ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود.حمامي خوش و دمساز.
پيرگفت: حمامي بسيار خوش است.هم دلگشا و هم دلكش.
ابوسعيد گفت:آيا مي داني چرا اين حمام اينقدر خوش است؟
پيرگفت: مي دانم.اجازه مي دهي بگويم؟
ابوسعيد: گفت: بفرما.
پيرگفت:چون بزرگي چون تو در اين حمام است.
ابوسعيدگفت: حال كه صحبت مرا به ميان آوردي، پاسخ بهتري مي خواهم.
پيرگفت: پاسخ را شما بيان كن.
ابوسعيد گفت:حمامي خوش است
براي انكه از جمله ي متاع اين دنياي دون سطلي و لُنگي با ماست ،
آن هم مالِ ما نيست،عاريتي( امانت) است!
***
حالا اصل حكايت را از زبان زيباي عطار بشنويد:
بوسعيد مهنه شيخ محترم
بود در حمام با پيري بهم
سخت حمامي خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود
پير گفت اي شيخ، حمامي خوشست
وز خوشي هم دلگشا هم دلکشست
شيخ گفتش هيچ داني خوش چراست؟
گفت مي دانم بگويم با تو راست؟
چون درين حمام شيخي چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
شيخ گفتش زين بهت خواهم بيان
پاي من چون آوريدي در ميان
پير گفتش تو بگو شيخا جواب
کانچه تو گوئي جز آن نبود صواب
گفت حماميست خوش از حد برون
کز متاع جمله ي دنياي دون
نيست جز سطل و ازاري با تو چيز
وانگهي آن هر دو نيست آنِ تو نيز
پيرگفت: حمامي بسيار خوش است.هم دلگشا و هم دلكش.
ابوسعيد گفت:آيا مي داني چرا اين حمام اينقدر خوش است؟
پيرگفت: مي دانم.اجازه مي دهي بگويم؟
ابوسعيد: گفت: بفرما.
پيرگفت:چون بزرگي چون تو در اين حمام است.
ابوسعيدگفت: حال كه صحبت مرا به ميان آوردي، پاسخ بهتري مي خواهم.
پيرگفت: پاسخ را شما بيان كن.
ابوسعيد گفت:حمامي خوش است
براي انكه از جمله ي متاع اين دنياي دون سطلي و لُنگي با ماست ،
آن هم مالِ ما نيست،عاريتي( امانت) است!
***
حالا اصل حكايت را از زبان زيباي عطار بشنويد:
بوسعيد مهنه شيخ محترم
بود در حمام با پيري بهم
سخت حمامي خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود
پير گفت اي شيخ، حمامي خوشست
وز خوشي هم دلگشا هم دلکشست
شيخ گفتش هيچ داني خوش چراست؟
گفت مي دانم بگويم با تو راست؟
چون درين حمام شيخي چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
شيخ گفتش زين بهت خواهم بيان
پاي من چون آوريدي در ميان
پير گفتش تو بگو شيخا جواب
کانچه تو گوئي جز آن نبود صواب
گفت حماميست خوش از حد برون
کز متاع جمله ي دنياي دون
نيست جز سطل و ازاري با تو چيز
وانگهي آن هر دو نيست آنِ تو نيز

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر