داستان امیر بلخ
آورده اندكه در ايامِ گذشته، در سرزمينِ بلخ اميري بود، عادل، فاضل و با جاه و جلال.امير قصدِ حجاز كردو روي به كعبه آوردو حج بگزارد. در وقتِ مراجعت روزي در باديه،كجاوهاي ديدكه پرده اي روي آن را پوشانده بود.ناگاه بادآمدو ازروي كجاوه،پرده برگرفت.امير نگاه كرد.زيبارويي ديد كه در كجاوه نشسته، چون آفتاب،از پشتِ ابر روي بنمود.چون نگاهِ امير،بر روي آن بي نظيرافتاد،دلش در غرقابِ عشقِ اوگرفتار شدو مهرِآن دلفروز بر دلش آتش زد وآن زن،زنِ مغازه داري از فروشندگانِ معروفِ بغداد بود كه براي ايامِ حج آمده بود. اميرعاشقِ اين زن شد و از خواب و خوراك اُفتاد.قافلهي بغداد رسيدو امير هر چه نشان ازآن دلدارطلبيد،نشانه اي باز نيافت.بيچاره،بي دل و حيران در بغداد ماند.وقتي قافلهي خراسان به راه افتاد، امير هرچه خواست برگردد، دلش بار نداد،كه دلدارش را در بغداد بگذاردو بدونِ او به زادگاه برگردد.همان جا اقامت كردو بيشتر به دكان آن فروشنده ميرفت كه شوهرِمعشوقِ او بود.اما هردو از اين موضوع بيخبر بودند.اميرگاهگاه از ملك و دولتِ خود،با فروشنده صحبت ميكرد وگاهي بر او احساني مي كرد.تا دوستي بينِ آنها مستحكم شد.روزي فروشنده از امير پرسيد:علتِ توقفِ شما در بغداد چيست؟ چون در خراسان،ملك و دولتِ شما برقرار است.اميرگفت:قصهي من دراز است و احوالِ پرفراز و نشيبي دارم.فروشنده،اصرار كردكه كمي از موضوع را برايم بگو.امير ماجرا را تعريف كرد.آن فروشنده،دانست كه آن زن،زنِاو بوده است.فروشنده به او گفت:خدا اين انديشه را از تو دور كند.الان فهميدمكهآن زن كيست و خانهي او كجاست.من همهي تلاشِخود را بكار مي برم،تا تو را به مقصودت برسانم.و اين دوستي را پايدار كنم.پس به خانه آمد و زن را طلاق داد.هرچه زن،ابراز ناراحتي ونگرانيكرد،فايده اي نداشت.موضوع را با زن حكايت كردو خواهش و اصرار و زاري زياديكردتا زن راضي شد.وقتي عده زن به سرآمدبه امير گفت:آن زن كه محبوب و معشوق تو بود،آماده ي ازدواج با توست.كار،به كامِ دلِ توگشته وصيد،به دامِ تو آمده است.امير از تلاشِ او تشكرِ فراوان كرد.پس فروشنده،مجلسِ عقدرا برقرار كرد و اسبابِ ازدواج را فراهم آورد.درشبِ عروسي،عروس در خلوتخانهآب از ديده فرو باريد.اميرگفت: مدتي است كه من در عشقِ تو از خواب و خوراك افتاده ام.امشب كه مشكلات به سرآمده و ايام وصل فرا رسيده،به من بگو علتِ اين گريه و اضطراب چيست؟
زن گفت:موجبِ گريهي من آنست كه خانهي مرا خراب كردي ومرااز خدمتِ شوهري كه از ايامِ نوجواني درخانه ي او از نعمتِ آسودگي برخودار بودم،محروم كردي.
شاه گفت: شوهرِتو كيست؟زن گفت:مردفروشنده.
اميرِ بلخ از اين سخن به شدت ناراحت و خجالت زده شدو عرقِ شرم بر پيشاني او ظاهر گشت و گفت:اين آزادمردي راهيچكس در جهان نكرده است.
امير به زن گفت: تواكنون بدان راضي هستي كه من از سرِشهوت پرستي برخيزم و اين ازدواج به خواهر و برادري تبديل شود؟
زن گفت:عشق،عشقِ اول است.هرچندخدمت به تو براي من مايه افتخار است اما ،يارِاول جايگاه ديگري دارد.پادشاه دستِ آن زن را گرفت و او را به خواهري پذيرفت و به او گفت:تورا فورا به خانه او فرستادن مناسبتي ندارد.تو با من موافقت كن تا با هم به خراسان برويم و من شرايطِ تحققِ آرزوي ترافراهم كنم.زن قبول كرد.اميرنزدِفروشنده رفت و گفت:آنچه توكردي هرگز هيچكس نكرده است و آن آزادمردي تو را هيچكس نميتواند جبران كند.امااگرگذرت به خراسان افتاد،به قدرِتوانايي خودم قدري از اين لطفهاي ترا جبران خواهم كرد.پس اميربه بلخ رفت وچون به نزديكِ ولايتِ خود رسيد،به بلخ خبر فرستاد،خواهري كه من سالها از او بي خبر بودم،پيداكردم. بايدقصرِزيبايي براي او فراهم كنيد وخدمتكار و وسايل ِاو را مهيا سازيد.قصرِاو را فراهم كردندو به زنانِ بزرگان فرمان دادكه در خدمتِ او باشند.امير هر روز نزدِاو مي رفت و در امور مملكت باوي مشورت ميكرد.مدتِ يك سال با اين منوال گذشت تا از عجايبِ روزگار،كارِفروشنده در بغداد رو به خرابي گذاشت.بخت از او برگشت و برتجارتش ضرر واردشد.ورشكسته شدو بدهي بسيار به بار آورد.به ناچار املاك و خانهاش را فروخت و با بدبختي و فلاكت از بغدادبيرون آمدو حيران و شرمسار رو به خراسان نهاد.به بلخ كه رسيد،درفكربود چگونه حالِ خودش را به اميربگويدو نگران بود،امير به قولي كه داده بود وفادار نباشد.روزي در بارگاهِ امير ايستاده بود.اميرآمد تا به شكار برود، فروشنده را از دور ديد.جمعي از نزديكانِ خود را فرستاد تا از احوال او جستجو كنند.وقتي فهميد همان فروشنده است، او را به بارگاه آوردودرحقِ او احسانِفراوان كردوبا احترامِ فراوان از احوالِ او پرسيدودرگرامي داشت او مبالغت كردو گفت:به خانه خودت خوش آمده اي واگرتمامي مملكت خود را به تو بدهم و درخدمتِ تو باشم، هنوز جبرانِ آن خدمت كه درحق ِ من كردي،نكرده ام.پس او را كرامت كرد و جايگاهِ او را از همهي امرا بالاتر قرار دادو كليد مملكت را در قبضهي كفايت اوگذاشت تاپس از چندي از ثروتمندانِ خراسان شد.پس از مدتي،اميربه مردِ فروشنده گفت:ميخواهم كه دوستي ما تبديل به خويشاوندي شود.خواهري دارم كه در پاكدامني و زيبايي نهايت نداردو مي خواهم او را به عقدو ازدواجِ تو درآورم.فروشنده گفت:مي پذيرم.امير مراسم ازدواج را براي آنها فراهم كرد.وقتي فروشنده،به خانهي زن رفت،زن با گستاخي او را در آغوش گرفت وخنديد.فروشنده گفت: اين چه گستاخي است كه ملكه ميفرمايد؟زن گفت:مرا ميشناسي؟مردگفت:نه.زن گفت:من همان يارِ ديرينه و همسرِ توهستم.پس حالِ شاه و آزاد مردي او را به مردِ فروشنده حكايت كردوگفت:چون جوانمردي او بر تو معلوم شود،او مطلقاگردِ من نگشت و دستِ هوس بر من درازنكرد.وقتي زن و مردِ دلدارِ دلجو به هم رسيدند،در رفاه و نعمت،روزگارِ خوشي را ميگذراندند.روزي شاه از فروشنده پرسيدآيا آرزويي داري؟فروشنده گفت:بلي.هرچند زندگاني درخدمتِ پادشاه،مطلوبِ دل و جان است و همهي آرزوهاي من اينجا برآورده شده و همهي اقبال ها به استقبالِ من آمده،اما ميخواهم كه يكبار به بغدادبروم، تا اثرِهمتِ پادشاه را دوست و دشمن ببينندو دوستان،خوشحا ل و دشمنان و حاسدان از آن در رنج شوند.اميرگفت:شش ماه ديگرميهمان من باش و بعد از آن به مباركي حركت كن.پس امير جماعتي از معتمدان خود را پنهان از فروشنده به بغداد فرستادتا تمامي املاك و اموالي را كه فروخته بود و به گرو گذاشته بود،به قيمت خوب بازخريدند و خانه ها را تعمير كردندو وسايلِ خانه را مهيا كردند.پس امير اسبابِ احترام و آسايشِ او را به تمامي فراهم كرد.مردِ فروشنده،با امير خداحافظي كردو به سوي بغدادآمد.چون به نزديكِ بغداد رسيد،متفكر و نگران بود كه به كجا رودو به خانهي چه كسي پاي گذارد.اطرافيانِ اميربه استقبالِ اوآمدندو همهي اسناد و قبالههاي خانه و املاكي را كه فروخته بود،به او تقديم كردندو آن مردِ با مروت به حسنِ خُلقِ آن پادشاه نيكو سيرت باقيِ عمر را در آسايش گذرانيد و نيك عهدي آن پادشاه و آزاد مردي فروشنده در جهان انتشار يافت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر