۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

يك حكايت از هفت اورنگ
پادشاهي بود كه در پايان وزارتِ وزير اعظم، دستور مي داد دست وي را قطع كنند. همان دستي كه با آن فرامين را در دورانِ وزارتش امضا كرده بود..مراسم قطع دست در حضور داوطلبان وزارت براي دوره ي بعدي برگزار مي شد. به اين ترتيب كه جلاد با قدرت هر چه بيشتر، با شمشير دست را قطع مي كرد، دستِ قطع شده، به هوا پرتاب مي شد. هر يك از داوطلبانِ وزارت كه زود تر دست را در هوا مي قاپيد، وزير اعظم براي دوره ي بعدي بود.
نخست وزير كه چند روز به پايان دوره وزارتش مانده بود،نزدِ شاه آمد و گفت: درخواستي دارم.
شاه گفت: بفرما.
نخست وزير گفت : اگر ممكن است دست ِ چپ مرا قطع كنيد.
شاه پذيرفت.
در روزمراسم جلاد با شمشير دست چپ وزير را قطع كرد و دست به هوا پرتاب شد. وزير با سرعت عمل هر چه بيشتر با دست راست، دست ِ‌قطع شده را در هوا گرفت.
و براي چهار سال ديگر نخست وزير شد!
***
حالا داستان را از جامي بشنويم:

بود يکي شاه که در ملک و مال
عهد وزيري چو رسيدي به سال
دست قلم ساش جدا ساختي
چون قلم از بند و برانداختي
هر که گرفتي ز هوا دست او
پايه اقبال شدي پست او
دست وزارت به وي آراستي
جان حسود از حسدش کاستي
روزي ازين قاعده ناپسند
ساخت جدا دست وزيري ز بند
دست بريده به هوا برفکند
تاش بگيرند صلا درفکند
چشم خرد کرد فراز آن وزير
دست دگر کرد دراز آن وزير
دست خود از بي خردي خود گرفت
بهر وزارت ره مسند گرفت
تجربه نگرفت ز دست نخست
دست خود از دست دگر نيز شست
جامي ازان پيش که تيغ اجل
دست تو کوتاه کند از عمل
دست امل از همه کوتاه کن
در صف کوته املان راه کن
Photo: ‎يك حكايت از هفت اورنگ
پادشاهي بود كه در پايان وزارتِ وزير اعظم، دستور مي داد دست وي را قطع كنند. همان دستي كه با آن فرامين را در دورانِ وزارتش امضا كرده بود..مراسم قطع دست در حضور داوطلبان  وزارت  براي دوره ي بعدي برگزار مي شد. به اين ترتيب كه جلاد با قدرت هر چه بيشتر، با شمشير دست را قطع مي كرد، دستِ قطع شده، به هوا پرتاب مي شد. هر يك از داوطلبانِ وزارت كه زود تر دست را در هوا مي قاپيد، وزير اعظم براي دوره ي بعدي بود.
نخست وزير كه چند روز به پايان دوره وزارتش  مانده بود،نزدِ شاه آمد و گفت: درخواستي دارم.
شاه گفت: بفرما.
نخست وزير گفت : اگر ممكن است دست ِ چپ مرا قطع كنيد.
شاه پذيرفت.
در روزمراسم جلاد با شمشير دست چپ وزير را قطع كرد و دست به هوا پرتاب شد. وزير با سرعت عمل هر چه بيشتر با دست راست، دست ِ‌قطع شده را در هوا گرفت.
و براي چهار سال ديگر نخست وزير شد!
***
حالا داستان را از جامي بشنويم:

بود يکي شاه که در ملک و مال
عهد وزيري چو رسيدي به سال
دست قلم ساش جدا ساختي
چون قلم از بند و برانداختي
هر که گرفتي ز هوا دست او
پايه اقبال شدي پست او
دست وزارت به وي آراستي
جان حسود از حسدش کاستي
روزي ازين قاعده ناپسند
ساخت جدا دست وزيري ز بند
دست بريده به هوا برفکند
تاش بگيرند صلا درفکند
چشم خرد کرد فراز آن وزير
دست دگر کرد دراز آن وزير
دست خود از بي خردي خود گرفت
بهر وزارت ره مسند گرفت
تجربه نگرفت ز دست نخست
دست خود از دست دگر نيز شست
جامي ازان پيش که تيغ اجل
دست تو کوتاه کند از عمل
دست امل از همه کوتاه کن
در صف کوته املان راه کن‎


Photo
Photo
مردی بود به نیشابورکه وی را ابوالقاسم رازی گفتندی و این ابو القاسم ٬ کنیزک بپروردی و نزدِ امیر نصر آوردی و با صله بازگشتی.وقتی٬ چند کنیزک آورده بود ؛امیر نصر ٬ ابوالقاسم را دستاری داد و در باب وی عنایت نامه ای نوشت . نشابوریان او را تهنیت کردند و نامه بیاورد و درمظالم برخواندند.
از پدرم شنودم که قاضی ابوالهیثم پوشیده گفت – و وی مردی فراخ مزاح بود-:ای ابوالقاسم یاد دار که قوّادی به از قاضی گری است!
تاريخ بيهقي- ابوالفضل بيهقي

