۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

خواستم از خادمِ مطبخ حساب
بره‌ای کاوکُشت و از سرمایه برد
گفت:بَر رسمِ وفا و سودِ توست
حشوِ آن همسایه‌ي بی مایه برد
پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت
شیردان را گُنده پیرِدایه برد 
گفتمش :دل را کجا بردی که نیست؟
گفت:دل را دخترِ همسایه برد!
ازكتاب خواندني هاي ادب فارسي
دكتر علي اصغر حلبي
Photo: ‎خواستم از خادمِ مطبخ حساب 
بره‌ای کاوکُشت و از سرمایه برد 
گفت:بَر رسمِ وفا و سودِ توست    
حشوِ آن همسایه‌ي بی مایه برد 
پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت     
شیردان را گُنده پیرِدایه برد 
گفتمش :دل را کجا بردی که نیست؟
گفت:دل را دخترِ همسایه برد! 
ازكتاب خواندني هاي ادب فارسي
دكتر علي اصغر حلبي‎



ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود.حمامي خوش و دمساز.
پيرگفت: حمامي بسيار خوش است.هم دلگشا و هم دلكش.
ابوسعيد گفت:آيا مي داني چرا اين حمام اينقدر خوش است؟
پيرگفت: مي دانم.اجازه مي دهي بگويم؟
ابوسعيد: گفت: بفرما.
پيرگفت:چون بزرگي چون تو در اين حمام است.
ابوسعيدگفت: حال كه صحبت مرا به ميان آوردي، پاسخ بهتري مي خواهم.
پيرگفت: پاسخ را شما بيان كن.
ابوسعيد گفت:حمامي خوش است
براي انكه از جمله ي متاع اين دنياي دون سطلي و لُنگي با ماست ،
آن هم مالِ ما نيست،عاريتي( امانت) است!
***
حالا اصل حكايت را از زبان زيباي عطار بشنويد:

بوسعيد مهنه شيخ محترم
بود در حمام با پيري بهم

سخت حمامي خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود

پير گفت اي شيخ، حمامي خوشست
وز خوشي هم دلگشا هم دلکشست

شيخ گفتش هيچ داني خوش چراست؟
گفت مي دانم بگويم با تو راست؟

چون درين حمام شيخي چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شيخ گفتش زين بهت خواهم بيان
پاي من چون آوريدي در ميان

پير گفتش تو بگو شيخا جواب
کانچه تو گوئي جز آن نبود صواب

گفت حماميست خوش از حد برون
کز متاع جمله ي دنياي دون

نيست جز سطل و ازاري با تو چيز
وانگهي آن هر دو نيست آنِ تو نيز

Photo: ‎ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود.حمامي خوش و دمساز.
پيرگفت: حمامي بسيار خوش است.هم دلگشا و هم دلكش.
ابوسعيد گفت:آيا مي داني چرا اين حمام اينقدر خوش است؟
پيرگفت: مي دانم.اجازه مي دهي بگويم؟
ابوسعيد: گفت: بفرما.
پيرگفت:چون بزرگي چون تو در اين حمام است. 
ابوسعيدگفت: حال كه صحبت مرا  به ميان آوردي، پاسخ بهتري مي خواهم.
 پيرگفت: پاسخ را شما بيان كن.
ابوسعيد گفت:حمامي خوش است 
براي انكه از جمله ي متاع اين دنياي دون  سطلي و لُنگي با ماست ،
آن هم مالِ ما نيست،عاريتي( امانت) است! 
***
حالا اصل حكايت را از زبان زيباي عطار بشنويد:

بوسعيد مهنه شيخ محترم
بود در حمام با پيري بهم

سخت حمامي خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود

پير گفت اي شيخ، حمامي خوشست
وز خوشي هم دلگشا هم دلکشست

شيخ گفتش هيچ داني خوش چراست؟
گفت مي دانم بگويم با تو راست؟

چون درين حمام شيخي چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شيخ گفتش زين بهت خواهم بيان
پاي من چون آوريدي در ميان

پير گفتش تو بگو شيخا جواب
کانچه تو گوئي جز آن نبود صواب

گفت حماميست خوش از حد برون
کز متاع جمله ي دنياي دون

نيست جز سطل و ازاري با تو چيز
وانگهي آن هر دو نيست آنِ تو نيز‎
 
Photo
واعظی بر منبر سخن می گفت.
کسی از مجلسیان سخت گریه می کرد.
واعظ گفت:ای مجلسیان صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه به سوز می کند.
مرد برخاست،گفت:مولانا،بزکی سرخ داشتم،ریشش به ریش تو می مانست که سقط شد.
هر گاه تو ریش می جنبانی،مرا از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.!
عبيد زاكاني


