۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

عمر كوتاه

روزی معتصم خلیفه عباسی بر منظری نشسته بود و در سرای خلافت نظری می‌کرد. و اصناف محتاجان را در نظر می‌آورد. ناگاه نظرش بر پیری افتاد که سبویی بر پشت کشیده بود و کوزه‌ای بر دست گرفته و پیش هر کس می‌داشت. خلیفه بر حال او رقت آورد و فرمود تا او را پیش آورند. آن‌گاه از وی پرسید: سال تو چند است؟ گفت: هفتاد و پنج سال. گفت: چگونه است که شما را عمرها دراز باشد و بیشتر ارباب دولت و خداوندان حشمت کوتاه عمر باشند؟ گفت: ای خلیفه! خدای بزرگ در ازل هر که را رزقی مقدر کرامت کرده است. درویشان را به تقدیر، اندک اندک می‌فرستد لاجرم در محنت می‌زیند و توانگران را روزی، یکباره می‌رساند لاجرم از عمر ایشان می‌کاهد.
خلیفه را از سخن پیرمرد، رحمی آمد و او را دویست درم داد. پیر سقا شادمان شد و از پیش خلیفه رفت. از پس هفته‌ای معتصم باز بر همان منظر نشسته بود. کودکی ساده دید که همان سبوی در پیش نهاده و آنجا می‌گردد. از آن پیرش یاد آمد و از حالش پرسید. گفتند در این سه روزه وفات کرد. خلیفه گفت: عجب نیکو جوابی گفته بود و چه عاقل مردی بود. چون روزی او از خزانه ما به یکباره رسید، رایت عمر او نگونسار شد.
روزی شیر بیمار شد همه ددان و درندگان از او عیادت کردند جز روباه. گرگ نیز در حق او سخن چینی کرد و شیر گفت چون  آمد مرا خبر کن. وقتی روباه آمد، گرگ شیر را باخبر کرد. و از پیش، گفتار گرگ را به روباه رسانیده بودند. شیر گفت: ای ابوالفوارس کجا بودی؟ گفت: برای حضرت سلطان درمانی می‌جستم. شیر گفت: یافتی؟ روباه گفت: رگی در پای گرگ را درمان گفتند. در حال شیر با چنگ بر ساق گرگ زد و آن را پرخون کرد. گرگ در حالی که خون از پایش می‌چکید از پیشگاه شیر بیرون شد. روباه نیز در پیش روان شد. چون گرگ بر وی گذشت بانگ داد که ای خداوند کفش سرخ!
 چون نزد پادشاهان نشینی،زبان خود نگه دار.
محاضرات- راغب اصفهاني