۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

واعظی بر منبر سخن می گفت.
کسی از مجلسیان سخت گریه می کرد.
واعظ گفت:ای مجلسیان صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه به سوز می کند.
مرد برخاست،گفت:مولانا،بزکی سرخ داشتم،ریشش به ریش تو می مانست که سقط شد.
هر گاه تو ریش می جنبانی،مرا از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.!
عبيد زاكاني


Photo

جامعه مردگان


«يكي از دوستان ما كه مرد نكته‌سنجي است، يك تعبير بسيار لطيف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي، مي‌گفت: من يك درسي از قديم آموخته‌ام و جامعه را روي منطق ماشين دودي مي‌شناسم. وقتي بچّه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آنوقتها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران ـ شاه عبدالعظيم بود. من مي‌ديدم قطار وقتي كه در ايستگاه ايستاده بچّه‌ها دورش جمع مي‌شوند و آن را تماشا مي‌كنند و به زبان حال مي‌گويند ببين چه موجود عجيبي است. معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود با يك نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‌كردند تا كم‌كم ساعت حركت قطار مي‌شد و قطار راه مي‌افتاد. همين كه راه مي‌افتاد، بچّه‌ها مي‌دويدند سنگ برمي‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‌دادند. من تعجّب مي‌كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي‌زنند، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجابْ بيشتر در وقتي است كه حركت مي‌كند. اين معمّا برايم بود تا وقتي بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم اين قانون كلّي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است مورد احترام است، تا ساكت است مورد تعظيم احترام است؛ امّا همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‌كند بلكه سنگ است كه به طرف او پرتاب مي‌شود. و اين نشانة يك جامعة مرده است. ولي يك جامعة زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلّم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بي‌خبرتر. پس اينها علائم حيات و موت است.»

هزار و يك حكايت تاريخي - محمود حكيمي

Photo: ‎جامعه مردگان
«يكي از دوستان ما كه مرد نكته‌سنجي است، يك تعبير بسيار لطيف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي، مي‌گفت: من يك درسي از قديم آموخته‌ام و جامعه را روي منطق ماشين دودي مي‌شناسم. وقتي بچّه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آنوقتها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران ـ شاه عبدالعظيم بود. من مي‌ديدم قطار وقتي كه در ايستگاه ايستاده بچّه‌ها دورش جمع مي‌شوند و آن را تماشا مي‌كنند و به زبان حال مي‌گويند ببين چه موجود عجيبي است. معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود با يك نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‌كردند تا كم‌كم ساعت حركت قطار مي‌شد و قطار راه مي‌افتاد. همين كه راه مي‌افتاد، بچّه‌ها مي‌دويدند سنگ برمي‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‌دادند. من تعجّب مي‌كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي‌زنند، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجابْ بيشتر در وقتي است كه حركت مي‌كند. اين معمّا برايم بود تا وقتي بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم اين قانون كلّي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است مورد احترام است، تا ساكت است مورد تعظيم احترام است؛ امّا همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‌كند بلكه سنگ است كه به طرف او پرتاب مي‌شود. و اين نشانة يك جامعة مرده است. ولي يك جامعة زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلّم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بي‌خبرتر. پس اينها علائم حيات و موت است.» 

هزار و يك حكايت تاريخي - محمود حكيمي‎
 
خواسته: زر و مال
***
نرگس: گلي كه درزمستان مي رويد
***
گل: درادب فارسي به معني مطلق همان گلِ سرخ( محمدي) است كه در ارديبهشت مي روید و از آن گلاب تهيه مي كنند.هر جا منظور شاعر گلِ ديگري باشد،از آن نام مي برد مثلا لاله،سنبل،سوسن،نسرين نرگس و ....
***
نرگس و گل محمدي همزمان و در يك جا نمي رويند.
اينها را گفتم تا اين شعر زيبا را برايتان روايت كنم.

***
دانش و خواسته است، نرگس و گل
که يه يک جاي نشكفند به هم
هر که را دانش است خواسته نيست
و آنکه را خواسته است، دانش کم
شهيد بلخي

Photo: ‎خواسته: زر و مال
***
نرگس: گلي كه درزمستان مي رويد
***
گل: درادب فارسي به معني مطلق همان گلِ سرخ( محمدي) است كه در ارديبهشت مي روید و از آن گلاب تهيه مي كنند.هر جا منظور شاعر گلِ ديگري باشد،از آن نام مي برد مثلا لاله،سنبل،سوسن،نسرين نرگس و ....
***
نرگس و گل محمدي همزمان و در يك جا نمي رويند.
اينها را گفتم تا اين شعر زيبا را برايتان روايت كنم.

***
دانش و خواسته است، نرگس و گل
که يه يک جاي نشكفند به هم
هر که را دانش است خواسته نيست
و آنکه را خواسته است، دانش کم
شهيد بلخي‎

Photo
شیوه های طنز پردازی
توضیح واضحات:
دانی کف دست از چه بی موست؟
زیرا کف دست مو ندارد!
***
در خراسان خروس ، مرغ نر است
کوه قاف از نخود، بزرگتر است
سبزه سبز است و،آسمان آبی است
آبِ شط العرب، همیشه تر است
دو برادر، زیک پدر مادر
پسرِ اولی بزرگتر است!
***
نقیضه
شاعر، کلام شاعر دیگری را نقض می کند. اگر شاعر نقیصه ساز قسمتی از اثر اصلی را بیاورد به آن نقیصه ی تضمینی می گویند.
آن قصر که جمشید در اوجام گرفت
بگذاشت به بانک رهنی و وام گرفت
آن گاه بساخت روی آن یک طبقه
آن را به اجاره داد و آرام گرفت(بهاالدین خرمشاهی)