Photo

جامعه مردگان


«يكي از دوستان ما كه مرد نكته‌سنجي است، يك تعبير بسيار لطيف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي، مي‌گفت: من يك درسي از قديم آموخته‌ام و جامعه را روي منطق ماشين دودي مي‌شناسم. وقتي بچّه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آنوقتها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران ـ شاه عبدالعظيم بود. من مي‌ديدم قطار وقتي كه در ايستگاه ايستاده بچّه‌ها دورش جمع مي‌شوند و آن را تماشا مي‌كنند و به زبان حال مي‌گويند ببين چه موجود عجيبي است. معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود با يك نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‌كردند تا كم‌كم ساعت حركت قطار مي‌شد و قطار راه مي‌افتاد. همين كه راه مي‌افتاد، بچّه‌ها مي‌دويدند سنگ برمي‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‌دادند. من تعجّب مي‌كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي‌زنند، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجابْ بيشتر در وقتي است كه حركت مي‌كند. اين معمّا برايم بود تا وقتي بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم اين قانون كلّي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است مورد احترام است، تا ساكت است مورد تعظيم احترام است؛ امّا همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‌كند بلكه سنگ است كه به طرف او پرتاب مي‌شود. و اين نشانة يك جامعة مرده است. ولي يك جامعة زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلّم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بي‌خبرتر. پس اينها علائم حيات و موت است.»

هزار و يك حكايت تاريخي - محمود حكيمي

Photo: ‎جامعه مردگان
«يكي از دوستان ما كه مرد نكته‌سنجي است، يك تعبير بسيار لطيف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي، مي‌گفت: من يك درسي از قديم آموخته‌ام و جامعه را روي منطق ماشين دودي مي‌شناسم. وقتي بچّه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آنوقتها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران ـ شاه عبدالعظيم بود. من مي‌ديدم قطار وقتي كه در ايستگاه ايستاده بچّه‌ها دورش جمع مي‌شوند و آن را تماشا مي‌كنند و به زبان حال مي‌گويند ببين چه موجود عجيبي است. معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود با يك نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‌كردند تا كم‌كم ساعت حركت قطار مي‌شد و قطار راه مي‌افتاد. همين كه راه مي‌افتاد، بچّه‌ها مي‌دويدند سنگ برمي‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‌دادند. من تعجّب مي‌كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي‌زنند، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجابْ بيشتر در وقتي است كه حركت مي‌كند. اين معمّا برايم بود تا وقتي بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم اين قانون كلّي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است مورد احترام است، تا ساكت است مورد تعظيم احترام است؛ امّا همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‌كند بلكه سنگ است كه به طرف او پرتاب مي‌شود. و اين نشانة يك جامعة مرده است. ولي يك جامعة زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلّم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بي‌خبرتر. پس اينها علائم حيات و موت است.» 

هزار و يك حكايت تاريخي - محمود حكيمي‎
 
خواسته: زر و مال
***
نرگس: گلي كه درزمستان مي رويد
***
گل: درادب فارسي به معني مطلق همان گلِ سرخ( محمدي) است كه در ارديبهشت مي روید و از آن گلاب تهيه مي كنند.هر جا منظور شاعر گلِ ديگري باشد،از آن نام مي برد مثلا لاله،سنبل،سوسن،نسرين نرگس و ....
***
نرگس و گل محمدي همزمان و در يك جا نمي رويند.
اينها را گفتم تا اين شعر زيبا را برايتان روايت كنم.

***
دانش و خواسته است، نرگس و گل
که يه يک جاي نشكفند به هم
هر که را دانش است خواسته نيست
و آنکه را خواسته است، دانش کم
شهيد بلخي

Photo: ‎خواسته: زر و مال
***
نرگس: گلي كه درزمستان مي رويد
***
گل: درادب فارسي به معني مطلق همان گلِ سرخ( محمدي) است كه در ارديبهشت مي روید و از آن گلاب تهيه مي كنند.هر جا منظور شاعر گلِ ديگري باشد،از آن نام مي برد مثلا لاله،سنبل،سوسن،نسرين نرگس و ....
***
نرگس و گل محمدي همزمان و در يك جا نمي رويند.
اينها را گفتم تا اين شعر زيبا را برايتان روايت كنم.

***
دانش و خواسته است، نرگس و گل
که يه يک جاي نشكفند به هم
هر که را دانش است خواسته نيست
و آنکه را خواسته است، دانش کم
شهيد بلخي‎