سلطنت فقر
چون شقيق قصد كعبه كردو به بغداد رسيد،هارون الرشيد او را بخواند.چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون او را گفت:تو شقيق زاهدي؟
گفت:شقيق منم ،اما زاهد نِيَم.
هارون گفت:مرا پندي ده
...
شقيق گفت:اگر در بيابان تشنه شوي چنانكه به هلاك نزديك باشي و آن ساعت شربتي آب، يابي به چند خري؟
هارون گفت: به هر جند كه خواهند.
شقيق گفت:اگر نفروشندالا به نيمه ي ملك؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:اگر تو آن آب بخوري و از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود، يكي گويد من تو را علاج كنم اما نيمه ي ديگر ملك تو بستانم،چه كني؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:پس چه نازي به ملكي كه قيمتش يك شربت آب است كه بخوري و از تو بيرون آيد؟!
شقيق بلخي 194 ه. ق

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر