۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه


خدا بر در است!
دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاء الدین، صاحب دیوان رفت.
با حاجب گفت: با خواجه بگوی که خدای بیرون نشسته است با تو کاری دارد.
حاجب با خواجه گفت.
به احضار او اشارت کرد.
چون درآمد پرسید که تو خدایی؟
گفت: آری.
گفت: چگونه؟
گفت: حال آن که پیش از این، من ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم نواب و کارگزاران تو ده و باغ و خانه را از من به ظلم ستاندند و خدا ماند.
عبید زاکانی، کلیات، ص 244.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر