حاتم اصم رحمه اله علیه
شاگردی را فرمودکه دانگی سیم به گزر ده.شاگرد برفت به کوچه ای.پیری را دید
که گزر می فروخت.گفت:ای پیر!مرابه دانگی گزرفروش.پیر سیم بستد و گفت:تا جایی
فرود آیم.اندر کوی ها می گشت، تا مردی از خانه بیرون آمد.مردِگزر فروش خداوند خانه
را گفت:دستوری دهی که این جوال در خانه ی تو نهم وبه دانگی سیم، گزر فروشم؟خداوندِخانه گفت: روا باشد.پیر جوال بنهاد و سیم بر کشید ودانگی و حبه ای بود.به وزن آن یک
دانگ به آن جوان گزر داد. جوان گفت:بدین یک حبه نیز گزر ده.پیر گفت: از خداوند خانه به
دانگی دستوری خواستم.اگر خواهی برخیزتا جای دیگر رویم و دستوری خواهیم.پیر برفت و
جوان بر اثر وی همی شد،تا جایی دیگر دستوری خواست و به حبه ی باقی گزرفروخت.این
جوان بیامد و پیش حاتم قصه باز گفت.
حاتم عجب ماند و گفت:این بزرگ مردی است.روز دیگر دانگی به او
داد و گفت:برو طلب پیر کن و از او گزر بخر.شاگرد آمد و پیر را دید بر گذر،وی گزر
می فروخت.فراز شدو سیم به وی داد و گفت:ما را بدین سیم گزر فروش.پیر سر برآورد و
گفت: دانم هر روز گزر می باید.گفت: من شاگرد حاتمم و این گزر از برای حاتم می
خرم.پیر گفت:خواجه حاتم هر چه آرزو کند بخورد؟
گفت:بلی.
گفت:به خدایی خدا که من
سالی است تا گزر می فروشم و مرا آرزوی گزر است. نفس را قهر می کنم و آز آن آرزو
باز می دارم.
به نقل از کتاب پند پیران-جلال متینی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر