۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

ياران راست

خانه ای می ساخت سقراط حکیم 
گرد وی از خلق غوغایی بخاست

هر کسی از خانه اش عیبی گرفت
این زخُردی وکجی،آن کم و کاست

آن یکی می گفت اینگونه وثاق
کی سزا و درخور استاد ماست

جملگی همراه گفتند ای حکیم
این چنین خانه، نه در خورد شماست

زآنکه از تنگی و خردی اندر آن
کس نمی داند شدن از چپ و راست

فیلسوف از این سخن خندید و گفت:
دوستان این خرده گیریها خطاست

کاشکی این کلبه ی ناچیز من
پُر توانستی شد از"یاران ِراست"
رشيد ياسمي
***
وثاق:اتاق
Photo: ‎ياران راست

خانه ای می ساخت سقراط حکیم 
گرد وی از خلق غوغایی بخاست

هر کسی از خانه اش عیبی گرفت
این زخُردی وکجی،آن کم و کاست

آن یکی می گفت اینگونه وثاق 
کی سزا و درخور استاد ماست

جملگی همراه گفتند ای حکیم 
این چنین خانه، نه در خورد شماست

زآنکه از تنگی و خردی اندر آن 
کس نمی داند شدن از چپ و راست

فیلسوف از این سخن خندید و گفت: 
دوستان این خرده گیریها خطاست

کاشکی این کلبه ی ناچیز من 
پُر توانستی شد از"یاران ِراست"
رشيد ياسمي
***
وثاق:اتاق‎



در روزگار ديالم در كرمان گنجي يافتند.آن را نزدِ پادشاه بردند.صندوقي بودكه دو جعبه در وي نهاده بودند.درون آنها دو دانه جو بود،هر كدام به وزنِ يك مثقال.
پادشاه را عجب آمد.گفت:پيري را طلب كنند كه ازاو پيرترنباشد،تا از او حل اين معما را بپرسيم.همه جا راجستند،تا سرانجام پيري را يافتندكه كمرش خم بودوسربرزمين نهاده بود.ماجرا را با او در ميان گذاشتندوازاوپرسيدند:آيا رازِ اين معما را مي داني؟
پير جواب داد،من نمي دانم از پدرم بپرسيد،او مي داند.
گفتند آيا پدر تو زنده است؟
گفت:بلي در فلان محله مردي ميان سال،به نام فلان،پدرِ من است.
چون پدرِاو را يافتندازاو پرسيدند:آياتودرفلان محله پسري داري؟گفت :بلي.
معما را با او در ميان گذاشتند.
پاسخ داد :من نمي دانم .ممكن است پدرِمن بداند.
گفتند:توپدرهم داري؟
گفت: بلي.
در فلان محله مردِجواني هست به نام فلاني، كه پدر من است.
هر سه را نزدِ پادشاه آوردند.
پادشاه گفت:احوال اين سه نفرازآن معما عجيب تر است.
مردِ پير پدرِ مردي ميانسال و مردي ميانسال پدرِ مردي جوان است.
از آنها خواست كه احوالِ خويش باز گويند.
***
جوان گفت: اين احوال ِ ما، از زنان افتاده است.
من زني نيكو دارم.نگذارد كه رنجشي به خاطري من رسدواگر روزي هزار كارش فرمايم، رو تُرُش نكند،لاجرم چنين جوان مانده ام.
پسرم زني داردكه گاهي با وي سازگار است و گاه سرِ ناسازگاري دارد. لاجرم نيمه پير شده است.
پسرِپسرم،زني سليطه داردكه به هيچ حال نسازدو فرمان نبرد، از اين سبب عاجز و پير شده است!
اقتباس از راحت الصدور به نقل ازكتاب خنده سازان و خنده پردازان – عمران صلاحي


Photo: ‎در روزگار ديالم در كرمان گنجي يافتند.آن را نزدِ پادشاه بردند.صندوقي بودكه دو جعبه در وي نهاده بودند.درون آنها دو دانه جو بود،هر كدام به وزنِ يك مثقال.
پادشاه را عجب آمد.گفت:پيري را طلب كنند كه ازاو پيرترنباشد،تا از او حل اين معما را بپرسيم.همه جا راجستند،تا سرانجام پيري را يافتندكه كمرش خم بودوسربرزمين نهاده بود.ماجرا را با او در ميان گذاشتندوازاوپرسيدند:آيا رازِ اين معما را مي داني؟
پير جواب داد،من نمي دانم از پدرم بپرسيد،او مي داند.
گفتند آيا پدر تو زنده است؟
گفت:بلي در فلان محله مردي ميان سال،به نام فلان،پدرِ من است.
چون پدرِاو را يافتندازاو پرسيدند:آياتودرفلان محله پسري داري؟گفت :بلي.
معما را با او در ميان گذاشتند.
پاسخ داد :من نمي دانم .ممكن است پدرِمن بداند.
گفتند:توپدرهم داري؟
گفت: بلي.
 در فلان محله مردِجواني هست به نام فلاني، كه پدر من است.
هر سه را نزدِ پادشاه آوردند.
پادشاه گفت:احوال اين سه نفرازآن معما عجيب تر است.
مردِ پير پدرِ مردي ميانسال و مردي ميانسال پدرِ مردي جوان است.
از آنها خواست كه احوالِ خويش باز گويند.
***
جوان گفت: اين احوال ِ ما، از زنان افتاده است.
من زني نيكو دارم.نگذارد كه رنجشي به خاطري من رسدواگر روزي  هزار كارش فرمايم، رو تُرُش نكند،لاجرم چنين جوان مانده ام.
پسرم زني داردكه گاهي با وي سازگار است و گاه سرِ ناسازگاري دارد. لاجرم نيمه پير شده است.
پسرِپسرم،زني سليطه داردكه به هيچ حال نسازدو فرمان نبرد، از اين سبب عاجز و پير شده است!
اقتباس از راحت الصدور به نقل ازكتاب خنده سازان و خنده پردازان – عمران صلاحي‎

در انتظار


شنيدم كه مستي نيمه شب بر سر بازاري ايستاده بود و از غايت مستي سرش به دواّر افتاده بود.
هشياري بدو رسيد و گفت:چرا به خانه ات نمي روي؟
مست گفت:مگر نمي بيني كه شهر بر گردِ من مي گردد و خانه هاي بيگانگان يكان يكان در گذر است.منتظرم تاچون درِ خانه ي من پيدا شود،بي هيچ زحمتي خود را به خانه در اندازم.
پريشان-قاآني
به نقل از كتاب خنده سازان و خنده پردازان -عمران صلاحي



خدا بر در است!
دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاء الدین، صاحب دیوان رفت.
با حاجب گفت: با خواجه بگوی که خدای بیرون نشسته است با تو کاری دارد.
حاجب با خواجه گفت.
به احضار او اشارت کرد.
چون درآمد پرسید که تو خدایی؟
گفت: آری.
گفت: چگونه؟
گفت: حال آن که پیش از این، من ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم نواب و کارگزاران تو ده و باغ و خانه را از من به ظلم ستاندند و خدا ماند.
عبید زاکانی، کلیات، ص 244.
گویند:امام (ابوالقاسم) قشیری در خطابه ای گفت:
"در این راه که برای رسیدن به محبوب،در پیش رو داریم، ما چون پیلیم و بوسعید چون پشه."
این خبر چون به بوسعید رسید،گفت:
"به او بگوئید:آن پشه نیز تویی.
ما، هیچیم."
و ما خود در اين ميان نيستيم.



Photo: ‎گویند:امام (ابوالقاسم) قشیری در خطابه ای گفت:
"در این راه که برای رسیدن به محبوب،در پیش رو داریم، ما چون پیلیم و بوسعید چون پشه."
این خبر چون به بوسعید رسید،گفت:
"به او بگوئید:آن پشه نیز تویی.
 ما، هیچیم."
و ما خود در اين ميان نيستيم.‎
سرباز فراری
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟
عبيد زاكاني

Photo: ‎سرباز فراری
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟
عبيد زاكاني‎

تار نوازي ملا



ملا به مجلس سروري دعوت داشت.حاضران از او خواهش كردند 


كه برايشان تار بزند،ملا هم بدون مضايقه تار را به 

دست گرفته،پي در پي بر پرده ي ثابتي مضراب مي نواخت.از او

 پرسيدند:اين جه قسم ساز زدن است؟

براي ساز زدن لازم است انگشت ها روي پرده هاي ساز بگردند.



ملاگفت:ديگران چون مي خواهند پرده ها را پيدا كنند،پي آن مي 


گردند،من پرده را جُسته ام و لزومي نداردعقب آن بگردم!


Photo: ‎تار نوازي ملا
ملا به مجلس سروري دعوت داشت.حاضران از او خواهش كردند كه برايشان تار بزند،ملا هم بدون مضايقه تار را به دست گرفته،پي در پي بر پرده ي ثابتي مضراب مي نواخت.از او پرسيدند:اين جه قسم ساز زدن است؟
براي ساز زدن لازم است انگشت ها روي پرده هاي ساز بگردند.
ملاگفت:ديگران چون مي خواهند پرده ها را پيدا كنند،پي آن مي گردند،من پرده را جُسته ام و لزومي نداردعقب آن بگردم!‎