۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

در روزگار ديالم در كرمان گنجي يافتند.آن را نزدِ پادشاه بردند.صندوقي بودكه دو جعبه در وي نهاده بودند.درون آنها دو دانه جو بود،هر كدام به وزنِ يك مثقال.
پادشاه را عجب آمد.گفت:پيري را طلب كنند كه ازاو پيرترنباشد،تا از او حل اين معما را بپرسيم.همه جا راجستند،تا سرانجام پيري را يافتندكه كمرش خم بودوسربرزمين نهاده بود.ماجرا را با او در ميان گذاشتندوازاوپرسيدند:آيا رازِ اين معما را مي داني؟
پير جواب داد،من نمي دانم از پدرم بپرسيد،او مي داند.
گفتند آيا پدر تو زنده است؟
گفت:بلي در فلان محله مردي ميان سال،به نام فلان،پدرِ من است.
چون پدرِاو را يافتندازاو پرسيدند:آياتودرفلان محله پسري داري؟گفت :بلي.
معما را با او در ميان گذاشتند.
پاسخ داد :من نمي دانم .ممكن است پدرِمن بداند.
گفتند:توپدرهم داري؟
گفت: بلي.
در فلان محله مردِجواني هست به نام فلاني، كه پدر من است.
هر سه را نزدِ پادشاه آوردند.
پادشاه گفت:احوال اين سه نفرازآن معما عجيب تر است.
مردِ پير پدرِ مردي ميانسال و مردي ميانسال پدرِ مردي جوان است.
از آنها خواست كه احوالِ خويش باز گويند.
***
جوان گفت: اين احوال ِ ما، از زنان افتاده است.
من زني نيكو دارم.نگذارد كه رنجشي به خاطري من رسدواگر روزي هزار كارش فرمايم، رو تُرُش نكند،لاجرم چنين جوان مانده ام.
پسرم زني داردكه گاهي با وي سازگار است و گاه سرِ ناسازگاري دارد. لاجرم نيمه پير شده است.
پسرِپسرم،زني سليطه داردكه به هيچ حال نسازدو فرمان نبرد، از اين سبب عاجز و پير شده است!
اقتباس از راحت الصدور به نقل ازكتاب خنده سازان و خنده پردازان – عمران صلاحي


Photo: ‎در روزگار ديالم در كرمان گنجي يافتند.آن را نزدِ پادشاه بردند.صندوقي بودكه دو جعبه در وي نهاده بودند.درون آنها دو دانه جو بود،هر كدام به وزنِ يك مثقال.
پادشاه را عجب آمد.گفت:پيري را طلب كنند كه ازاو پيرترنباشد،تا از او حل اين معما را بپرسيم.همه جا راجستند،تا سرانجام پيري را يافتندكه كمرش خم بودوسربرزمين نهاده بود.ماجرا را با او در ميان گذاشتندوازاوپرسيدند:آيا رازِ اين معما را مي داني؟
پير جواب داد،من نمي دانم از پدرم بپرسيد،او مي داند.
گفتند آيا پدر تو زنده است؟
گفت:بلي در فلان محله مردي ميان سال،به نام فلان،پدرِ من است.
چون پدرِاو را يافتندازاو پرسيدند:آياتودرفلان محله پسري داري؟گفت :بلي.
معما را با او در ميان گذاشتند.
پاسخ داد :من نمي دانم .ممكن است پدرِمن بداند.
گفتند:توپدرهم داري؟
گفت: بلي.
 در فلان محله مردِجواني هست به نام فلاني، كه پدر من است.
هر سه را نزدِ پادشاه آوردند.
پادشاه گفت:احوال اين سه نفرازآن معما عجيب تر است.
مردِ پير پدرِ مردي ميانسال و مردي ميانسال پدرِ مردي جوان است.
از آنها خواست كه احوالِ خويش باز گويند.
***
جوان گفت: اين احوال ِ ما، از زنان افتاده است.
من زني نيكو دارم.نگذارد كه رنجشي به خاطري من رسدواگر روزي  هزار كارش فرمايم، رو تُرُش نكند،لاجرم چنين جوان مانده ام.
پسرم زني داردكه گاهي با وي سازگار است و گاه سرِ ناسازگاري دارد. لاجرم نيمه پير شده است.
پسرِپسرم،زني سليطه داردكه به هيچ حال نسازدو فرمان نبرد، از اين سبب عاجز و پير شده است!
اقتباس از راحت الصدور به نقل ازكتاب خنده سازان و خنده پردازان – عمران صلاحي‎

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر