۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

روزى ناصرالدين شاه از اعتمادالسلطنه پرسيد: در مملكت ما چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتمادالسلطنه بى درنگ گفت: قربان, پزشك! ناصرالدين شاه با تعجب پرسيد: چرا؟ گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى رسانم.
چند روز بعد دستمالى زير چانه اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان نشان داد كه دندانش درد مى كند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان, دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شلغم جوشيده روى محل پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد, هليله بادام است. خلاصه, هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان, دندان من درد نمى كند; تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم, تإييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي

Photo: ‎روزى ناصرالدين شاه از اعتمادالسلطنه پرسيد: در مملكت ما چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتمادالسلطنه بى درنگ گفت: قربان, پزشك! ناصرالدين شاه با تعجب پرسيد: چرا؟ گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى رسانم.
چند روز بعد دستمالى زير چانه اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان نشان داد كه دندانش درد مى كند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان, دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شلغم جوشيده روى محل پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد, هليله بادام است. خلاصه, هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان, دندان من درد نمى كند; تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم, تإييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي‎
 

باز هم دقت نكرديد!


«كلود برنار، دانشمند بزرگ فرانسوی، اغلب هنگام تدریس، دانشجویان خود را به خاطر بی دقتی در مشاهده و كسب تجربه های علمی سرزنش می كرد.
برنار یك روز ظرفی پر از یك ماده شیمیایی بسیار بدمزه را برداشت و به دانشجویان گفت: باید در مشاهده و كسب تجربه، حتی از چشیدن برخی مواد شیمیایی هم خودداری نكرد. سپس انگشتی در ظرف محتوی ماده بدمزه كرد؛ انگشت را در دهان گذاشت و ظرف را به طرف دانشجویان رد كرد.
وقتی همه دانشجویان این تجربه را انجام دادند، كلود برنار گفت: یكبار دیگر هم در اثر بی دقتی، اصل موضوع را متوجه نشدید. من انگشت دوم را در ظرف بردم و انگشت سوم را در دهان گذاشتم!»
محمود حكيمي-هزار و يك حكايت تاريخي

Photo: ‎باز هم دقت نكرديد!
«كلود برنار، دانشمند بزرگ فرانسوی، اغلب هنگام تدریس، دانشجویان خود را به خاطر بی دقتی در مشاهده و كسب تجربه های علمی سرزنش می كرد.
برنار یك روز ظرفی پر از یك ماده شیمیایی بسیار بدمزه را برداشت و به دانشجویان گفت: باید در مشاهده و كسب تجربه، حتی از چشیدن برخی مواد شیمیایی هم خودداری نكرد. سپس انگشتی در ظرف محتوی ماده بدمزه كرد؛ انگشت را در دهان گذاشت و ظرف را به طرف دانشجویان رد كرد.
وقتی همه دانشجویان این تجربه را انجام دادند، كلود برنار گفت: یكبار دیگر هم در اثر بی دقتی، اصل موضوع را متوجه نشدید. من انگشت دوم را در ظرف بردم و انگشت سوم را در دهان گذاشتم!»
محمود حكيمي-هزار و يك حكايت تاريخي‎
Photo

سلطنت فقر
چون شقيق قصد كعبه كردو به بغداد رسيد،هارون الرشيد او را بخواند.چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون او را گفت:تو شقيق زاهدي؟
گفت:شقيق منم ،اما زاهد نِيَم.
هارون گفت:مرا پندي ده
...
شقيق گفت:اگر در بيابان تشنه شوي چنانكه به هلاك نزديك باشي و آن ساعت شربتي آب، يابي به چند خري؟
هارون گفت: به هر جند كه خواهند.
شقيق گفت:اگر نفروشندالا به نيمه ي ملك؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:اگر تو آن آب بخوري و از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود، يكي گويد من تو را علاج كنم اما نيمه ي ديگر ملك تو بستانم،چه كني؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:پس چه نازي به ملكي كه قيمتش يك شربت آب است كه بخوري و از تو بيرون آيد؟!
شقيق بلخي 194 ه. ق

Photo: ‎سلطنت فقر
چون شقيق قصد كعبه كردو به بغداد رسيد،هارون الرشيد او را بخواند.چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون او را گفت:تو شقيق زاهدي؟
گفت:شقيق منم ،اما زاهد نِيَم.
هارون گفت:مرا پندي ده
...
شقيق گفت:اگر در بيابان تشنه شوي چنانكه به هلاك نزديك باشي و آن ساعت شربتي آب، يابي به چند خري؟
هارون گفت: به هر جند كه خواهند.
شقيق گفت:اگر نفروشندالا به نيمه ي ملك؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:اگر تو آن آب بخوري و از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود، يكي گويد من تو را علاج كنم اما نيمه ي ديگر ملك تو بستانم،چه كني؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:پس چه نازي به ملكي كه قيمتش يك شربت آب است كه بخوري و از تو بيرون آيد؟!
شقيق بلخي 194 ه. ق‎

خواستم از خادمِ مطبخ حساب
بره‌ای کاوکُشت و از سرمایه برد
گفت:بَر رسمِ وفا و سودِ توست
حشوِ آن همسایه‌ي بی مایه برد
پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت
شیردان را گُنده پیرِدایه برد 
گفتمش :دل را کجا بردی که نیست؟
گفت:دل را دخترِ همسایه برد!
ازكتاب خواندني هاي ادب فارسي
دكتر علي اصغر حلبي
Photo: ‎خواستم از خادمِ مطبخ حساب 
بره‌ای کاوکُشت و از سرمایه برد 
گفت:بَر رسمِ وفا و سودِ توست    
حشوِ آن همسایه‌ي بی مایه برد 
پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت     
شیردان را گُنده پیرِدایه برد 
گفتمش :دل را کجا بردی که نیست؟
گفت:دل را دخترِ همسایه برد! 
ازكتاب خواندني هاي ادب فارسي
دكتر علي اصغر حلبي‎



ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود.حمامي خوش و دمساز.
پيرگفت: حمامي بسيار خوش است.هم دلگشا و هم دلكش.
ابوسعيد گفت:آيا مي داني چرا اين حمام اينقدر خوش است؟
پيرگفت: مي دانم.اجازه مي دهي بگويم؟
ابوسعيد: گفت: بفرما.
پيرگفت:چون بزرگي چون تو در اين حمام است.
ابوسعيدگفت: حال كه صحبت مرا به ميان آوردي، پاسخ بهتري مي خواهم.
پيرگفت: پاسخ را شما بيان كن.
ابوسعيد گفت:حمامي خوش است
براي انكه از جمله ي متاع اين دنياي دون سطلي و لُنگي با ماست ،
آن هم مالِ ما نيست،عاريتي( امانت) است!
***
حالا اصل حكايت را از زبان زيباي عطار بشنويد:

بوسعيد مهنه شيخ محترم
بود در حمام با پيري بهم

سخت حمامي خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود

پير گفت اي شيخ، حمامي خوشست
وز خوشي هم دلگشا هم دلکشست

شيخ گفتش هيچ داني خوش چراست؟
گفت مي دانم بگويم با تو راست؟

چون درين حمام شيخي چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شيخ گفتش زين بهت خواهم بيان
پاي من چون آوريدي در ميان

پير گفتش تو بگو شيخا جواب
کانچه تو گوئي جز آن نبود صواب

گفت حماميست خوش از حد برون
کز متاع جمله ي دنياي دون

نيست جز سطل و ازاري با تو چيز
وانگهي آن هر دو نيست آنِ تو نيز

Photo: ‎ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود.حمامي خوش و دمساز.
پيرگفت: حمامي بسيار خوش است.هم دلگشا و هم دلكش.
ابوسعيد گفت:آيا مي داني چرا اين حمام اينقدر خوش است؟
پيرگفت: مي دانم.اجازه مي دهي بگويم؟
ابوسعيد: گفت: بفرما.
پيرگفت:چون بزرگي چون تو در اين حمام است. 
ابوسعيدگفت: حال كه صحبت مرا  به ميان آوردي، پاسخ بهتري مي خواهم.
 پيرگفت: پاسخ را شما بيان كن.
ابوسعيد گفت:حمامي خوش است 
براي انكه از جمله ي متاع اين دنياي دون  سطلي و لُنگي با ماست ،
آن هم مالِ ما نيست،عاريتي( امانت) است! 
***
حالا اصل حكايت را از زبان زيباي عطار بشنويد:

بوسعيد مهنه شيخ محترم
بود در حمام با پيري بهم

سخت حمامي خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود

پير گفت اي شيخ، حمامي خوشست
وز خوشي هم دلگشا هم دلکشست

شيخ گفتش هيچ داني خوش چراست؟
گفت مي دانم بگويم با تو راست؟

چون درين حمام شيخي چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شيخ گفتش زين بهت خواهم بيان
پاي من چون آوريدي در ميان

پير گفتش تو بگو شيخا جواب
کانچه تو گوئي جز آن نبود صواب

گفت حماميست خوش از حد برون
کز متاع جمله ي دنياي دون

نيست جز سطل و ازاري با تو چيز
وانگهي آن هر دو نيست آنِ تو نيز‎
 
Photo