۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

بهترین ها


پشتکار و پایداری





دیوژن


پادشاهی یا بازرگانی


سری از اسرار


نشانه حماقت

  1. نشانه حماقت
    جاحظ در نوشته هايش آورده است كه روزي مامون با نديمانش نشسته بودو با هم صحبت مي كردند.مامون گفت:هر كس ريش دراز باشد، احمق است. عده اي گفتند: ما بر خلاف اين بسيار ديده ايم كه ريشهاي آنها دراز است اما مردمي زيرك هستند.مامون گفت:"امكان ندارد".در حين صحبت، مردي با ريشِ دراز از راه رسيد، عبايي بلند پوشيده،بر الاغي سوار بود.مامون او را احضار كرد. او احترام گذاشت و به خدمت رسيد.مامون از او پر...سيد: نام تو چيست؟ گفت:" ابوحمدويه" پرسيد:كنيه (لقب)تو چيست؟گفت " علويه".مامون به حاضران نگاه كرد و گفت:كسي كه نام را از كنيه تميز ندهد، بقيه ي اعمالش هم بر همين منوال خواهد بود.مامون از او سوال كرد چكاره اي؟ گفت:مردي فقيهم و در علوم تلاش كرده ام.اگر امير مي خواهد از من مساله اي سوال كند تا پاسخ دهم.مامون گفت:مردي گوسفندي را به شخصي فروحت و آن شخص گوسفند را تحويل گرفت.هنوز پولِ گوسفند را تسليم نكرده بود كه ناگاه گوسفند پشكلي انداخت. پشكل به چشم كسي خورد و آن شخص كور شد.حالا بگو ديه ی چشم با چه كسي است؟
    مرد سر فرو انداخت و بسيار فكر كرد و گفت:ديه چشم با فروشنده است نه خريدار!
    گفتند: چرا؟
    گفت: براي آنكه او به خريدار اعلام نكرده بودكه در كونِ اين گوسفند منجنيق كار گذاشته اند و پشكل پرتاب مي كند!
    مامون و حاضران خنديدند.او را پاداش دادند و آن مرد برفت. پس مامون گفت:درستي سخن من بر شما معلوم شد.كه بزرگان گفته اند :هر كس قيچي در دسترس او باشد و ريشش از دومشت بيشتر باشدو آن را نچيند.نشانه اي از حماقت اوست.

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

جوانمردي و گذشت

جوانمردي و گذشت
روزي مردي يهودي با يك زرتشتي در راهي مي رفتند.يهودي فقير و تنگدست و زرتشتي ثروتمند و بر شتري بادپا، سوار بود و توشه ي سفر همراه داشت.زرتشتي از يهودي پرسيد اعتقادات تو چيست؟
يهودي گفت:من آفريدگاري دارم كه او را مي پرستم و به او پناه مي برم .من روزيِ خود را از او مي‌طلبم و نيكي ها رااز اومي خواهم. هركس كه با دينِ من مخالف باشد خونش و اموالش بر من حلال، و هر گونه خدمت و ياري به او حرام است. يهودي از زرتشتي پرسيد:حالا تو از اعتقادات خودت بگو.زرتشتي گفت:اعتقادِ من بر اين است كه براي خودم وهمه ي انسانها نيكي و بهروزي را آرزومندم.با هيچ كس دشمني ندارم ودر باره ي هيچ آفريده اي، بد نمي انديشم. نمي خواهم كه به هيچ كس بدي برسد.تا آنجا كه بتوانم با دوست و دشمن با نيكويي رفتار مي كنم.اگر كسي به من ظلم و بدي كند،من تلافي نمي كنم و پاسخ بدي را،جز باخوبي نمي دهم.يقين دارم كه پروردگاري هست كه خوب و بدِ اعمالِ ما بر او پوشيده نيست.يهودي گفت:اعتقاداتِ خوبي داري،اماراست نمي گويي و در اعتقادات خود صادق نيستي.رزتشتي پرسيد: برچه اساس اين حرف را مي زني؟
يهودي گفت:براي اينكه من با تو همسفرم . من پياده و گرسنه ام ولي تو سوارِ شتر هستي و توشه ي سفر،داري و من از آنها بي نصيبم.پس معلوم شد به آنچه گفتي ، اعتقاد نداري.
زرتشتي گفت:راست گفتي.پس از شتر پياده شد و سفره ي غذا را باز كرد. هردو غذا خوردند وقتي يهودي سير شد.زرتشتي به او گفت: تو سوار شتر بشوتا كمي استراحت كني.يهودي سوار شد و زرتشتي به دنبال او،‌پياده به راه افتاد.آنها با هم صحبت مي كردند.مدتي گذشت. يهودي،آثارِخستگي را در زرتشتي مشاهده كرد.ناگهان شتر را با سرعت راند و زرتشتي را در بيابان رها كرد.زرتشتي فرياد مي زد و مي گف:‌پاسخ نيكي را با بدی نده
يهودي گفت:‌من قبلا به تو گفته بودم. هركس مذهبي،غير از مذهب من داشته باشد .خون و مالش،‌نزد من حلال است.اين جمله را گفت و شتر را با سرعت راند و مانند گرد از چشم زرتشتي دور شد.زرتشتي از يافتن او عاجزماند و آثار مرگ در او آشكار شد.روي زمين نشست و گفت:خدايا آنچه كردم ،براساس اعتقاداتم به تو بود. فكر مي كردم، آفريدگاري هست كه نيكو كاران را پاداش دهد و بدكاران را مجازات كند.اين انديشه ي مرا خطا مگردان.اين نيايش را كرد و پياده به راه افتاد.پس ار طي دو فرسنگ شتر را ديد كه يهودي را از پشت خود انداخته بودو همه ي اعضاي او شكسته و مجروح شده و در آستانه ي مرگ بود.شترهم در كنار او ايستاده و منتظر صاحبِ خود بود.زرتشتي چون آن حال ديد سر بر زمين گذاشت و فرياد شادي به آسمان رساند.سوار شتر شد و يهودي را در گردابِ هلاك رها كرد و شتر راند.يهودي گفت اي برادر اگر بد كردم در حقيقت با خود كردم.من از بدي،‌نيكي نديدم تو هم از نيكي خود،بدي نديدي.ثمره ي اعتقادات ِ تو به من رسيدو من به نتيجه ي بد اعتقادات خود آگاه شدم.تو هم بنا به اعتقادات خودت ،مرا ياري كن و در اين بيابان، رها نكن. يهودي آنقدر گريه كرد. تا دلِ زرتشتي بر او سوخت . او را سوار شتر كرد و به شهر آورد و به آباداني رساند.