روزى ناصرالدين شاه از اعتمادالسلطنه پرسيد: در مملكت ما چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتمادالسلطنه بى درنگ گفت: قربان, پزشك! ناصرالدين شاه با تعجب پرسيد: چرا؟ گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى رسانم.
چند روز بعد دستمالى زير چانه اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان نشان داد كه دندانش درد مى كند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان, دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شلغم جوشيده روى محل پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد, هليله بادام است. خلاصه, هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان, دندان من درد نمى كند; تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم, تإييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي
چند روز بعد دستمالى زير چانه اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان نشان داد كه دندانش درد مى كند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان, دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شلغم جوشيده روى محل پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد, هليله بادام است. خلاصه, هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان, دندان من درد نمى كند; تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم, تإييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر