۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

نوروز

بحر طویل نوروز / زنده یاد ابوالقاسم حالت
رفقا خاطر خود شاد بدارید و ، ره غم مسپارید و، گل و لاله بیارید و ، به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و ، نوروز در آمد ز در و ، کرد طبیعت هنر و ، ابر برآورد سر و ، ریخت ز باران گهر و ، سبز شد از نو شجر و ، داد نوید ثمر و ، گشت جنان جلوه گر و ، یافت جهان زیب و فر و ، لطف و صفایی دگر و ، کرد غم از دل به در و ، می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان ، که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان ، بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان، ز گل و لاله و ریحان ، و ز باریدن باران، شده چون روضه ی رضوان ، همه پُر لاله ی نُعمان ، همه پر نرگس فتّان ، همه پر گوهر و مرجان . غرض ای نور دل و جان، منشین زار و پریشان ، که شوی سخت پشیمان، چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .
همه جا زمزمه‌ی سال جدید است، همه را شوق شدید است، سخن گردش عید است، گل سرخ است و سپید است که بر خاک پدید است، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است، ز هر سوی نوید است که بر خلق رسیده است، ولی من ز رخم رنگ پریده است، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است، به یک سوی فریده است، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که ز هر باب، فتد دل به تب و تاب، شب از چشم پرد خواب، ولی سال نوین با همه‌ی خرج تراشی که کند، مایه‌ی شادی است، سرآغاز بهار است و زمانی خوش و خرم که به هر سوی و به هر کوی، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه‌ی نو در بر و از صبح الی شام، به صد شوق نهی گام، در خانه‌ی اقوام، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد، چنان شاخه‌ی شمشاد، عمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نسازند ز غم یاد و نباشند به فریاد. اگر بچه و گر تازه جوانند، پی عیش روانند، وگر پیر زنانند، چو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند. به هر حال بود عید نشاط‌ آور نوروز بدان سان فرح‌اندوز و طرب‌ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را…

Photo: ‎بحر طویل نوروز /  زنده یاد ابوالقاسم حالت
رفقا خاطر خود شاد بدارید و ، ره غم مسپارید و، گل و لاله بیارید و ، به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و ، نوروز در آمد ز در و ، کرد طبیعت هنر و ، ابر برآورد سر و ، ریخت ز باران گهر و ، سبز شد از نو شجر و ، داد نوید ثمر و ، گشت جنان جلوه گر و ، یافت جهان زیب و فر و ، لطف و صفایی دگر و ، کرد غم از دل به در و ، می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان ، که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان ، بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان، ز گل و لاله و ریحان ، و ز باریدن باران، شده چون روضه ی رضوان ، همه پُر لاله ی نُعمان ، همه پر نرگس فتّان ، همه پر گوهر و مرجان . غرض ای نور دل و جان، منشین زار و پریشان ، که شوی سخت پشیمان، چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .
همه جا زمزمه‌ی سال جدید است، همه را شوق شدید است، سخن گردش عید است، گل سرخ است و سپید است که بر خاک پدید است، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است، ز هر سوی نوید است که بر خلق رسیده است، ولی من ز رخم رنگ پریده است، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است، به یک سوی فریده است، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که ز هر باب، فتد دل به تب و تاب، شب از چشم پرد خواب، ولی سال نوین با همه‌ی خرج تراشی که کند، مایه‌ی شادی است، سرآغاز بهار است و زمانی خوش و خرم که به هر سوی و به هر کوی، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه‌ی نو در بر و از صبح الی شام، به صد شوق نهی گام، در خانه‌ی اقوام، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد، چنان شاخه‌ی شمشاد، عمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نسازند ز غم یاد و نباشند به فریاد. اگر بچه و گر تازه جوانند، پی عیش روانند، وگر پیر زنانند، چو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند. به هر حال بود عید نشاط‌ آور نوروز بدان سان فرح‌اندوز و طرب‌ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را…‎
 
Photo

پادشاه عجم را وفات آمد،ازوي پسري ماند،دوساله،وزيران گفتند:كه اين را بر تخت بايد نشاند،با بزرگمهر تدبير كردند.وي گفت:صواب آمد،اماببايد آزمود تا حسش درست است وبدان اميد توان داشت ؟
بفرمود تا بر وي مغنيان غنا مي كردند،وي اندر آن ميان به طرب آمد و ذست و پاي زدن گرفت،
بزرگمهر گفت: او را به ملك اميدواري هست!
...و هر كه گويد مرا به الحان و اصوات و مزاميرخوش نيست،
يا دروغ مي گويد
يا نفاق مي كند
و يا حس نداردو از جمله ي مردمان و ستوران بيرون باشد.

كشف المحجوب-هجويري
به نقل از كتاب مباني عرفان و احوال عارفان
علي اصغر حلبي
غنا:نغمه، آواز طرب انگيز
مغني: مطرب ، آواز خوان
مزامير: ني ها، الات موسيقي بادي
الحان: نغمه هاي دل انگيز
ستور:چهار پا، حيوان باركش

Photo: ‎پادشاه عجم را وفات آمد،ازوي پسري ماند،دوساله،وزيران گفتند:كه اين را بر تخت بايد نشاند،با بزرگمهر تدبير كردند.وي گفت:صواب آمد،اماببايد آزمود تا حسش درست است وبدان اميد توان داشت ؟
بفرمود تا بر وي مغنيان غنا مي كردند،وي اندر آن ميان به طرب آمد و ذست و پاي زدن گرفت،
بزرگمهر گفت: او را به ملك اميدواري هست!
...و هر كه گويد مرا به الحان و اصوات و مزاميرخوش نيست،
يا دروغ مي گويد
يا نفاق مي كند
و يا حس نداردو از جمله ي  مردمان و ستوران بيرون باشد.