Photo: ‎مردی بود به نیشابورکه وی را ابوالقاسم رازی گفتندی و این ابو القاسم ٬ کنیزک بپروردی و نزدِ امیر نصر آوردی و با صله بازگشتی.وقتی٬ چند کنیزک آورده بود ؛امیر نصر ٬ ابوالقاسم را دستاری داد و در باب وی عنایت نامه ای نوشت . نشابوریان او را تهنیت کردند و نامه بیاورد و درمظالم برخواندند.
از پدرم شنودم که قاضی ابوالهیثم پوشیده گفت – و وی مردی فراخ مزاح بود-:ای ابوالقاسم یاد دار که قوّادی به از قاضی گری است!
تاريخ بيهقي- ابوالفضل بيهقي‎
سفرنامه ناصرخسرو


 Photo: ‎حكايت ناصر خسرو و گرمابه بان
....و چون به آن جا رسیدیم از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم و سه ماه بود که موی سر بازنکرده بودیم و خواستيم که در گرمابه رَوَيم، باشد که گرم شويم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هریک به لنگی کهنه پوشیده بودیم وپلاس پاره ای در پشت بسته از سرما، گفتم اکنون ما را که در حمام گذارد؟ خورجینکی بود که کتاب در آن می‌نهادم و بفروختم و از بهای آن درمکی چند سیاه در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشد که ما را دمکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنم. چون آن درمک‌ها پیش او نهادم در ما نگرست پنداشت که ما دیوانه ایم. گفت بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون آیند و نگذاشت که ما به گرمابه در رویم. از آن جا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم. کودکان بازی می‌کردند پنداشتند که ما دیوانگانیم در پی ما افتادند و سنگ می‌انداختند و بانگ می‌کردند. ما به گوشه ای باز شدیم و به تعجب در کار دنیا می‌نگریستیم و مکاری از ما سی دینار مغربی می‌خواست و هیچ چاره ندانستیم ....
 پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر صحبتی بودی و هر وقت نزد او تردد کردی و این پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمتی کند، احوال مرا نزد وزیر باز گفت. چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیکِ من فرستاد که چنان که هستی برنشین و نزدیک من آی. من از بدحالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم. رقعه ای نوشتم و عذری خواستم...
 در حال سی دینار فرستاد که این را به بهای تن جامه بدهید. از آن دو دست جامه نیکو ساختم و روز سیوم به مجلس وزیر شدیم. مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکو منظر و متواضع دیدیم ...
 آن چه آن اعرابی کرایه شتر بر ما داشت به سی دینار هم این وزیر بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد کردند....
 و بعد از آن که حال دنیاوی ما نیک شده بود هر یک لباسی پوشیدیم، روزی به در آن گرمابه شدیم (که ما را در آن جا نگذاشتند). چون از در در رفتیم گرمابه بان و هرکه آن جا بودند همه برپای خاستند و بایستادند چندان که ما در حمام شدیم و دلاک و قیم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بیرون آمدیم هر که در مسلخ گرمابه بود،همه برپای خاسته بودند و نمی نشستند تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم و در آن میانه،حمامی به یاری از آنِ خود می‌گوید این جوانانند که فلان روز ما ایشان را در حمام نگذاشتیم و گمان بردند که ما زبان ایشان ندانیم من به زبان تازی گفتم: که راست می‌گویی ما آنیم که پلاس پاره‌ها در پشت بسته بودیم .آن مرد خجل شد و عذرها خواست وا ین هردو حال در مدت بیست روز بود و این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پیش آید نباید نالید و از فضل و رحمت آفریدگار جل جلاله و عم نواله ناامید نباید شد که او تعالی رحیم است.
سفرنامه ناصرخسرو‎
ياران راست

خانه ای می ساخت سقراط حکیم 
گرد وی از خلق غوغایی بخاست

هر کسی از خانه اش عیبی گرفت
این زخُردی وکجی،آن کم و کاست

آن یکی می گفت اینگونه وثاق
کی سزا و درخور استاد ماست

جملگی همراه گفتند ای حکیم
این چنین خانه، نه در خورد شماست

زآنکه از تنگی و خردی اندر آن
کس نمی داند شدن از چپ و راست

فیلسوف از این سخن خندید و گفت:
دوستان این خرده گیریها خطاست

کاشکی این کلبه ی ناچیز من
پُر توانستی شد از"یاران ِراست"
رشيد ياسمي
***
وثاق:اتاق
Photo: ‎ياران راست

