۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

توكل



ابراهيم خواص عارف نامدار ايراني نقل مي كند:در راه مكه پيرزني را ديدم كه با پشتي خميده، عصا در دست گرفته و چادري از پشم شتر پوشيده ، پيشاپيش قافله با شتاب مي رفت.گمان گردم كه آن پيرزن بي زاد و توشه است و عاجز مانده. فورا دست در جيب كرده ،‌بيست درهم در آوردم وبه پيرزن دادم.
گفتم:اين را بگير و خرجي خود ساز.
ساعتي صبر كن تا قافله برسد.اگر خسته هستي چهارپايي براي خود كرايه كن وسوار شو.
وقتي قاقله فرود آمد به خيمه ما بيا تا طعامي بخوري.
پيرزن به زر نگاه نكردو نگرفت . دست به سوي آسمان دراز كردو مشتي زر از هوا گرفت و گفت: اي شيخ! تو از جيب خود در آورده اي من از هوا مي گيرم.
تو به راه خود برو، كه من به زرِ تو محتاج نيستم.
باخود گفتم :مردان ِ درگاه را شنيده بودم.
اما زنان درگاه را با چشم خود ديدم.
از او عذر خواستم و گفتم:اين مرتبه از كجا يافتي؟
گفت: از توكلِ درست و اخلاص خالص و يقينِ حاصل.
به نقل از جامع التمثيل ص243 با اندكي تغيير و تلخيص







۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

حکایتی از سعدی



ندانم کجا دیده ام در کتاب        
 که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر به رخ همچو حور   
 چو خورشیدش از چهره می تافت نور
فرا رفت وگفت:ای عجب!این تویی؟!  
فرشته نباشد بدین نیکویی
تو کاین روی داری به حسنِ قمر    
چرا در جهانی به زشتی سمر؟!
چرا نقش بندت در ایوان شاه   
دژم روی کرده ست و زشت وسیاه؟!
شنید این سخن بخت برگشته دیو  
به زاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیک بخت آن نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است

۱۳۹۳ آبان ۸, پنجشنبه

فرزند تلخک

زن ِتلخک فرزندی زایید.
سلطان محمود او راپرسیدکه چه زاده است؟
تلخک گفت:از درویشان چه زایدجز دختری یا پسری؟
سلطان گفت:مگراز بزرگان چه زاید؟

تلخک گفت:ای خداوند،چیزی زائدبدکارِستمگرِخانه برانداز!

۱۳۹۳ آبان ۶, سه‌شنبه

داستان جغد

مرغان در حضور سليمان از جغد شكايت مي كنند كه در آباداني نمي آيد، طعام بني آدم نمي خورد،گوش دراز دارد،بر بام ها شيون مي كندو در گورستان جاي دارد.
 سليمان جغد را فرا مي خواندو مي گويد: مرغان از تو شكايت مي كنند.
جغد در پاسخ مي گويد:بلي،‌من در ميان ايشان نمي روم تا از بلاي حسد آنها در امان باشم،
طعام  بني آدم نمي خورم، زيرا طعام نخورده نيز مرا مي زنند و تحقير مي كنند.
 دوگوش دراز من براي شنيدن است كه آفتي ندارد.حال آنكه " گفتن" آفت زاست.
 شيون كردن من بربام ها به اين معناست كه به اين قصرهاي ناپايدار فريفته  نشويد.
 در گورستان مي روم تا به صاحبان قصر بگويم كه صاحب قبر شديد.
اين سخنان من راست است يا دروغ؟

سليمان مي گويد: به اين مرغ بسيار دانا آزار نرسانيد.


آستين نو،بخور پلو

روزي ملانصرالدين به مجلس ميهماني رفت.چون لباسش كهنه بود  او را تحويل نگرفتند.جاي او را در پايين مجلس قرار دادند و هركس وارد مي شد او را در بالا دست او مي نشاندند.ملا هيچ به روي خود نياورد و آن روز گذشت. روز ديگر در همين منزل مجددا مجلس سوري برپا بود.ملا با لباس هاي فاخر و تسبيح و عصاي قيمتي وارد شد. به مجردي كه از در در آمد،تمامي حضار در برابر پاي او بر خاستندو مقدمش را گرامي شمردند و چون خواست دم در نشيند همگي گفتند"نعوذبالله"و او را در صدر مجلس جاي دادند.همين كه موقع ناهاررسيدو بر سر سفره نشستند،قاب ِپلو را در برابر ملا گذاشتند،ملا استين خود را زير پلو مي كرد و مي گفت:آستين نو،بخور پلو!