كشف المحجوب-هجويري
به نقل از كتاب مباني عرفان و احوال عارفان
علي اصغر حلبي
غنا:نغمه، آواز طرب انگيز
مغني: مطرب ، آواز خوان
مزامير: ني ها، الات موسيقي بادي
الحان: نغمه هاي دل انگيز
ستور:چهار پا، حيوان باركش‎
 
روزى ناصرالدين شاه از اعتمادالسلطنه پرسيد: در مملكت ما چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتمادالسلطنه بى درنگ گفت: قربان, پزشك! ناصرالدين شاه با تعجب پرسيد: چرا؟ گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى رسانم.
چند روز بعد دستمالى زير چانه اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان نشان داد كه دندانش درد مى كند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان, دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شلغم جوشيده روى محل پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد, هليله بادام است. خلاصه, هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان, دندان من درد نمى كند; تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم, تإييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي

Photo: ‎روزى ناصرالدين شاه از اعتمادالسلطنه پرسيد: در مملكت ما چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتمادالسلطنه بى درنگ گفت: قربان, پزشك! ناصرالدين شاه با تعجب پرسيد: چرا؟ گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى رسانم.
چند روز بعد دستمالى زير چانه اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان نشان داد كه دندانش درد مى كند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان, دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شلغم جوشيده روى محل پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد, هليله بادام است. خلاصه, هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان, دندان من درد نمى كند; تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم, تإييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.
از كتاب هزار و يك حكايت تاريخي‎
 

باز هم دقت نكرديد!


«كلود برنار، دانشمند بزرگ فرانسوی، اغلب هنگام تدریس، دانشجویان خود را به خاطر بی دقتی در مشاهده و كسب تجربه های علمی سرزنش می كرد.
برنار یك روز ظرفی پر از یك ماده شیمیایی بسیار بدمزه را برداشت و به دانشجویان گفت: باید در مشاهده و كسب تجربه، حتی از چشیدن برخی مواد شیمیایی هم خودداری نكرد. سپس انگشتی در ظرف محتوی ماده بدمزه كرد؛ انگشت را در دهان گذاشت و ظرف را به طرف دانشجویان رد كرد.
وقتی همه دانشجویان این تجربه را انجام دادند، كلود برنار گفت: یكبار دیگر هم در اثر بی دقتی، اصل موضوع را متوجه نشدید. من انگشت دوم را در ظرف بردم و انگشت سوم را در دهان گذاشتم!»
محمود حكيمي-هزار و يك حكايت تاريخي

Photo: ‎باز هم دقت نكرديد!
«كلود برنار، دانشمند بزرگ فرانسوی، اغلب هنگام تدریس، دانشجویان خود را به خاطر بی دقتی در مشاهده و كسب تجربه های علمی سرزنش می كرد.
برنار یك روز ظرفی پر از یك ماده شیمیایی بسیار بدمزه را برداشت و به دانشجویان گفت: باید در مشاهده و كسب تجربه، حتی از چشیدن برخی مواد شیمیایی هم خودداری نكرد. سپس انگشتی در ظرف محتوی ماده بدمزه كرد؛ انگشت را در دهان گذاشت و ظرف را به طرف دانشجویان رد كرد.
وقتی همه دانشجویان این تجربه را انجام دادند، كلود برنار گفت: یكبار دیگر هم در اثر بی دقتی، اصل موضوع را متوجه نشدید. من انگشت دوم را در ظرف بردم و انگشت سوم را در دهان گذاشتم!»
محمود حكيمي-هزار و يك حكايت تاريخي‎
Photo

سلطنت فقر
چون شقيق قصد كعبه كردو به بغداد رسيد،هارون الرشيد او را بخواند.چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون او را گفت:تو شقيق زاهدي؟
گفت:شقيق منم ،اما زاهد نِيَم.
هارون گفت:مرا پندي ده
...
شقيق گفت:اگر در بيابان تشنه شوي چنانكه به هلاك نزديك باشي و آن ساعت شربتي آب، يابي به چند خري؟
هارون گفت: به هر جند كه خواهند.
شقيق گفت:اگر نفروشندالا به نيمه ي ملك؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:اگر تو آن آب بخوري و از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود، يكي گويد من تو را علاج كنم اما نيمه ي ديگر ملك تو بستانم،چه كني؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:پس چه نازي به ملكي كه قيمتش يك شربت آب است كه بخوري و از تو بيرون آيد؟!
شقيق بلخي 194 ه. ق

Photo: ‎سلطنت فقر
چون شقيق قصد كعبه كردو به بغداد رسيد،هارون الرشيد او را بخواند.چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون او را گفت:تو شقيق زاهدي؟
گفت:شقيق منم ،اما زاهد نِيَم.
هارون گفت:مرا پندي ده
...
شقيق گفت:اگر در بيابان تشنه شوي چنانكه به هلاك نزديك باشي و آن ساعت شربتي آب، يابي به چند خري؟
هارون گفت: به هر جند كه خواهند.
شقيق گفت:اگر نفروشندالا به نيمه ي ملك؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:اگر تو آن آب بخوري و از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود، يكي گويد من تو را علاج كنم اما نيمه ي ديگر ملك تو بستانم،چه كني؟
هارون گفت:بدهم
شقيق گفت:پس چه نازي به ملكي كه قيمتش يك شربت آب است كه بخوري و از تو بيرون آيد؟!
شقيق بلخي 194 ه. ق‎