پس از28 مرداد1332خورشيدي كه نويسنده ها و سياسيون متواري شده بودند،مدير روزنامه ي توفيق( محمدعلي خان)هم ظاهرا مدتي در خانه ي اين وآن مي خوابيد به اين اميد كه اوضاع و احوال عوض شودولي مدتي مي گذرد وچيزي عوض نميشودوخلاصه ايشان هم از دربه دري خسته شده است.(خب مي بيند موجبات زحمت ِ دوستان را فراهم كرده است وچيزي هم درحالِ بهبودي نيست) خلاصه تلفن مي زندبه تيمسارفرهاد دادستان كه فرماندار نظامي بود، البته بعدا چون ديدندآدمِ قسي القلبي نيست، تيموربختيار راجاي اوگذاشتند.به هرصورت محمدعلي توفيق زنگ مي زند به تيمسار دادستان ومي گويد:
من توفيق هستم.
تيمسارتشرمي زندكه"پدرسوخته توكجامخفي هستي؟
"محمدعلي توفيق مي گويد:"قربان!طوري نيست،چيزي نشده!
"تيمسارمي گويد:"چطورچيزي نشده تواهانت كرده اي!
"توفيق مي گويد:"حالا،خب،طوري نيست،شما هم اهانت كنيد!
"تيمسارمي گويد:"تو به اعليحضرت همايوني اهانت كرده اي!
"توفيق مي گويد:"خب ايشان هم به من اهانت كنند!
"مي گويد:" تو مكرر اهانت كرده اي!
"توفيق جواب مي دهد:"ايشان هم مكرر اهانت بفرمايند!
"تيمسار مي گويد:"آخه تو درجرايد اهانت كرده اي!
"توفيق ميگويد:"خب اعليحضرت هم دستور بدهنددرجرايد به من اهانت كنند!
"خلاصه در پايان توفيق مي گويد:"قربان!حالاميخواهم بيايم خدمت شما"
تيمسارمي گويد:"هرجا باشي،درهرسوراخ موشي كه باشي،گيرت مي آوريم ومي گيرمت" توفيق مي گويد:"من با پاي خودم ميخواهم بيايم خدمتتان،ولي نمي دانم با لباس اين دنيا بيايم يا با لباس آن دنيا!؟
"تيمسارمي گويد:"فعلا با لباس اين دنيا بياييد،اگر لباس آن دنيالازم بود خودمان برايت تهيه مي كنيم!"
به نقل از نشريه مهرنامه شماره ي 31
من توفيق هستم.
تيمسارتشرمي زندكه"پدرسوخته توكجامخفي هستي؟
"محمدعلي توفيق مي گويد:"قربان!طوري نيست،چيزي نشده!
"تيمسارمي گويد:"چطورچيزي نشده تواهانت كرده اي!
"توفيق مي گويد:"حالا،خب،طوري نيست،شما هم اهانت كنيد!
"تيمسارمي گويد:"تو به اعليحضرت همايوني اهانت كرده اي!
"توفيق مي گويد:"خب ايشان هم به من اهانت كنند!
"مي گويد:" تو مكرر اهانت كرده اي!
"توفيق جواب مي دهد:"ايشان هم مكرر اهانت بفرمايند!
"تيمسار مي گويد:"آخه تو درجرايد اهانت كرده اي!
"توفيق ميگويد:"خب اعليحضرت هم دستور بدهنددرجرايد به من اهانت كنند!
"خلاصه در پايان توفيق مي گويد:"قربان!حالاميخواهم بيايم خدمت شما"
تيمسارمي گويد:"هرجا باشي،درهرسوراخ موشي كه باشي،گيرت مي آوريم ومي گيرمت" توفيق مي گويد:"من با پاي خودم ميخواهم بيايم خدمتتان،ولي نمي دانم با لباس اين دنيا بيايم يا با لباس آن دنيا!؟
"تيمسارمي گويد:"فعلا با لباس اين دنيا بياييد،اگر لباس آن دنيالازم بود خودمان برايت تهيه مي كنيم!"
به نقل از نشريه مهرنامه شماره ي 31

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر