مهترِ بازاريان
... سلیمان روزی تمنا کرد و گفت: بار خدایا جن و انس و طیور و وحوش به فرمان من کردی ، چه بود اگر ابلیس را نیز به فرمان من کنی تا او را در بند کنم ؟ گفت ای سلیمان این تمنا مکن که در آن مصلحت نیست،گفت: بار خدایا، اگر هم دو روز باشد، این مرادِ من بده.گفت: دادم. سلیمان ابلیس را در بندکرد.معاشِ سلیمان با آن همه ملک و مملکت از دست رنجِ خویش بود، هر روز زنبیلی ببافتی و به دو قرص نان بدادی و در مسجد با درویشی به هم بخوردی و گفتی : "مسکین جالس مسکینا." آن روز که ابلیس را در بند کرد،زنبیل به بازار فرستاد و کس نخرید که در بازار آن روز هیچ معاملت و تجارت نبود و مردم همه به عبادت مشغول بودند،آن روز سلیمان هیچ طعامی نخورد،دیگر روز همچنان بر عادت زنبیل بافت وکس نخرید،سلیمان گفت : بار خدایا گرسنه ام و کس زنبیل نمی خرد،فرمان آمد که ای سلیمان نمیدانی که تو چون مهترِ بازاریان در بندکنی،در ِمعاملت بر خلق فرو بسته شود و مصلحت خلق نباشد،او معمارِ دنیاست و مشارک خلق در اموال و اولاد! ....
(کشف الاسرار ، رشید الدین ابولفضل میبدی )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر