۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

در انتظار


شنيدم كه مستي نيمه شب بر سر بازاري ايستاده بود و از غايت مستي سرش به دواّر افتاده بود.
هشياري بدو رسيد و گفت:چرا به خانه ات نمي روي؟
مست گفت:مگر نمي بيني كه شهر بر گردِ من مي گردد و خانه هاي بيگانگان يكان يكان در گذر است.منتظرم تاچون درِ خانه ي من پيدا شود،بي هيچ زحمتي خود را به خانه در اندازم.
پريشان-قاآني
به نقل از كتاب خنده سازان و خنده پردازان -عمران صلاحي


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر