن زن كيست و خانه‌ي او كجاست.من همه‌ي تلاشِ‌خود را بكار مي برم،‌تا تو را به مقصودت برسانم.و اين دوستي را پايدار كنم.پس به خانه آمد و زن را طلاق داد.هرچه زن،‌ابراز ناراحتي ونگراني‌كرد،فايده اي نداشت.موضوع را با زن حكايت كردو خواهش و اصرار و زاري زياديكردتا زن راضي شد.وقتي عده زن به سرآمدبه امير گفت:آن زن كه محبوب و معشوق تو بود،آماده ي ازدواج با توست.كار،‌به كامِ دلِ توگشته وصيد،به دامِ تو آمده است.امير از تلاشِ او تشكرِ فراوان كرد.پس فروشنده،مجلسِ عقدرا برقرار كرد و اسبابِ ازدواج را فراهم آورد.درشبِ عروسي،عروس در خلوتخانه‌آب از ديده فرو باريد.اميرگفت: مدتي است كه من در عشقِ تو از خواب و خوراك افتاده ام.امشب كه مشكلات به سرآمده و ايام وصل فرا رسيده،به من بگو علتِ اين گريه و اضطراب چيست؟

زن گفت:موجبِ گريه‌ي من آنست كه خانه‌ي مرا خراب كردي ومرااز خدمتِ شوهري كه از ايامِ نوجواني درخانه ي او از نعمتِ آسودگي برخودار بودم،‌محروم كردي.


شاه گفت: شوهرِتو كيست؟زن گفت:مردفروشنده.

اميرِ بلخ از اين سخن به شدت ناراحت و خجالت زده شدو عرقِ شرم بر پيشاني او ظاهر گشت و گفت:‌اين آزادمردي راهيچكس در جهان نكرده است.
امير به زن گفت: تواكنون بدان راضي هستي كه من از سرِشهوت پرستي برخيزم و اين ازدواج به خواهر و برادري تبديل شود؟
زن گفت:عشق،عشقِ اول است.هرچندخدمت به تو براي من مايه افتخار است اما ،يارِاول جايگاه ديگري دارد.پادشاه دستِ آن زن را گرفت و او را به خواهري پذيرفت و به او گفت:تورا فورا به خانه او فرستادن مناسبتي ندارد.تو با من موافقت كن تا با هم به خراسان برويم و من شرايطِ تحققِ آرزوي ترافراهم كنم.زن قبول كرد.اميرنزدِفروشنده رفت و گفت:آنچه توكردي هرگز هيچكس نكرده است و آن آزادمردي تو را هيچكس نمي‌تواند جبران كند.امااگرگذرت به خراسان افتاد،به قدرِتوانايي خودم قدري از اين لطفهاي ترا جبران خواهم كرد.پس اميربه بلخ رفت وچون به نزديكِ ولايتِ خود رسيد،به بلخ خبر فرستاد،خواهري كه من سالها از او بي خبر بودم،پيداكردم. بايدقصرِزيبايي براي او فراهم كنيد وخدمتكار و وسايل ِاو را مهيا سازيد.قصرِاو را فراهم كردندو به زنانِ بزرگان فرمان دادكه در خدمتِ او باشند.امير هر روز نزدِاو مي رفت و در امور مملكت باوي مشورت مي‌كرد.مدتِ يك سال با اين منوال گذشت تا از عجايبِ روزگار،كارِفروشنده در بغداد رو به خرابي گذاشت.بخت از او برگشت و برتجارتش ضرر واردشد.ورشكسته شدو بدهي بسيار به بار آورد.به ناچار املاك و خانه‌اش را فروخت و با بدبختي و فلاكت از بغدادبيرون آمدو حيران و شرمسار رو به خراسان نهاد.به بلخ كه رسيد،درفكربود چگونه حالِ خودش را به اميربگويدو نگران بود،امير به قولي كه داده بود وفادار نباشد.روزي در بارگاهِ امير ايستاده بود.اميرآمد تا به شكار برود، فروشنده را از دور ديد.جمعي از نزديكانِ خود را فرستاد تا از احوال او جستجو كنند.وقتي فهميد همان فروشنده است، او را به بارگاه آوردودرحقِ او احسانِ‌فراوان كردوبا احترامِ فراوان از احوالِ او پرسيدودرگرامي داشت او مبالغت كردو گفت:به خانه خودت خوش آمده اي واگرتمامي مملكت خود را به تو بدهم و درخدمتِ تو باشم، هنوز جبرانِ آن خدمت كه درحق ِ من كردي،نكرده ام.پس او را كرامت كرد و جايگاهِ او را از همه‌ي امرا بالاتر قرار دادو كليد مملكت را در قبضه‌ي كفايت اوگذاشت تاپس از چندي از ثروتمندانِ خراسان شد.پس از مدتي،اميربه مردِ فروشنده گفت:مي‌خواهم كه دوستي ما تبديل به خويشاوندي شود.خواهري دارم كه در پاكدامني و زيبايي نهايت نداردو مي خواهم او را به عقدو ازدواجِ تو درآورم.فروشنده گفت:مي پذيرم.امير مراسم ازدواج را براي آنها فراهم كرد.وقتي فروشنده،به خانه‌ي زن رفت،زن با گستاخي او را در آغوش گرفت وخنديد.فروشنده گفت: اين چه گستاخي است كه ملكه مي‌فرمايد؟زن گفت:مرا مي‌شناسي؟مردگفت:نه.زن گفت:من همان يارِ ديرينه و همسرِ توهستم.پس حالِ شاه و آزاد مردي او را به مردِ فروشنده حكايت كردوگفت:چون جوانمردي او بر تو معلوم شود،او مطلقاگردِ من نگشت و دستِ هوس بر من درازنكرد.وقتي زن و مردِ دلدارِ دلجو به هم رسيدند،در رفاه و نعمت،روزگارِ خوشي را مي‌گذراندند.روزي شاه از فروشنده پرسيدآيا آرزويي داري؟فروشنده گفت:بلي.هرچند زندگاني درخدمتِ پادشاه،مطلوبِ دل و جان است و همه‌ي آرزوهاي من اينجا برآورده شده و همه‌ي اقبال ها به استقبالِ من آمده،اما مي‌خواهم كه يكبار به بغدادبروم، تا اثرِهمتِ پادشاه را دوست و دشمن ببينندو دوستان،خوشحا ل و دشمنان و حاسدان از آن در رنج شوند.اميرگفت:شش ماه ديگرميهمان من باش و بعد از آن به مباركي حركت كن.پس امير جماعتي از معتمدان خود را پنهان از فروشنده به بغداد فرستادتا تمامي املاك و اموالي را كه فروخته بود و به گرو گذاشته بود،به قيمت خوب بازخريدند و خانه ها را تعمير كردندو وسايلِ خانه را مهيا كردند.پس امير اسبابِ احترام و آسايشِ او را به تمامي فراهم كرد.مردِ فروشنده،با امير خداحافظي كردو به سوي بغدادآمد.چون به نزديكِ بغداد رسيد،متفكر و نگران بود كه به كجا رودو به خانه‌ي چه كسي پاي گذارد.اطرافيانِ اميربه استقبالِ اوآمدندو همه‌ي اسناد و قباله‌هاي خانه و املاكي را كه فروخته بود،به او تقديم كردندو آن مردِ با مروت به حسنِ خُلقِ آن پادشاه نيكو سيرت باقيِ عمر را در آسايش گذرانيد و نيك عهدي آن پادشاه و آزاد مردي فروشنده در جهان انتشار يافت.


ازکوزه برون ان تراود که در اوست


۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

حق دوستی


حق خلیفه


سلیمان و مرد اجل رسیده


موسی و فرعون




موسي و فرعون*
در تاريخ انبيا آمده كه موسي با كرامات و معجزات و منزلت در برابر فرعون قدعلم كرد. فرعون هر روز جهار هزار گوسفند و چهارصد گاو و دويست شترو تعداد زيادي مرغ و ماهي و شيريني و خوراكيهاي خنك نهيه مي كرد و همه ي اهالي مصر و لشكر بر 
سفره او غذا مي‌خوردند. فرعون چهارصد سال ادعاي خدايي كرد و اين سفره را مي گسترد.
وقتي موسي دعا كرد كه" خدايا فرعون را هلاك كن".خداوند دعاي موسي را مستجاب كرد و گفت: او را در آب هلاك خواهم كرد و همه ي دارايي او و لشگريانش، از آن ِ تو و ياران تو خواهد بود.چند سال ازاين موضوع گذشت و فرعون همچنان درگمراهي روزگار مي‌گذراند.موسي عجله داشت كه خداوند هر چه زودتر فرعون را هلاك كند.طاقت موسي تمام شد و صبرش به سر رسيد.چهل روز روزه گرفت و در كوه طور با خداوند مناجات مي كردو مي گفت: اي خدا تو وعده دادي كه فرعون را هلاك كني.او همچنان ادعاي خدايي مي كند و از گمراهيش هيچ كم نشده . پس كي او را هلاك مي كني؟خداوند گفت: اي موسي تو از من مي خواهي كه هر چه زودتر او را هلاك كنم و يك ميليون نفر مي خواهند كه او را هلاك نكنم.زيرا هر روز بر سفره او غذا مي خورندو از او آسايش دارند. به عزتم قسم،تا او نان و نعمت بر مردم عرضه مي دارد او را هلاك نكنم.موسي گفت: پس وعده ي تو كي فرا مي رسد؟خداوند گفت:وعده من آنگاه فرا مي رسدكه فرعون نان دادن از خلق بازگيرد.آن هنگام كه از نان دادن كم كند بدان كه اجلش فرا رسيده است.اتفاقا روزي فرعون بهوزيرش هامان گفت:موسي بني اسراييل را در اطرافش جمع كرده و ما را رنجه مي دارد. نمي دانم عاقبت كارِ من با او به كجا خواهد كشيد.بايد خزانه را پر كنيم تا هميشه پشتگرم باشيم. هر روز از سفره اش نيمي كم مي كردو به خزانه اش مي‌افزود.دستور داد هزار گوسفند و دويست گاو و صد شتر كم كردند.و مرتب آن را كمتر مي كرد. موسي مي دانست كه وعده خداوند نزديك مي‌شود.چنين گويند وقتي كه فرعون غرق شد در آشپزخانه اش فقط دو گوسفند كشته بودند.
* اين داستان در سيَرالملوك(سياست نامه نظام الملك)آمده است.

پشیمانی بزرگمهر


نابینا و چراغ


بازرگانی یا پادشاهی