خانه ای می ساخت سقراط حکیم 
گرد وی از خلق غوغایی بخاست

هر کسی از خانه اش عیبی گرفت
این زخُردی وکجی،آن کم و کاست

آن یکی می گفت اینگونه وثاق 
کی سزا و درخور استاد ماست

جملگی همراه گفتند ای حکیم 
این چنین خانه، نه در خورد شماست

زآنکه از تنگی و خردی اندر آن 
کس نمی داند شدن از چپ و راست

فیلسوف از این سخن خندید و گفت: 
دوستان این خرده گیریها خطاست

کاشکی این کلبه ی ناچیز من 
پُر توانستی شد از"یاران ِراست"
رشيد ياسمي
***
وثاق:اتاق‎



در روزگار ديالم در كرمان گنجي يافتند.آن را نزدِ پادشاه بردند.صندوقي بودكه دو جعبه در وي نهاده بودند.درون آنها دو دانه جو بود،هر كدام به وزنِ يك مثقال.
پادشاه را عجب آمد.گفت:پيري را طلب كنند كه ازاو پيرترنباشد،تا از او حل اين معما را بپرسيم.همه جا راجستند،تا سرانجام پيري را يافتندكه كمرش خم بودوسربرزمين نهاده بود.ماجرا را با او در ميان گذاشتندوازاوپرسيدند:آيا رازِ اين معما را مي داني؟
پير جواب داد،من نمي دانم از پدرم بپرسيد،او مي داند.
گفتند آيا پدر تو زنده است؟
گفت:بلي در فلان محله مردي ميان سال،به نام فلان،پدرِ من است.
چون پدرِاو را يافتندازاو پرسيدند:آياتودرفلان محله پسري داري؟گفت :بلي.
معما را با او در ميان گذاشتند.
پاسخ داد :من نمي دانم .ممكن است پدرِمن بداند.
گفتند:توپدرهم داري؟
گفت: بلي.
در فلان محله مردِجواني هست به نام فلاني، كه پدر من است.
هر سه را نزدِ پادشاه آوردند.
پادشاه گفت:احوال اين سه نفرازآن معما عجيب تر است.
مردِ پير پدرِ مردي ميانسال و مردي ميانسال پدرِ مردي جوان است.
از آنها خواست كه احوالِ خويش باز گويند.
***
جوان گفت: اين احوال ِ ما، از زنان افتاده است.
من زني نيكو دارم.نگذارد كه رنجشي به خاطري من رسدواگر روزي هزار كارش فرمايم، رو تُرُش نكند،لاجرم چنين جوان مانده ام.
پسرم زني داردكه گاهي با وي سازگار است و گاه سرِ ناسازگاري دارد. لاجرم نيمه پير شده است.
پسرِپسرم،زني سليطه داردكه به هيچ حال نسازدو فرمان نبرد، از اين سبب عاجز و پير شده است!
اقتباس از راحت الصدور به نقل ازكتاب خنده سازان و خنده پردازان – عمران صلاحي


Photo: ‎در روزگار ديالم در كرمان گنجي يافتند.آن را نزدِ پادشاه بردند.صندوقي بودكه دو جعبه در وي نهاده بودند.درون آنها دو دانه جو بود،هر كدام به وزنِ يك مثقال.
پادشاه را عجب آمد.گفت:پيري را طلب كنند كه ازاو پيرترنباشد،تا از او حل اين معما را بپرسيم.همه جا راجستند،تا سرانجام پيري را يافتندكه كمرش خم بودوسربرزمين نهاده بود.ماجرا را با او در ميان گذاشتندوازاوپرسيدند:آيا رازِ اين معما را مي داني؟
پير جواب داد،من نمي دانم از پدرم بپرسيد،او مي داند.
گفتند آيا پدر تو زنده است؟
گفت:بلي در فلان محله مردي ميان سال،به نام فلان،پدرِ من است.
چون پدرِاو را يافتندازاو پرسيدند:آياتودرفلان محله پسري داري؟گفت :بلي.
معما را با او در ميان گذاشتند.
پاسخ داد :من نمي دانم .ممكن است پدرِمن بداند.
گفتند:توپدرهم داري؟
گفت: بلي.
 در فلان محله مردِجواني هست به نام فلاني، كه پدر من است.
هر سه را نزدِ پادشاه آوردند.
پادشاه گفت:احوال اين سه نفرازآن معما عجيب تر است.
مردِ پير پدرِ مردي ميانسال و مردي ميانسال پدرِ مردي جوان است.
از آنها خواست كه احوالِ خويش باز گويند.
***
جوان گفت: اين احوال ِ ما، از زنان افتاده است.
من زني نيكو دارم.نگذارد كه رنجشي به خاطري من رسدواگر روزي  هزار كارش فرمايم، رو تُرُش نكند،لاجرم چنين جوان مانده ام.
پسرم زني داردكه گاهي با وي سازگار است و گاه سرِ ناسازگاري دارد. لاجرم نيمه پير شده است.
پسرِپسرم،زني سليطه داردكه به هيچ حال نسازدو فرمان نبرد، از اين سبب عاجز و پير شده است!
اقتباس از راحت الصدور به نقل ازكتاب خنده سازان و خنده پردازان – عمران صلاحي‎