۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

سرباز فراری
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟
عبيد زاكاني

Photo: ‎سرباز فراری
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟
عبيد زاكاني‎

تار نوازي ملا



ملا به مجلس سروري دعوت داشت.حاضران از او خواهش كردند 


كه برايشان تار بزند،ملا هم بدون مضايقه تار را به 

دست گرفته،پي در پي بر پرده ي ثابتي مضراب مي نواخت.از او

 پرسيدند:اين جه قسم ساز زدن است؟

براي ساز زدن لازم است انگشت ها روي پرده هاي ساز بگردند.



ملاگفت:ديگران چون مي خواهند پرده ها را پيدا كنند،پي آن مي 


گردند،من پرده را جُسته ام و لزومي نداردعقب آن بگردم!


Photo: ‎تار نوازي ملا
ملا به مجلس سروري دعوت داشت.حاضران از او خواهش كردند كه برايشان تار بزند،ملا هم بدون مضايقه تار را به دست گرفته،پي در پي بر پرده ي ثابتي مضراب مي نواخت.از او پرسيدند:اين جه قسم ساز زدن است؟
براي ساز زدن لازم است انگشت ها روي پرده هاي ساز بگردند.
ملاگفت:ديگران چون مي خواهند پرده ها را پيدا كنند،پي آن مي گردند،من پرده را جُسته ام و لزومي نداردعقب آن بگردم!‎


۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

آ
ورده اند:در هنگامه جنگ جهانی دوم، چرچیل نخست وزیر انگلیس برای ایراد سخنرانی ،سوار یک تاكسي شد و به عمارت بی بی سی رفت.
وقتی از تاکسی پیاده شد به راننده گفت: نیم ساعت صبر کن تا من برگردم .
راننده که چرچیل را نمي شناخت، گفت: ببخشید آقا من می خواهم به خانه بروم تا بتوانم نطق چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از شنیدن این سخن به قدری خوشحال شد که یک اسکناس ده شلینگی که معادل دو برابر کرایه بود به وی انعام داد .
راننده تاکسی خوشحال شد و گفت: چرچیل کیه آقا، من صبر می کنم تا شما برگردید!





کودکِ ناصح
گویند:عارفِ بنام، امام حنیفه‌ي‌کوفی،روزی کودکی را دید که از راهی گِلناک می‌گذشت به او گفت:هشیار باش تا در گِل نیُفتی و آلوده نشوی. پسرک گفت:ای پیشوای مردمان، افتادنِ‌من سهل است که اگر اُفتم زود برخیزم و از افتادنم کس نرنجد و گزند نرسد.تو خود را بپای و نیکو پاس دار که اگربلغزی جمله مسلمانی که از پسِ‌توآیند،بلغزندو برخاستن ایشان سخت دشوار باشد. امام حنیفه ازگفته پرمعنی پسرک در عجب شد و زود بر منبر شد،به یاران و پیروان خویش گفت: اگردر مساله‌ای،رای ودلیلِ روشن‌تر و درست تر از آنچه گفتم،دریافتید بگویید،تا جمله ازآن پيروي کنیم و گمراه نشویم.

لباس دنيا و آخرت

پس از28 مرداد1332خورشيدي كه نويسنده ها و سياسيون متواري شده بودند،مدير روزنامه ي توفيق( محمدعلي خان)هم ظاهرا مدتي در خانه ي اين وآن مي خوابيد به اين اميد كه اوضاع و احوال عوض شودولي مدتي مي گذرد وچيزي عوض نمي‌شودوخلاصه ايشان هم از دربه دري خسته شده است.(خب مي بيند موجبات زحمت ِ دوستان را فراهم كرده است وچيزي هم درحالِ بهبودي نيست) خلاصه تلفن مي زندبه تيمسارفرهاد دادستان كه فرماندار نظامي بود، البته بعدا چون ديدندآدمِ قسي القلبي نيست، تيموربختيار راجاي اوگذاشتند.به هرصورت محمدعلي توفيق زنگ مي زند به تيمسار دادستان ومي گويد:
من توفيق هستم. 
تيمسارتشرمي زندكه"‌پدرسوخته توكجامخفي هستي؟
"محمدعلي توفيق مي گويد:"قربان!طوري نيست،چيزي نشده!
"تيمسارمي گويد:"چطورچيزي نشده تواهانت كرده اي!
"توفيق مي گويد:"حالا،خب،طوري نيست،شما هم اهانت كنيد!
"تيمسارمي گويد:"تو به اعليحضرت همايوني اهانت كرده اي!
"توفيق مي گويد:"خب ايشان هم به من اهانت كنند!
"مي گويد:" تو مكرر اهانت كرده اي!
"توفيق جواب مي دهد:"ايشان هم مكرر اهانت بفرمايند!
"تيمسار مي گويد:"آخه تو درجرايد اهانت كرده اي!
"توفيق مي‌گويد:"خب اعليحضرت هم دستور بدهنددرجرايد به من اهانت كنند!
"خلاصه در پايان توفيق مي گويد:"قربان!حالامي‌خواهم بيايم خدمت شما"
تيمسارمي گويد:"هرجا باشي،درهرسوراخ موشي كه باشي،گيرت مي آوريم ومي گيرمت" توفيق مي گويد:"من با پاي خودم مي‌خواهم بيايم خدمتتان،ولي نمي دانم با لباس اين دنيا بيايم يا با لباس آن دنيا!؟
"تيمسارمي گويد:"فعلا با لباس اين دنيا بياييد،اگر لباس آن دنيالازم بود خودمان برايت تهيه مي كنيم!" 

به نقل از نشريه مهرنامه شماره ي 31