
۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه
شیوه های طنز پردازی
توضیح واضحات:
دانی کف دست از چه بی موست؟
زیرا کف دست مو ندارد!
***
در خراسان خروس ، مرغ نر است
کوه قاف از نخود، بزرگتر است
سبزه سبز است و،آسمان آبی است
آبِ شط العرب، همیشه تر است
دو برادر، زیک پدر مادر
پسرِ اولی بزرگتر است!
***
نقیضه
شاعر، کلام شاعر دیگری را نقض می کند. اگر شاعر نقیصه ساز قسمتی از اثر اصلی را بیاورد به آن نقیصه ی تضمینی می گویند.
آن قصر که جمشید در اوجام گرفت
بگذاشت به بانک رهنی و وام گرفت
آن گاه بساخت روی آن یک طبقه
آن را به اجاره داد و آرام گرفت(بهاالدین خرمشاهی)
توضیح واضحات:
دانی کف دست از چه بی موست؟
زیرا کف دست مو ندارد!
***
در خراسان خروس ، مرغ نر است
کوه قاف از نخود، بزرگتر است
سبزه سبز است و،آسمان آبی است
آبِ شط العرب، همیشه تر است
دو برادر، زیک پدر مادر
پسرِ اولی بزرگتر است!
***
نقیضه
شاعر، کلام شاعر دیگری را نقض می کند. اگر شاعر نقیصه ساز قسمتی از اثر اصلی را بیاورد به آن نقیصه ی تضمینی می گویند.
آن قصر که جمشید در اوجام گرفت
بگذاشت به بانک رهنی و وام گرفت
آن گاه بساخت روی آن یک طبقه
آن را به اجاره داد و آرام گرفت(بهاالدین خرمشاهی)

يك حكايت از هفت اورنگ
پادشاهي بود كه در پايان وزارتِ وزير اعظم، دستور مي داد دست وي را قطع كنند. همان دستي كه با آن فرامين را در دورانِ وزارتش امضا كرده بود..مراسم قطع دست در حضور داوطلبان وزارت براي دوره ي بعدي برگزار مي شد. به اين ترتيب كه جلاد با قدرت هر چه بيشتر، با شمشير دست را قطع مي كرد، دستِ قطع شده، به هوا پرتاب مي شد. هر يك از داوطلبانِ وزارت كه زود تر دست را در هوا مي قاپيد، وزير اعظم براي دوره ي بعدي بود.
نخست وزير كه چند روز به پايان دوره وزارتش مانده بود،نزدِ شاه آمد و گفت: درخواستي دارم.
شاه گفت: بفرما.
نخست وزير گفت : اگر ممكن است دست ِ چپ مرا قطع كنيد.
شاه پذيرفت.
در روزمراسم جلاد با شمشير دست چپ وزير را قطع كرد و دست به هوا پرتاب شد. وزير با سرعت عمل هر چه بيشتر با دست راست، دست ِقطع شده را در هوا گرفت.
و براي چهار سال ديگر نخست وزير شد!
***
حالا داستان را از جامي بشنويم:
بود يکي شاه که در ملک و مال
عهد وزيري چو رسيدي به سال
دست قلم ساش جدا ساختي
چون قلم از بند و برانداختي
هر که گرفتي ز هوا دست او
پايه اقبال شدي پست او
دست وزارت به وي آراستي
جان حسود از حسدش کاستي
روزي ازين قاعده ناپسند
ساخت جدا دست وزيري ز بند
دست بريده به هوا برفکند
تاش بگيرند صلا درفکند
چشم خرد کرد فراز آن وزير
دست دگر کرد دراز آن وزير
دست خود از بي خردي خود گرفت
بهر وزارت ره مسند گرفت
تجربه نگرفت ز دست نخست
دست خود از دست دگر نيز شست
جامي ازان پيش که تيغ اجل
دست تو کوتاه کند از عمل
دست امل از همه کوتاه کن
در صف کوته املان راه کن
پادشاهي بود كه در پايان وزارتِ وزير اعظم، دستور مي داد دست وي را قطع كنند. همان دستي كه با آن فرامين را در دورانِ وزارتش امضا كرده بود..مراسم قطع دست در حضور داوطلبان وزارت براي دوره ي بعدي برگزار مي شد. به اين ترتيب كه جلاد با قدرت هر چه بيشتر، با شمشير دست را قطع مي كرد، دستِ قطع شده، به هوا پرتاب مي شد. هر يك از داوطلبانِ وزارت كه زود تر دست را در هوا مي قاپيد، وزير اعظم براي دوره ي بعدي بود.
نخست وزير كه چند روز به پايان دوره وزارتش مانده بود،نزدِ شاه آمد و گفت: درخواستي دارم.
شاه گفت: بفرما.
نخست وزير گفت : اگر ممكن است دست ِ چپ مرا قطع كنيد.
شاه پذيرفت.
در روزمراسم جلاد با شمشير دست چپ وزير را قطع كرد و دست به هوا پرتاب شد. وزير با سرعت عمل هر چه بيشتر با دست راست، دست ِقطع شده را در هوا گرفت.
و براي چهار سال ديگر نخست وزير شد!
***
حالا داستان را از جامي بشنويم:
بود يکي شاه که در ملک و مال
عهد وزيري چو رسيدي به سال
دست قلم ساش جدا ساختي
چون قلم از بند و برانداختي
هر که گرفتي ز هوا دست او
پايه اقبال شدي پست او
دست وزارت به وي آراستي
جان حسود از حسدش کاستي
روزي ازين قاعده ناپسند
ساخت جدا دست وزيري ز بند
دست بريده به هوا برفکند
تاش بگيرند صلا درفکند
چشم خرد کرد فراز آن وزير
دست دگر کرد دراز آن وزير
دست خود از بي خردي خود گرفت
بهر وزارت ره مسند گرفت
تجربه نگرفت ز دست نخست
دست خود از دست دگر نيز شست
جامي ازان پيش که تيغ اجل
دست تو کوتاه کند از عمل
دست امل از همه کوتاه کن
در صف کوته املان راه کن

مردی بود به نیشابورکه وی را ابوالقاسم رازی گفتندی و این ابو القاسم ٬ کنیزک بپروردی و نزدِ امیر نصر آوردی و با صله بازگشتی.وقتی٬ چند کنیزک آورده بود ؛امیر نصر ٬ ابوالقاسم را دستاری داد و در باب وی عنایت نامه ای نوشت . نشابوریان او را تهنیت کردند و نامه بیاورد و درمظالم برخواندند.
از پدرم شنودم که قاضی ابوالهیثم پوشیده گفت – و وی مردی فراخ مزاح بود-:ای ابوالقاسم یاد دار که قوّادی به از قاضی گری است!
تاريخ بيهقي- ابوالفضل بيهقي

از پدرم شنودم که قاضی ابوالهیثم پوشیده گفت – و وی مردی فراخ مزاح بود-:ای ابوالقاسم یاد دار که قوّادی به از قاضی گری است!
تاريخ بيهقي- ابوالفضل بيهقي

اشتراک در:
پستها (Atom)