Photo: ‎شیوه های طنز پردازی
توضیح واضحات:
دانی کف دست از چه بی موست؟
زیرا کف دست مو ندارد!
***
در خراسان خروس ، مرغ نر است
کوه قاف از نخود، بزرگتر است
سبزه سبز است و،آسمان آبی است
آبِ شط العرب، همیشه تر است
دو برادر، زیک پدر مادر
پسرِ اولی بزرگتر است!
***
نقیضه
شاعر، کلام شاعر دیگری را نقض می کند. اگر شاعر نقیصه ساز قسمتی از اثر اصلی را بیاورد به آن نقیصه ی تضمینی می گویند.
آن قصر که جمشید در اوجام گرفت
بگذاشت به بانک رهنی و وام گرفت
آن گاه بساخت روی آن یک طبقه
آن را به اجاره داد و آرام گرفت(بهاالدین خرمشاهی)‎
 
يك حكايت از هفت اورنگ
پادشاهي بود كه در پايان وزارتِ وزير اعظم، دستور مي داد دست وي را قطع كنند. همان دستي كه با آن فرامين را در دورانِ وزارتش امضا كرده بود..مراسم قطع دست در حضور داوطلبان وزارت براي دوره ي بعدي برگزار مي شد. به اين ترتيب كه جلاد با قدرت هر چه بيشتر، با شمشير دست را قطع مي كرد، دستِ قطع شده، به هوا پرتاب مي شد. هر يك از داوطلبانِ وزارت كه زود تر دست را در هوا مي قاپيد، وزير اعظم براي دوره ي بعدي بود.
نخست وزير كه چند روز به پايان دوره وزارتش مانده بود،نزدِ شاه آمد و گفت: درخواستي دارم.
شاه گفت: بفرما.
نخست وزير گفت : اگر ممكن است دست ِ چپ مرا قطع كنيد.
شاه پذيرفت.
در روزمراسم جلاد با شمشير دست چپ وزير را قطع كرد و دست به هوا پرتاب شد. وزير با سرعت عمل هر چه بيشتر با دست راست، دست ِ‌قطع شده را در هوا گرفت.
و براي چهار سال ديگر نخست وزير شد!
***
حالا داستان را از جامي بشنويم:

بود يکي شاه که در ملک و مال
عهد وزيري چو رسيدي به سال
دست قلم ساش جدا ساختي
چون قلم از بند و برانداختي
هر که گرفتي ز هوا دست او
پايه اقبال شدي پست او
دست وزارت به وي آراستي
جان حسود از حسدش کاستي
روزي ازين قاعده ناپسند
ساخت جدا دست وزيري ز بند
دست بريده به هوا برفکند
تاش بگيرند صلا درفکند
چشم خرد کرد فراز آن وزير
دست دگر کرد دراز آن وزير
دست خود از بي خردي خود گرفت
بهر وزارت ره مسند گرفت
تجربه نگرفت ز دست نخست
دست خود از دست دگر نيز شست
جامي ازان پيش که تيغ اجل
دست تو کوتاه کند از عمل
دست امل از همه کوتاه کن
در صف کوته املان راه کن
Photo: ‎يك حكايت از هفت اورنگ
پادشاهي بود كه در پايان وزارتِ وزير اعظم، دستور مي داد دست وي را قطع كنند. همان دستي كه با آن فرامين را در دورانِ وزارتش امضا كرده بود..مراسم قطع دست در حضور داوطلبان  وزارت  براي دوره ي بعدي برگزار مي شد. به اين ترتيب كه جلاد با قدرت هر چه بيشتر، با شمشير دست را قطع مي كرد، دستِ قطع شده، به هوا پرتاب مي شد. هر يك از داوطلبانِ وزارت كه زود تر دست را در هوا مي قاپيد، وزير اعظم براي دوره ي بعدي بود.
نخست وزير كه چند روز به پايان دوره وزارتش  مانده بود،نزدِ شاه آمد و گفت: درخواستي دارم.
شاه گفت: بفرما.
نخست وزير گفت : اگر ممكن است دست ِ چپ مرا قطع كنيد.
شاه پذيرفت.
در روزمراسم جلاد با شمشير دست چپ وزير را قطع كرد و دست به هوا پرتاب شد. وزير با سرعت عمل هر چه بيشتر با دست راست، دست ِ‌قطع شده را در هوا گرفت.
و براي چهار سال ديگر نخست وزير شد!
***
حالا داستان را از جامي بشنويم:

بود يکي شاه که در ملک و مال
عهد وزيري چو رسيدي به سال
دست قلم ساش جدا ساختي
چون قلم از بند و برانداختي
هر که گرفتي ز هوا دست او
پايه اقبال شدي پست او
دست وزارت به وي آراستي
جان حسود از حسدش کاستي
روزي ازين قاعده ناپسند
ساخت جدا دست وزيري ز بند
دست بريده به هوا برفکند
تاش بگيرند صلا درفکند
چشم خرد کرد فراز آن وزير
دست دگر کرد دراز آن وزير
دست خود از بي خردي خود گرفت
بهر وزارت ره مسند گرفت
تجربه نگرفت ز دست نخست
دست خود از دست دگر نيز شست
جامي ازان پيش که تيغ اجل
دست تو کوتاه کند از عمل
دست امل از همه کوتاه کن
در صف کوته املان راه کن‎